دست نوشته های مریم قاضی
دریچه ای به هنر و ادبیات کردستان
قالب وبلاگ
روزی به مولانا خبر میدهند که شمس در فلان جا منتظر اوست . مولانا بلافاصله عبایش را به او میبخشد یکی از دوستان مولانا به او خرده میگیرد و میگوید: "او دروغ گفته و بیهوده عبای خود را  را به او بخشیده ایی."  مولانا پاسخ میدهد : "من برای دروغ او عبایم را بخشیده ام. اگر راست بگوید جانم را به او میبخشم."

آقای روحانی ما از اول آمده بودیم که جانمان را ببخشیم و هنوز نمیخواهیم باور کنیم که عبایمان را بیهوده بخشیده ایم. در انتخابات چند جای خالی بزرگ وجود داشت و ما به علت حساسیت اوضاع چشم پوشی کردیم جای خالی زنان برای نامزدی ریاست جمهوری و جای خالی نامزد ملیتهای دیگر و جای خالی نامزد اقلیتهای دینی و وووو اما با اغماض و ارفاق علیرغم تحریمهایی وسیع به علت اوضاع بحرانی و خطر عنقریب جنگی خانمان سوز و نورم و گرانی و هزاران گرفتاری دیگر مردم  انگشت را به سوی اصلاحاتی هرچند ناکافی نشانه رفتند و آگاهانه انتخاب و راهی دیگر را در پیش گرفتند و حالا آقای روحانی به حرمت اعتماد مردم به شما باید مراقب اوضاع باشید و فراموش نکنید که رای اقلیتها و ملیتهای ایرانی و زنان ایرانی به شما به علت برنامه ها و شعارهای شما بود. ما جشم به راه خواهیم بود...



















































[ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 ] [ 8:50 بعد از ظهر ] [ مریم قاضی ]

قبلا وقتی برام مهمون می اومد همه اش بحث شوخی و غداهای خوشمزه و صبحانه های آنچنانی و ...پارک و کباب و...بود الان مدتیست مهمانهای کوچولوی من طعم دیگری دارند آنها نه بدنبال غذا که به دنبال زندگی آمده اند چشمانی پر تمنا از کسانی که نمیشناسند خدایا یک کودک از کجا میداند اینگونه خود را وادار به وفق دادن بنماید و مرتبا بروی کسی که نمیشناسد لبخند بزند و گریه هایش را بروز ندهد . مهمان کوچک پارسال من قربانی باران هسته ایی نیروهای رهایی بخش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آمریکا بود که به اعتراف خود رسانه های غرب از بدو حمله آمریکا به عراق کودکان قربانی تا پنجاه درصد اقرایش داشته است او نه راه میرفت نه سخن میگفت سینه خیز تا بینهایت تلاش میکرد تا به ما رسیده بود علیرغم اینکه چیزی حدود یکماه و نیم همه ی پزشکان را سرزدیم کاری ار پیش نبردم او تنها کلمه ایی که بلد بود با نگاههای تلخی به رسوایی انسانهای مدرن امروزی برای گریه های بی پایان من باقی گذاشت.

اما مهمان امسال من کودکی به زیبایی قشنگترین عروسکهای جهان بود که چهار ماه و نیم سن داشت و مادرش میگفت در تمام این چهار ماه هر چند شیری که خورده است استفراق کرده است ...وووو

مریم قاضی

جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۲ ۲۳:۲۷

و من مانده بودم که خدایا این کودک ماه وش چگونه با ین چند قطره ایی که احتمالا از گلویش پایین میرفت تاین اندازه قانع و تپل و زیبا بود و او هم تنها یک لبخند بود گویی که میدانست او هم نهایتا دردش لاعلاج است و تنها آمده بود تا به ما بگوید میتوان به جای کشتار و مرگ به خندیدن و زندگی و زیبا بودن فکر کرد حق دارید باور نکنید که در همان لحظه ای اول با وجود اینکه هرگز مرا ندیده بود چنان از آغوش مادرش به آغوش من پناه آورد که بی اختیار زدم زیر دردناکترین گریه ایی که تا به حال کرده بودم او سرش را روی شانه ام گذاشت و ناامید از شیر مادر با شکم خالی اش خوابید و من مات و مرده تنها اشکهایم را روی شانه های سفیدش میباراندم...

مریم قاضی

جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۲ ۲۳:۳۳

اییبار نیز تنها موقتی علاج شد و پزشک معالجش گقت که معده کوچکش آلوده به مواد سمی است و معلوم نیست نهایتا چه خواهد شد؟ و من دلم نیامد این تشخیص را به هیچکس بگویم چرا مادرش از همین حالا همین درد جانکاهی را بکشد که من دارم میکشم . هرشب کنار مادرش بچه اش را کنار خودم میخواباندم با دستان کوچکش دستان بی خاصیتم را نوازش میکرد تا خوابم میگرفت!

مریم قاضی

جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۲ ۲۳:۳۷

فقط من و خودش میدانستیم که چه میکشیم او میدانست چقدر در عذابم ولی من نمیدانستم باید چکار کنم؟ مادر از همه جا بیخبرش با دلی خرسند به کردستان بازگشت و من درمانده و عمگین تا مرز اورا همراهی کردم او در آنطرف مرزی که خودم نمتوانستم از آن عبور کنم کم کم از نظرم ناپدید شد و من تازه از درد شکم پاره پاره ام به خود میپیچدم که نمیدانم این مدت چقدر از او کار کشیده بودم؟...کاش متوانستم زندگی ام را به ببخشم.......

مریم قاضی

جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۲ ۲۳:۴۳

این هایی که میخوانید تنها چند کلمه ایی برای آشفته شدن خواب نازتان نیست میخواهم طوفان درد را به جانتان بریزم تا بدانید که آنهایی که دم از نجات بشریت از طریق حمله ی نظامی!!!!!!!!! میزنند زندگی این کودکان بی پناه را آمال آزمایشهای ابزار کشنده ایی کردند که زرادخانه هایشان به جای ریشه کن نمودن فقر و عقب ماندگی و همه ی دلایلی که نهایتا به جنگ منجر میشود صرف پیچیده ترین وسایل کشتار حمعی میکنند و عجبا که به نام دفاع از حقوق بشر و نابود کردن ابزارهای کشتار جمعی وارد شدند...

مریم قاضی

جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۲ ۲۳:۵۱

من نمیدانم اینبار کدام کودک به مهمانی من خواهد آمد و مادری که خودش هم آلوده بود و میگفت پاهایش بدون دلیل تاول میزند و میسوزد چند همسایه دیگر را به من معرفی خواهد کرد ولی میدانم آنها که به نام دفاع از بشریت با دیگران از طریق جنگ وارد میشود دروغگوهستند و متهم میکنم آنها را برای دزدیدن و به سرقت بردن زندگی این کودکان جهت راه اندازی زندگی کثیف کودکان خودشان که اگر تمام جهان را هم ببلعند سیر نمیشوند "شادین" آمد تا بگوید با چند قطره شیر هم میتوان سیر شد و نیازی به این همه جنایت نیست آمد تا بگوید چند سال عمر بیشتر با شکمبارگی های بینهایت ارزش ربودن زندگی کوتاه اورا نداشت...

شنبه ۱ تیر ۱۳۹۲ ۰:۱۲

 

[ شنبه یکم تیر 1392 ] [ 5:18 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]

آن قلبی که هنوز میتپد...

سینه ایی چاک میشود و قلبی بیرون کشیده میشود...باور کردونی نیست وقتی به دندان کشیده میشود...اما حقیقت دارد همانگونه که تمام جنایات دیگر هم حقیقت دارد. همانگونه که پیدا شدن دهها و صدها جسد از زنان و کودکان در خانه های ویران شده ، در چاهها حقیقت دارد. همانگونه که از هم متلاشی شدن هیکلهای جوانانی که به جای اسلحه میتوانست قلم و ابزار سازندگی در دستشان باشد واقعیت دارد. همانگونه که ریخته شدن خون صدها کودک و زن برای قرصی نان واقعیت دارد  ...آری همه ی این اتفاقات در بیخ گوش ما هرروز ابعاد تازه تری به خود میگیرد و سیل اخبار ریز و درشت در مورد این جنایات هولناک گویی پایانی ندارد... نسلی بیمار، نسلی ناراحت، نسلی زخم خورده و عصبی، نسلی گرسنه با افکاری بیمارتر و گرسنه تر و نسلی که هرکدام ازآنها تنها خود را میبیند و بس و حذف غیر خود را به هر قیمت ممکن تنها راه آرام شدنش میداند ...آنکه 80 هزار انسان را تنها برای بقای خویش به خاک و خود کشیده اگر سرانجام کنار رفت چه کسی جای اورا خواهد گرفت؟ آنکه گرسنه گی اش را قلب سربازی مرده رفع میکند؟ اینجا چه خبر است؟ بر سر ما انسانها چه آمده؟ با آن همه تنوع در ملیت و آیین و زبان و کشور و افکار وباورهایمان میخواهیم همدیگر را به کجا بکشانیم؟ این کدام حق است که اجازه ی هر جنایتی را به ما میدهد و آن کدامین خداوند است که اینگونه فرمانی را به نشانه ی ایمانداری ما صادر کرده است...آنها که فکر میکنند در جهل و بیخبری نگه داشتن زیردستانشان وسرکوب و حذف و نابودی مخالفانشان متضمن امنیت و پایداری آنهاست برای چنین وضعی، برای سرانجامهای خفت باری چون سرانجام صدام و قذافی و مبارک و ...چه پاسخی دارند؟ چرا تاریخ در بین ما هی تکرار و هی تکرار میشود؟ این همه جنگهای داخلی، این همه ابزارهای کشتار جمعی، این همه زندانهای مخوف ، این همه سیاهی در دستان و در افکار ما چه میکنند؟

سینه ایی چاک میشود و قلبی بیرون کشیده میشود...باور کردنی نیست وقتی به دندان کشیده میشود...اما حقیقت دارد...آری حقیقت دارد که رهبران احتمالی آینده به قلب سربازان مرده علاقه ی عجیبی دارند...

[ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 10:53 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]

هه‌سته‌ !

ده‌چینه‌ شاری باران!

له‌ وێ باسی ڕوانه‌وه‌ تاوان نییه‌  و ئاو باوه‌ڕی به‌ زه‌لکاو نییه‌!

هه‌سته‌ ده‌ڕۆین!

باران به‌ رێژنه‌ پێکوتم دڵی زه‌وی هێنده‌ ره‌ق و رێگه‌ی سه‌فه‌ر زۆریش دوور نییه‌!

 خۆشه‌ ویستم دامه‌نیشه‌! نه‌کا لاقمان له‌ خه‌ودابمێنێ و

 یاده‌وه‌ری تێپه‌ڕ کردن فه‌رامۆش که‌ن!

وه‌ر ملی رێگا بگرین ، رێگا بۆخۆی باش ده‌زانی هه‌ڵمان گرێ!

له‌ بیرت بێ

چه‌تریش بۆ باران هه‌ڵنه‌ده‌ین !

 ****

شهر باران

بلند شو!

به شهر باران میرویم!

در آن دیار خیس رویش دوباره جرم نیست و

آب ایمان ندارد به مرداب!

بیا تا برویم!

باران امروز پچ پچ کنان به من میگفت

دل زمین چندان سخت و راه سفر خیلی دور نیست،

عزیز دل دیگر منشین

مبادا پاهایمان خواب بمانند و

خاطره ی  گام برداشتن را به فراموشی بسپارند!

بیا پای را به راه بسپاریم او کار خود را میداند

فراموش نکن برای باران چتر باز نکنیم!

 

 

[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 0:0 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]

هیچکس در جنگ برنده نیست

هیچکس در صلح بازنده نیست   این شعاری بود که بلاخره پس از سه دهه جنگ در ترکیه  بر زبانها جاری شد  ...

اخیرا خبر از استفاده ی احتمالی سوریه از سلاحهای شیمیایی به میان آورده شده است و تصاویر پیاپی از ویرانی؛ انهدام ؛ دود و آتش و ناله های جانسوز افراد زخم خورده و جنازه ها ی ردیف شده از کسانی که قربانی ناآرامیهای اخیر سوریه اند بار دیگر تاملی عمیق را برانگیخته میکنند و سوالاتی را برجسته که خواهان پاسخی عاجل میباشند هرچند به نظر میرسد که دامنه ی اختلافات در سوریه بسی فراتر از اختلافات و کشمکشهایی داخلی بین مردم و حکومت حافظ اسد باشد و در واقع این کشور ملعبه ی اختلاف بین دو قطب جهانی واوادامه ی جنگ سرد به ظاهر به پایان رسیده ی بلوک شرق و غرب باشد و با همه ی اینها : این کدام دستاورد است که با این همه ویرانی و خون و ...برابری میکند؟ و این رویکرد مبارزاتی که سالهاست تجربه میشود و محک ناکارآمدی میخورد تا کجا میخواهد ادامه پیدا کند؟ مدتی قبل حافظ اسد و مخالفانش پس از مدتها درگیری حاضر به نشستن به پای میز مذاکره شدند. اما با پافشاری بر برخی درخواستها از هردو طرف ، این امید به یاس تبدیل شد که بلاخره از طریق مذاکرات بتوان اصلاحات لازم را به صورتی تدریجی به منصه ی ظهور رسانیده و کشمکشها به پایان برسد. اما دامنه اختلافات روز به روز دامنه ی بیشتری گرفته و همه ی راهها جز به ادامه ی جنگ و خونریزی ختمگاه دیگری نداشته است. این در حالیست که سرانجام بعد از بیشتر از سه دهه مبارزات خونین بین پ.ک.ک و دولت ترکیه ؛ دو طرف آماده نشستن و انجام مذاکرات در پی ریزی صلحی عادلانه در کشور شده و امید آن میرود که آینده ی روشنی در انتظار کشور شان باشد. سوریه راهی ندارد جز اینکه به هر طریق ممکن به ناآرامی های خود پایان داده و هردو طرف تن به مصالحه بدهند . نایره جنگ خانمانسوزی که هرروز ابعاد غیر انسانی بیشتری به خود میگیرد نقش مخرب آن بسی بیشتر از آن است که بتوان به ادامه ی ناآرامی ها تن در داد در واقع ادامه ی این وضع هیچ تاثیری بر روند بهبودی اوضاع در آینده ندارد برعکس روز به روز فاصله ی مردم سوریه از خواسته های به حقشان بیشتر شده و درگیر مشکلات حاشیه ایی روزافزونی شده اند که هر روز دامنه ی بیشتری به خود میگیرد. به نظر میرسد اصرار مخالفان بر حذف نهایی حافظ اسد همان چیزی میباشد که میرود هزینه آن سنگین تر از درآمدش باشد و اساسا این رویکرد میتواند بسیاری از اهداف ضروری را نابخردانه تحت شعاع قرار دهد . اگر حافظ اسد تن به اصلاحات بدهد نیازی به حذف وی نیست و در واقع آنچه مبارزان میتوانند مدنظر داشته باشند نه حذف فرد یا افراد بلکه پافشاری بر تغییر در رویکرد حکومتی آنها باید باشد زیرا از این طریق میتوان از روشی مسالمت آمیز با پرداخت هزینه ی مناسب و دستاوردهایی بهتربهره مند بود. روند صلح در خاور میانه بدون اصلاح تفکر حذف طرف مقابل ، با تنوع فراوانی که در دیدگاهها وملیتها و... وجود دارد  امکان طی طریق نخواهد یافت . بیهوده وقت و هزینه را تلف نکنیم.

[ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 0:40 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]
ئاغای ئێحسانی هوشمەند وەک هەمیشە سەبارەت بە کۆمار و مێژووی کورد هەڵوێستی چەن بارە و بە لارێبردووی خۆی لە وتارەکانی خۆیدا دەربڕیوە و هەموو بە چۆنییوژەتی بۆچوونەکانی ئەو ئاشنایین کارم بە دیواری بەرزی حاشای ئەو بەرێزە نییە کە بۆ دیواری کورتی ئێمە نابێ کە خۆی لە کن بەدەستەوە بدەین بەڵام بۆ راست کردنه‌وه‌ی جوابی ئاغای مەولوودی کە لە بەشی باسی کوڕە ڕەشئاغادا تووشی هەڵەیەکی مێژوویی  هاتووە و پێشم وانییە کە بە ئانقەست بووبێ و هه‌روه‌ها له‌ جوابی ئاغای هوشمه‌ند دا له‌م پێیه‌دا ده‌بێ بڵێم: 

۱- ناوی کۆڕی ره‌ش له‌ لایه‌ن خه‌ڵکه‌وه‌ بۆ کۆڕی ره‌ش دیاری نه‌کراوه‌ به‌ڵکوو  پێشه‌وای نه‌مر بۆخۆی ئه‌م نێوه‌ی بۆ داناوه‌. کوڕی رەش ئاغا لە کاتی لە سێدارەدرانی پێشەوا ۱۲ ساڵی تەمەن بووە و هه‌ر دوابه‌دوای  له‌ سێداره‌درانی سه‌ردارانی کورد به‌ پێی حوکمی  شا و له‌ ترسی کرانه‌وه‌ی چاو و گۆیی کوڕه‌کانی ئه‌و شه‌هیدانه‌  رایانده‌گوێزنه‌ تاران و له‌ ژێر چاوه‌دێری خۆیان ده‌گرن و  نه‌یان هێشتووه‌ بگه‌ڕێنه‌وه‌ نێو خه‌ڵک که‌ وابوو بۆی نییه‌ خه‌ڵک له‌به‌ر ناره‌زامه‌ندی  نێوێکی تایبه‌ت بۆ کوڕی ره‌ش دیاری بکه‌ن  هه‌ر وه‌ها بۆی نەبووە کە پێشەوا بە هۆی ناکارامەیی کوڕی مێر منداڵی خۆی ناوی کوڕی رەشی بۆ نیشاندانی توورەیی خۆی لە سەر تاقانە کورەکەی نابێ.

۲- هۆکاری دانانی ئەو نێوە لەسەر کوڕی رەش دەگەرێتەوە سەر هۆگری و خۆشەویستی و ئیرادەتی پێشەوای نەمر بۆ جەنابی سەیف و هۆنراوەکانی بەڕێزییان سەبارەت بە کێشە و گرفتەکانی کورد لە هەموو بوارەکاندا کە لە یەکێک لەواندا دەنووسێ : تا بە کەی بە هۆی دواکەوتوویی خاوەنی کوڕی رەش و کچی دزێو بین. پێشەوا بۆ گرینگی پێدان بەم شیکارییە گرینگە نێوی کوڕی رەش و کچی دزێو دەنێتە سەر تاقانە کوڕه‌کەی و یەکێک لە کچەکانی.

۳- هەل و مەرجی کۆمەڵایەتی لە ده‌ورەکانی جۆر بەجۆردا رێگە نادا کەسایەتییە کان وەک یەک دووپات بنەوە کەوابوو بۆی نییە کوڕی رەش رێک وەک پێشەوا خۆی بەدەستەوە بداتەوە.

۴- کوڕی رەش ئەگەر سیاسی نەبووە لانی کەم خراپەشییان بۆ کەس نەبووە و نابێ ئیزن بەخۆمان بدەین کە بێ ئورمەتییان پێبکەین و وەک یادگاری ئەو گەورە پیاوە ئەرکی سەر شانی هەموو کوردێکە رێزی لێبگرێ.

[ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 8:39 بعد از ظهر ] [ مریم قاضی ]

بۆ هه ورامان و گشت یاران

 

سه ری ساڵه و

گشت نه ورۆزم

له شه به ك دا جێژن ده گرم،

كڵگۆ كڵگۆ كێلی شه هید

پێده كه نێ!

سه ری ساڵه و

گشت نه ورۆزم

له پێته ختی قاش قاشه سووره كان،

له هه ڵبجه جێژن ده گرم،

هه زار هه زار باڵای شه هید

پێده كه نێ!

سه ری ساله و

گشت نه ورۆزم

له گه رمه شینی ساڵیادی هه ڵفرینی

په پووله باڵ ره نگاڵه كان جێژن ده گرم،

شه پۆل شه پۆل

ئه سرین و كوڵ

پێده كه نێ!

سه ری ساڵه و

گشت نه ورۆزم

له ته ك یاران،

له و به ری ئه و ده رگایه را جێژن ده گرم،

كه خۆره تاو

به ره نگ زه ردی و

بۆنی ژه نگی قفڵه كه یا

پێده كه نێ!

سه ری ساڵه و

گشت نه ورۆزم

ده بمه میوانی سفره ی ئه و منداڵانه ی

به تاڵ به تاڵ،

به روو ره شی

خانه خوێدا

پێده كه نێ!

سه ری ساڵه و

دیسان ئه وه

له سه ر چه قی چاوه روانی رێگایه كدا گیرساومه وه

كه نه ورۆزی بێ به هاره و

به هاری بێ نه ورۆزی ئه و

باران باران

به بێ هه وری وه رزی شێعرم

پێده كه نێ!

 

 

[ چهارشنبه سی ام اسفند 1391 ] [ 3:13 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]

وقتی شعر را از تو میگیرند؛

تمام جهان دیوان شعر است

هوا شعر است

آسمان شعر است

نگاه شعر است

سکوت شعر است

دیوان شعر دیوار زندان است و

دیوار زندان دیوان شعر است!

لبخند کودکانه ی مادراز سر نومیدی شعر است

مردگان همه شعراند

عنکبوت شعر است و

لاکپشتی که خسته میشود شعر است!

رفتگان ما شعراند

کودکان ما شعراند و

آیندگانی که خواهند آمد شعرند!

انسان که مرز را آفرید شعر است

مرز که انسان را میراند شعر است و

درد که محصول مشترک ماست شعر است!

وقتی شعر را از تو میگیرند خرده مگیر

از مردن سخن نگو

شعر خاکستری میشود بر بام تمام جهانی که بیهوده فکر میکند:

تو میمیری

من میمیرم

ما میمیریم و...

شعر میمیرد!

تردید مکن

شعر بگو...

[ دوشنبه هفتم اسفند 1391 ] [ 0:42 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]
از دبیرستان که بیرون آمدیم دو جوان بلافاصله مارا به کوچه ایی کشاندند و یکی از آنها درحالیکه صدایش را پایین آورده بود لیستی را ازجیب درآورد و گفت: -اینرا بخوانید و هرچه سریعتر اقدام کنید! قبل از اینکه ما چیزی بگوییم آنها در خم کوچه ناپدید شدند! با عجله کاغذ تا شده را باز کردیم لیستی از زندانیان سیاسی که در زندان اوین تهران به سر میبردند و چند کلمه ایی مبنی بر اینکه برای آزادی آنها تلاش بنماییم باورمان نمیشد تنها در این شهر کوچک آنهمه زندانی : سلیمان حسینی، شهاب خلیلی؛ غنی بلوریان؛ جعفر قاضی ؛ عزیز یوسفی وقاسم قاضی علی عمویی و دههال تن دیگر که اصلا باورمان نمیشد سه تن از آنها حدود 25 سال بود که در زندان به سر میبردند! این سرآغاز و اولین جرقه ی انقلاب بود که در آن کوچه ی تنگ و تاریک بدست آن دو جوان ناشناس در وجود ما رقم خورد . فردا من و فریبا ؛ فریده حسینی فریبا و هیرو بلوریان که وقتی پدرشان دستگیر شد هنوز در رحم مادرشان خوابیده بودند؛ روناکا و ماندانا ابریشمی و شیرین قاضی در وسط چهاراه برای اولین بار ایستادیم و دستان همدیگر را گرفته بودیم حتی نمیدانستیم که باید چه شعاری بدهیم و از گجا شروع کنیم که فریبا یکباره فریاد زد: زندانی سیاسی آزادی! و بلافاصله ما هم با او چند بار با صدای بلند همین شعار را تکرار کردیم . هیجان عجیبی داشتیم و تمام وجودمان در حال و هوای بی نظیری می لرزید سکوت کردیم و منتظر عکس العمل مردم بودیم و نمیدانستیم چه خواهد شد که ناگهان چیزی حدود 20 پسر جوان که آن دو ناشناس هم در بین آنها بودند دور ما زنیجیره بستند و شعار مارا مرتب کرده و فریاد زدند: زندانی سیاسی آزاد باید گردد! باور کردنی نبود به یکباره تمام مردم شهر در اطراف ما حلقه زده و همه هم صدا شعار مارا تکرار کردند ... پدر بزرگم را هیچگاه اینگونه ندیده بودم همیشه او با حالت عجیبی به عصایش تکیه میکرد اما آنروز گویی عصا چوبدستی بی خاصیتی بود که بازیچه دست او بود و هیچ نیازی به آن نداشت شور و شوق زیبایش اورا چندین سال جوان کرده بود به روی ما میخندید و از پدرم میخواست که نگران نباشد ولی پدر نه تنها نگران نبود بلکه با جدیت تمام در حالیکه قطاره ی تفنگ شکاری اش را به کمرم محکم میکرد گفت: به روستای عمویتان میروید و نگران هیچی نباشید. ساواک به پدرم در مورد ما هشدار داده بود و آنها خصوصا پدر بزرگم تاکید فراوانی داشت که ما موقتا ار شهر بیرون برویم...پدر بزرگم چهار بار دستگیر شده بود یکبار به اعدام محکوم شد که پدرش با فروختن روستا و صدها گوسفند و گاو اورا بازخرید کرده بود .بار دیگر به سه سال زندان و بار دیگر به 5 سال زندان محکوم شده بود من نمیدانم چرا پدر بزرگ هیچگاه از شبهای زندان برای ما نگفت. اما بعدها در خاطرات علی عمویی در حالیکه عکس زیبایی از پدربزرگ را نیز در آن چاپ کرده بود از یکسال شکنجه های وحشنتاکی نوشته بود که هرشب پدر بزرگ تحمل کرده بود و دم نزده بود او نوشته بود که هرشب عبدالرحیم با پای خودش به شکنجه گاه برده میشد و بعد از چند ساعتی بیهوش با پتویی نمور اورا به بند پرتاب میکردند او نوشته بود عبدالرحیم تا یک سال آنقدر شکنجه شد که شکنجه گر طاقت نیاورد و عمویم در حالیکه اشک میریخت به پدرم گفته بود که شکنجه گر آغا خودکشی کرده و این را از رادیو پیک ایران شنیده بود. عمویی از پدر بزرگ به عنوان بزرگترین قهرمان بند یاد کرده بود و نوشته بود هنمیشه وقتی میرفت و ما برای او پا یمان را محکم به زمین میکوبیدیم لبخند میزد با اینکه میدانست کجا میرود و چگونه گوشت و پوست اورا ...مادرش آنقدر اشک ریخت تا کور شد و بعد هم بدون اینکه بار دیگر چشمش به پسرش بیافتد دق کرده بود و پدر بزرگ اشک ریختنهای او را در سوگ و اندوه مادرش ادامه میداد...پدر بزرگ خوشحال بود و مرتبا میگفت: همه چیز درست خواهد شد...امسال بهار چیز دیگری خواهد بود... مادر بزرگم اصرار عجیبی داشت که هررزو تمام اخبار را برای او ترجمه کینم وقتی خلاصه اش میکردیم میگفت یک ساعته خبر میگه همین دو کلمه شد؟ برای نوشتن روزنامه های دیواری کنارمان مینشست و میگفت اینجار ا آبی کنید بهتره و در اینجا بنویسید که مردم برده نیستند حتما بنویسید که کرد بودن گناه نیست و حق نبود که اینهمه بلا را بر سر فرزندانمان میآوردند .من به خوبی به یاد داشتم که او از روزهایی میگفت که هراز گاهی ساواکی ها به حیاط بزرگ مادربزرگ میرختند و چندتا از عموهایمان برای چند سالی ناپدید میشدند و وقتی با موهایی سفید شده از زندان بر میگشتند مادر بزرگ در آغوششان میکشید و میگفت : چقدر درد کشیدید و با شماها چه ها کردند پسرانم؟ روحیه ی مادر بزرگ آنقدر شکننده شده بود که یادمه گاه گاهی رو به مادرم میکرد و گریان و نالان میگفت: میدانی هرشب پسرانم را تا حد مرگ شکنجه میکنند چرا شکنجه های اینان پایانی ندارد مادرم اورا درآغوش میکشید و میگفت دروغ است مادر بزرگ آنها حالشان خوب است. اما وقتی نوبت نوه های مادر بزرگ رسید و جعفر و قاسم هم به زندان رفتند باز نگرانی های او ادامه داشت ولی اینبار مادر بزرگ دیگر نمیترسید و مرتبا به ما میگفت روی روزنامه ی دیواریتان نام جعفر و قاسم را هم کنار بقیه بنویسید . بنویسید که آنها دارند اذیت میشوند برای شاه بنویسید که حق ندارد فقط به خودش فکر کند و هرکس مثل خودش نبود زندانی و شکنجه کند برایش بنویسید که این پسران هرگز از دست پدر و مادرشان کتک نخورده ند و عادت به چنین شکنجه های وحشتناکی ندارند بنویسید که لازم نیست و نمیشه همه مثل هم باشند بنویسید که ظلم آخر و عاقبت نداره...ولی یکباره سرش بلند میکرد و به ما میگفت اما شما نباید به دست اینها بیافتید میفهمید؟ و دوباره بنویس بنویسهای او شروع میشد...مادر بزرگ اما اینها را با ترس نمیگفت او با خوشحالی میگفت: همه چیز درست میشود امسال بهار دیگری در راه است... پدرم از هویجهایی که خریده بود و جلوی پایش بود چندتا را با عصباینت به طرف ما پرتاب کرد اما کاملا مشخص بود که انها را طوری پرتاب میکرد که حتما هیچ جای مارا نشانه نگیرد و تقریبا همه ی آنها روسر پسر عمویم خراب میشد که در پشت ماشین لندرور کنار ما نشسته بود. پدرم گفت : شما کی برگشتید و من خبر نداشتم حالا که ساواک دنبال شماست چکارتان کنم واین هارا در حالی میگفت که داشت مارارا دوباره از شهر خارج میکرد...گونه هایمان از شدت شوق و جوانی و هیجان گر گرفته بود آنهمه شادابی و امید چنان نیرویی به ما بخشیده بود که اصلا به حکومت نظامی و گازهای اشک آور و گلوله های هوایی و سرانجام شلیک به مردم فکر نمیکردیم هرروز ابعاد تازه ایی از جنایات و اعدامها و زندانی های طویل المدت برملا میشد که مارا بر آن میداشت که بیشتر کار کنیم و در همان حال که از شهر دور میشدیم داشتیم برنامه تحصن در دبیرستان را برای شب بعد طراحی میکردیم آنهم دبیرستانی که درست همجوار پادگان شهر بود. هنوز پدر به منزل نرسیده بود که خبر تحصن شبانه ی دختران دبیرستانی را دریافت کرد وقتی به آنجا آمد هردو تفنگ شکاری خود را آورده بود تمام مردم شهر در حیاط و کلاسهای دبیرستان پتو انداخته و آمده بودند تا آنشب را در کنار ما به صبح برسانند بیش از هزار پسر جوان با تفنگهای شکاری که مردم در اختیارشان گذاشته بودند دبیرستان را محاصره کرده و نگهبانی میداند. بیش از صدها محعمه غذا دست به دست آمده و در اختیار ما قرار داده شد مادرم چند خط سرودی را که سالها بود در سینه اش مخفی کرده بود برای ما میگفت تا حفظش کنیم: ای رقیب کرد هنوز زنده است و برای آرمانهای و آرزوی های خود آماده ی جانفشانیست..ارتش شاه با اعلام حکومت نظامی در بیرو ن دبیرستان مانور میداد و هیچکس نمیتوانست پیش بینی کند چه اتفاقی خواهد افتاد اما آنها میدانستند دیگر این مردم سر جای خود نخواهند نشست و وحشت عجیبی در پس آن نگاههای مسلح به چشم میخورد...روز بعد عصر زورنامه اطلاعات در صفحه ی اول با تیتر درشت نوشته بود: اعتصاب دختران مهابادی در دبیرستان در حمایت از زندانیان سیاسی دانشگاه تهران را نیز به تحصن کشید ! آنها از ما حمایت کرده بودند و برای اولین بار من سردر دانشگاه تهران را در آن عکس دیدم ایبار مابودیم که با تمام وجود از این حمایت شادی کرده و به خود بالیدیم شاه دیگر چاره ایی نداشت یا باید میرفت یا باید به ندای انسانی و آزادیخواهانه ی مردم در سراسر ایران پاسخ میداد من تا انزمان هرگز تا این حد به این فکر نکرده بودم که ایران گلستان رنگارنگی بود از ملیتها و مذاهب و اقلیتهای مختلف و در آن همدلی و اتحاد با آنهمه عشق و علاقه دست در دست هم بگذراند هیچکس دشمن و اهریمنی و دست نشانده و ...نبود همه پشت و پناه هم بودند و یک صدا آزادی را فریاد میزدند و من هیچگاه فکر نمیکردم که روزی صدای شهر کوچک ما در سرتاسر ایران طنین انداز شود... شاه رفت!! خیابانها همه برای ورود امام گلکاری شدند سیل سرودهای انقلابی که از تهران به دست ما میرسید جای اوازهای کوچه بازاری را گرفته بود: سر اومد زمستون ...شکفته بهارون...گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون... مادر بزگم اصرار عجیبی داشت که اورا هم برای استقبال از امام به تهران ببرند اما پدر و عموها او را با خود نبردند و از اینکه درخواستش را کسی اجابت نکرده بود ناراحت بود و میگفت شما نمیتوانید درک کنید که آمدن کسی که دیگر به اعدام و شکنجه فکر نمیکند یعنی چه؟ مادر نیستید تا بفهمید این برای یک مادر چقدر دردناک است وقتی به تختخواب برود میداند که پسرش هم زمان به اطاق شکنجه میرود به پابوس امام بروید او میگوید در ایران همه آزادنه زندگی میکنند و کرامتهای به تاراج رفته را باز خواهیم گرفت...ما از ترس هیچگاه برای شما نگفته بودیم که حتی داشتن یک کتاب کردی در منزل مردم حکم اعدام را داشت به شما نگفتیم که بزرگان شهر همه به چوبه دار آویخته شده یا گلوله باران شدند و جنازه هایشان چند روز برای عبرت مردم در دروازه ی شهر آویزان بوده و پرندگان چشمهایشان را با نوک گرسنه شان بیرون میکشیدند ...وقتی در جاده مهاباد میاندوآب زندانیان آزاد شده را یکی یکی مردم در آغوش کشیدند مردم آذری میاندوآب غنی بلوریان و جعفر و سلیمان و...را از مردم گرفته به روی شانه های خود گذاشتند و با شعارهای ترکی در شادی ما شریک شدند : گهرمان (قهرمان) کوردوستان کاغنی دی! مردم تمام گلهای شهر را را بر سر آنها افشاندند و قلبهایشان چنان به هم نزدیک بود که هیچکس به این فکر نمیکرد هیچ دستی را یارای ایجاد دشمنی در بین این مردمان همدل و هم جان باشد هیچکس به کرد بودن و ترک بودن و فارس بودن و...سنی و شیعه و آشوری و مسیحی و...فکر نمیکرد همه به انسان بودن و کرامت انسانی فکر میکردند... اصلهای نوید بخش قانون اساسی را یکی یکی با صدای بلند میخواندیم: آزادی مطبوعات و بیان را رای میدهیم. آزادی تشکیل احزاب و نهادهای مردمی را رای میدهیم. ممنوع شدن شکنجه برای گرفتن اقرار را رای میدهیم! جرم نبودن فعالیتهای سیاسی را رای میدهیم! حمایت از زنان بی سرپرست بیمه و اشتغال مناسب و اعطای فرزندان به زنان صالحه در صورت متارکه را برای زنان رای میدهیم و تدریس زبان مادری و آزادی فرهنگ و آیینها و مذاهب مختلف و...همه و همه ی بندهای دیگر آنرا رای میدهیم یکصدا و یک جان آنرا به تصویب رسانیدیم...دیگر کار ما به پایان خوش خود نزدیک و نزدیکتر میشد... کنار جنازه ی دو جوان رعنا که نتوانسته بودم هیچکاری برای آنها از پیش ببرم مات و بغض کرده روی زمین نشسته بودم دستانم خونی بودند چند روزی بودن چیزی نخورده بودم اما گرسنه نبودم سنگینی عجیبی را در تمام وجودم احساس میکردم . با خودم گفتم احتمالا این جوان که از برادران سپاه بود یکی از همان جوانهایی باشد که در آن روزهای پر غرور و شادی یکی از زندانیان مارا قلمدوش خود کرده باشد به خود گفتم احتمالا او هم آنروز به این فکر کرده باشد که هیچگاه هیچ کس را یارای ایجاد دشمنی و تفرقه در بین ما نخواهد بود با خود گفتم احتمالا او هم آنروز به ترک بودن و کرد بودن و بلوچ بودن و فارس بودن و عرب بودن فکر نکرده بلکه به انسان بودن و کرامتهای به تاراج رفته و آزادیهایی که همه در پناه ان بتوانند با همه ی تفاوتهایشان در کنار هم آرام به زندگی ادامه دهند فکر کرده است به داروهایم لعنت فرستادم که نتوانسته بودم کاری برایش از پیش ببرم و در آنطرفتر جوان کردی در خون خود غلطیده بود که برای او هم نتوانسته بودم هیچکاری بکنم کار از کار گذشته بود آنها در کنار هم بروی هم آتش کشوده بودند و جان داده بودند و در بین موج اشکهای من گاهی تار میشدند و دیگر آنها را بدرستی تشخیص نمیدادم گویی آنقدر از هم دور بودند که هرگز برای بار دیگر به کنار هم نمی آمدند آنطرفتر بازم کمی آنطرفتر اینجا و آنجا و من تلو تلو خوران و اشک ریزان داروهایم را جا گذاشته در بین آنهمه قربانی به دنبال آغوش مادرم میگشتم..دلم برای لالایی های حزن انگیز او پر پر میزد چند روزی بود نخوابیده بودم و بشدت خسته بودم... هیچگاه ندیده بودم پدر بزرگ تا این حد محکم عصایش را چسبیده باشد چنان خمیده و لرزان بودن که بی اختیار به طرفش دویدم همان سکوت سنگینی که مدتی بود اورا ترک کرده بود بروی شانه هایش جا خوش کرده بود او معلوم نبود چه میخواهد بگوید و اصلا نمیدانستم قرار است چه بگوید همه جا سخن از ضد انقلاب و منافق و تفاوت مذاهب و دشمنی و جنگ و خون و گریز بود حتی عراق هم به ایران حمله کرده بود ...پدر بزرگ دیگر حرفی برای گفتن نداشت تنها گاه گداری چایی تلخ و سرد شده اش را سر میکشید ... مادر بزرگ میترسید گریه هایش امانش نمیدادند از آژیری که مخصوص احتمال حمله شیمایی هوا پیماهای عراقی بود خیلی وحشت داشت از اینکه دیگراز روزنامه دیواری خبری نبود و او نمتوانست به ما بگوید چه بنویسیم و از اینکه دیگر کسی حوصله نداشت تا اخبار را برای او ترجمه کند ...او به نقطه ای خیره میشد و هنوز خبر نداشت سونامی سرطان اوراهم در نوردیده است و وقتی در بیمارستان با درد جانکاه سرطان معده داشت جان میداد همه ما نوه های حقشناسش را از اطاق بیرون کرد او میگفت اینها را بیرون ببرید چرا باید بترسند؟ ترس ویرانگر است و شور و شوق را در آنها میمیراند...وقتی پدر بزرگ داشت بروی جنازه اش قران میخواند و همه ی ما چند قدم آنطرفتر با احترام و سوگوار سکوت کرده بودیم هیچکس نمی دانست در آن لحظه پدر بزرگ به چه چیزی فکر میکند... بروی کوتاه و بلند مثل همیشه قبل از همه ی سایتها کلیک میکنم گزینگ با تیتر درشت نوشته است: ما حق داشتیم انقلاب کنیم چون اصلاح پذیر نبودیم 22 بهمن سالروز انقلابمان مبارک باد!

 

[ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ] [ 1:5 بعد از ظهر ] [ مریم قاضی ]

جمعه 13 بهمن1391 ساعت: 16:42 توسط:هاشم زوورئاوه ر
ڕۆڵی ژنان له کۆماری کوردستانداو له کاروباری سیاسیی و کۆمه ڵایه تی به تایبه ت دامه زراندنی ڕێکخراوی یه کێتیی ژنان و ده رکردنی رۆژنامه بۆ هه مووان ڕوون و به رچاوه ، به تایبه ت ده وری مینا خانمی خێزانی پێشه وای نه مر له و به شه دا خاڵ وه رچه رخانێکی تربوو له مه ڕ ڕۆڵی ئه رێنی و کاریگه ری ژنان له کۆمه ڵگای کورده واریدا ، به ڵام بێجگه له ڕۆڵی ئه رێنی ژنان له کۆماردا و به تایبه ت له ساڵه کانی پێش دامه زراندنی کۆماردا ژناێکیش هه بوونه که ته نانه ت توانیویانه رێبه رایه تی بزووتنه وه ی نه ته وه یی و کۆمه ڵایه تی بگرنه ئه ستۆی خۆیان ، یه کێک له و شۆڕه ژنانه ی که به داخه وه که متر هاتۆته سه رزاران و که م له کتێب و گۆڤارو ڕۆژنامه کاندا ئاوڕی لێدراوه ته وه ، (( قه ده م خێر)) ه قه ده م خێر ئه و ژنه ئازاو لێهاتوویه بووکه ( سه یدمورداخانی ) برای و ( عه لی مه هخان ) ی مێردی به پیلانی رێژیمی ڕه زاشای په هله وی له نێوبردران ، قه ده مخێر که سێک بووه که بڕوای به یه کگرتووی نه ته وه یی هه بووه و شۆڕشه که شی هاوکات بووه له گه ڵ شۆڕشی شێخ مه حموودی حه فید له سلێمانی بۆیه پێوه ندی پێوه ده گرێ و داوای لێده کات که پێکه وه بۆ ئازادی کوردستان تێبکۆشن و له پێناو ئه و ئامانجه دا حازره هه موو هاوکارییه کی ماددی و مرۆییش بکات . سه رهه ڵدانه که ی قه ده م خێر له ناوچه ی لۆڕستان پێشکه وتنێکی به رچاوی به خۆوه دیت و له هه موو لایه که وه ته نگی به ده سه ڵاتی زۆره ملی ره زاشا دا هه ڵێنا و شاری ئیلامیش ده خاته ژێر کۆنتڕۆڵی خۆیه وه ، بۆیه ره زاشا نامه یه کی بۆ ده نێڕێ و داوای لێده کات که بیکاته شابانووی ئێران ! به ڵام قه ده مخێر زۆر بوێرانه له وه ڵامی نامه که یدا ده ڵێ : له نێو ئێمه دا که س نییه خۆی به دوژمن بفرۆشێت ، دواتریش من ژن نیم ، تۆ ژنی ! ئه مه ش نموونه یه ک له ئازایه تیی و بوێری و هه روه ها ڕۆڵی ئه رێنی ژنێکی کورد که به داخه وه له ئاکامدا هه روه کوو گشت ڕێبه رانی تری کورد به زه بری فرت و فێڵ و سوێندی درۆی قورئانی پیرۆز که وته داوی دوژمن و دواتریش هه رله گرتووخانه دا کۆچی دوایی کرد و شۆڕشه که شی کۆتایی پێهات .
 وب سایت   پست الکترونیک

[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 11:41 بعد از ظهر ] [ مریم قاضی ]

وت و ویژ

وه جیها خانمی شو جاعی ، یه کیک له کونه کار ترین ماموستاکانی شاری مه هاباده که سه ره تا به ده عوه تی پیشه وای نه مر هاتووته مه هاباد و ئیتر بو هه میشه لیره سه قامگیر بووه. له ماله که ی که وه ژوور ده که وم یه که م شت که هه ستی پیده که م ریک و پیکی و هیمنایه تی و ئینسجامیکه که له ته واوی ماوه ی ته مه نی خوی دا حه ولی بو داوه. ئیستاش چاوه کانی پرن له هیوا و خوشه ویستی و لیوریژه له دله راوکه سه باره ت به ره ی داهاتوو و له وه ی که له وانه یه ئه م وت ویژه و باس له ئه زموونه کانی تیشک بخاته سه ر ریگای لاوه کان به سه ر و روویه کی خوشه وه سه ره رای ته مه نی زوری وه رمان ده گری. بی شک زوربه ی ئیمه له سه رده میک دا یه کیک له قوتابیه کانی ئه م ماموستا خوشه ویسته بووین .

ئه م وت وویژه له 22 ریبه ندانی 1384 هه تاوی له روژنامه ی "په یامی کوردوستان " ژماره 22 له دوو به ش دا بلاو بوته وه به لام به هوی گرینگی زانیارییه کانی بو جاریکی تر ده یخه ینه به ر سرنجی هوگران.

مریه م قازی

پرسیار: تکایه خوتان بناسینن.

و: من وجیها شوجاعی له سالی 1304 هه تاوی 2ی بانه مه ر له شاری مه هاباد له دایک بووم. بابم ئاغای یوسفی شوجاعی له لایه ن ره زاشاوه هاته مه هاباد بو به ریوه بردنی کار و باری ئیداره ی فه رهه نگ که ئه و ده م مه رحوومی پیشه وا له جیگای مامی به ریزی " سه یفولقوزات " به ر پرس و رئیسی ئه م ئیداره یه بوو و دوای هاتنی بابم کاره که ی دا ده ست ئه و و به م جوره بابم هه م بوو به رئیسی ئیداره ی فه رهه نگ و هه م به مودیری قوتابخانه ی کورانه ی " سه عاده ت " که ئه و ده م له پشت ماله ئاغای شافعی هه لکه وتبوو. دایکم کورده و خزمایه تیمان ده گه ل بنه ماله ی قازی و حه یده ری و ئه میری هه یه. دوای حه وت سالان چوینه شاره کانی خوی ، ئه هه ر و ته وریز و له و شارانه ش بابم هه ر ره ئیسی ئیداره ی فه رهه نگ بوو و مروفیکی بیر ئاوه لا و تیگه یشتوو بوو و ده که ل دایک زانا و عالمم ئه من و براکه میان وه به ر خویندن نا. براکه م ئیستا دوکتووره و له زانکوی ئازادی ئیسلامی له تاران ماموستایه و بو خوشم له کلاسی نوهم را ده رسه که م به ناته واوی برایه وه ، هویه که شی ئه وه بوو که به ره به ری دامه زرانی کوماری ئازه ربایجان له ته وریز بوو و ماوه یه ک پیچوو تا توانییان قوتابخانه کان ریک خه نه وه. دوایه ش خه ریکبوون ده رسی تورکییان ده گوت که ئه من زورم پیناخوش بوو و حازر نه بووم ببمه ماموستا . مه رحومی پیشه وا تا ته شریفیان هاتبا ته وریز ده ینارد له دووی بابم و سه ردانی ئیمه شی ده کرد که زانی له مالی بیکارم داوای له بابم کرد که ئیزنم بدا بیمه مه هاباد و له قوتابخانه کانی ئه و شاره دا ده رس بلیم. بابم که ئیراده تیکی یه کجار زوری له خزمه ت پیشه وای دا هه بوو و له هه موو کات دا ئیمه ی هان ده دا بو خزمه ت له پیناو کار و باری کومه لایه تی ئیزنی پیدام و هاتمه وه ماله ئاغای حه مه ده مینی بابامیری که ماله خالم بوو . کوردی له خزمه ت بنه ماله ی مه رحوومی پیشه وا دا فیر بووم که هات و چوم یه کجار زور بوو ده گه لییان و زوریان ئاگا له من بوو . حاجی مینا خانم، شاسولتان خانم و خانمه خانمه دوریکی گرینگییان له ژیانم دا هه بوو و به کتیبیکی کوردی که ئاغای حه مه ده مینی سیگاری بو ی هینام له ماوه ی مانگیک دا کوردی زور باش فیر بووم و ئه و جار به کوردی و به فارسی ده رسم ده گوت. سه ره تا مانگی 60 تمه نم وه رده گرت و دوازده شاگردم هه بوو که ناوی بریکییانم له بیره: مونیر خانم و عیفه ت خانم و فه وزییه خانمی قازی که هه ر سیک کچی پیشه وا بوون، خورشید خانمی ره حیمی و مریه می داودی و ...له ماموستا کانیش خه دیجه خانمی مه جدی، زارا خانمی مه نگوری و خه دیجه ی باباسوری له بیرم ماون. دوای دامه زرانی کومیته ی ژنان له کوماری مه هاباد دا هاوکاری حاجی میتا خانمم ده کرد و له کوبوونه وه کان دا باسی وه مان بو ژنان ده کرد که ده گه ل نه خوینده واری و دواکه وتوویی به ربه ره کانی بکه ن وبه منداله کانییان به تایبه ت کچه کانییان بخوینن و بو عاملاندنی مندال و به ریوه بردنی پاک و خاوینی و پاراستانی زمانی کوردی و ئازادی کوردوستان و ... ئه وه ده مانزانی پیمان ده سپاردن. بابم وای فیر کردبووین که بو خزمه ت کردن نابی ره گه ز و زمان و ئاینیکی تایبه ت له به ر چاو گرین و له هه ر شوینیک ئه رکی خزمه ت گوزاری به خه لکی له کرده وه دا فیر کردبووین و ته عه هوداتیکی گه ره ی وه به ر نابووین که بوو به هه وینی ئه وه ی که به دل و گیان له خزمه ت خه لک دا بم . مه تمانه ی بابم به من که کچیکی جحیلی به تاقی ته نی ناردبووه شاریکی کورد کاریکی زور گه وره و بی وینه بوو ، بوو به هوی ئه وه که باوه ریکی زورم به خوم و کاره کانمه وه بی . دوای ماوه یه ک بوومه مودیری قوتابخانه ی " په روانه" که پیشتر مودیره که ی خانمیکی جووله که بوو به نیوی ماه عوزار خانم و له دوای دامه زرانی کومار رویشتبوو .

دوای تیکچوونی کومار ی کوردستان و گه رانه وه ی رژیمی په هله وی ورده ورده قوتابخانه کان زور بوون. به لام ئه و هوگری به کاری ژنان که له سه رده می کومار ی مه هاباد له من دا سه ری هه لدابوو و هه ر وه ها گیر و گرفتی زوری ژنان له هه موو زه مینه یه ک دا بوو به هوی وه که به رده وام بم له سه ر چالاکییه کانم له ریکخراوه یه ک بو ژنان دا. له دوای زه ماوه ندم ده گه ل حاجی مسته فای داودی که وه زیری بازرگانی له کوماری کوردوستان دا بوو ، په ریزاد خانم که هه ویی گه وره م بوو له م پییه دا زوری یارمه تی مندا و زور جاران بو ئه وه ی من بتوانم کار و باره کانی ده ری راپه رینم هه موو کاری مالیی وه ستوی خوی ده گرت و بایه خیکی زوری ده دا به کاره کانم و منیش پشتم به و به ستبوو. ئه و ده م وه ک ئیستا نه بوو ژنان حه قییان نه بوو ئه وه نده له ده ری بمیننه وه و من مودیری چه ند مه درسه بووم و کومیته ی ژنانم هه بوو که روژ به روژ په ره ی ده ستاند و له به یانی وه تا ئیواری ناچار بووم له ده ری بم بویه به بی یارمه تی دلسوزانه ی په ریزاد خانم چم پینه ده کرا . بو خوشم پوشتکارم زور بوو و کاریکی ده ستم ده دایه تا ته واوم نه کردبا و به باشترین شیوه جی به جیم نه کردبا ده ستم لی هه لنه ده گرت و ده مزانی ئه م هوگری به کاره کانم ره مزی سه ر که وتنمه. ئه و ده م له مه هاباد خویندن تا کلاسی شه شوم بوو و بو کلاسی سه رتر ده بوو چوبانه شاری گه وره تر . هیندی له شاگرده کانم که شه شوممیان وه رگرت پیم خوش بوو که باری زانستییان برواته سه ری و ماموستایه کی ته واو خوینده وار و به ئاگا بن بویه ته مام گرت تاقمیک له وان له حه فته ی دا دووروژ بیاننیرمه ره زاییه و له و دوو روژه دا بو خوم له جیاتی ئه وان ده رسم ده گووت بو ئه وه ی منداله کانیش وه دوا نه که ون. له و ماموستایانه ی که ناردمن بو ره زاییه ناوی چه ند دانه یه کم له بیرماوه: په ری خانمی شافعی، ئامینه خانمی خه ررازی و زینه ب خانمی ئوته میشی و ...ورده ورده قوتابخانه کانی شه هناز، وه ره هرام و..ساز کران که له مه راسمی ئیفتتاحی هه موو ئه و قوتابخانا نه دابووم.

پ: له و سه رده مانه دا هه ل و مه رجی نیو شار چون بوو؟

و: ئه وده م ته واوی شا ر چه ند گه ره ک بوو. گه ره کی چرا به رق و رزگه ییان و ئه رمه نییان و خری و شوانان. کوچه و کولان و شه قامه کان هیچی ئیسفالت نه بوون و پاک و خاوینی زور نه ده کرا . خه لک ئاوی خواردنه وه یان له چومی دینا و هه ر که سه له ماله خوشی دا چالاوی لیدابوو و هه تا سالی 1347 که ده ستیان کرد به ساز کردنی سه دی مه هاباد لوله که شی ئاو نه کرا و ئاوه رو کانیش به به ر مالان دا ده روویی . زستانان کوری داری داده ندرا و هه رکه سه له مالی خوی ته ندووری هه بوو و نانی خوی ده کرد . ئاسمانی ئه و سالانه ش وه ک ئیستا به ر چاو ته نگ و نه زوک نه بوو هه تا گوی مالان به فر ده باری و ریگا و بان جاری وابوو تا به هاری ده گیرا. زور جار چومی سابلاغ ده یبه ست و ته نانه ت دوای سه دی مه هابادیش دیتوومه ته واوی ئاوی سه د به ستوویه و جیب به سه ری دا رویشتووه. ئه و ده ماشین تاق و لوق هه بوو و ته نیا جیبی ئه رته ش له هاتووچو دابوون.

ئیواران ماتوری به رق هه لده بوو و تا دوازده ی شه و دایسا . مه هاباد یه کی له سه ر سه وزترین شاره کانی ناوچه بوو دارستان و میشه و قامیشه لینی قه راغ چومه کان پر یوون له به راز و جانه وه ری دیکه و که س نه ی ده ویرا خوی لیدا که به داخه وه ئیستا به شی هه ر ه زوری له ناوچوون و نه ده عبا ماوه نه دارستان و میشه. ئه و زه مان سروشت به سه ر ئینسان دا زال بوو ئیستا ئینسان به سه ر سروشت دا زاله. ئه و ده م هه ر ئه و شتانه ده خوران که له ناوچه دا ره عه مه ل ده هات . و.. یه که م شه قامیک که له مه هاباد ئیسفالت کرا شه قامی "شاپوور " بوو که وه ره هرام هات و قه برستانی مه لا جامی تیکدا و ئه و کاره ی به ریوه برد. ئه و ده م کاره کان زور ئه ساسی ده کران به خورایی که ره سه و پاره یان له ئاوی نه ده کرد .له بیرمه ساختومانیکییان خراپ لیدابوو ، وه ره هرام ده ستووری دا رووخاندیانه وه و له سه ر را سازییان کرده وه. جه ماوه ر که م بوو و زور جاران وه ره هرام له سه ربازی سه ر بازخانه بو کاره کانی که لکی وه رده گرت و بو خوم ئاگام له هه موو ئه وانه بوو.

پ: وه جیها خانم ئایا کاره کانت ته نیا به کاری قوتابخانه برایه وه؟

و: نه خبر کار وباری کومه لایه تی زورم به ریوه ده برد . ئه و کاره ی ئیستا NGO کان به ریوه ی ده به ن. دوای تیکچوونی کومار و خر بوونه وه ی کومیته ی ژنان ئه م بیره هه ر له میشکم دابوو که سه ر له نوی ئه م چالاکییه وه ری خه مه وه و به پیویستم ده زانی که ژنان ریکخراوه یه کییان هه بی. هه تا ئاغای پالیزبان و خانمه که ی هاتن و سه ردانی مه هابادیان کرد و منیش ده رفه تم لی هه لینا و داوای ریکخراوه یه کم کرد بو ژنان که ئه وانیش له سه ر وه را که ده ستییان زور ده رویشت لییان قه بول کردم و به یارمه تی سی خانم : فه وزییه خانمی ئه یوبییان ، خانم موبه للغی و خانم ره حمه تی که هه ر سیکییان دوکتور بوون کاره که مان ریکخست و من بووم به ده بیری ئه م ریکخراوه یه. به لام له بیرم نییه چ سالیک بوو.

پ: کاری ئه م ریکخراوه یه چ بوو؟

و: ئه و ده م ژنان زور که م له مال وه ده ر ده که وتن، نه خوشی یه کجار زور بوو و فیر کاری پیویست بو به ر به ره کانی ده گه ل نه خوشی کان نه بوو. ئیمه به دانانی ده وره کانی فیرکاری خه ییاتی ، گولدوزی، قالی بافی ، جوانی کاری و... ئه وانمان لیک خر ده کردنه وه و له هه مان کاتیش دا فیری بیهداشت و پاک و خاوینی مان ده کردن و هه روه ها هان مان ده دان که له مال بینه ده ر و به کچه کانییان بخوینن و لیمان حالی ده کردن که دنیا چوته پیش و ئه وانیش ده بی حه ول بده ن. له قوتابخانه کانیش هه ر وه تر هه موو روژی پیش وه ی مندال بچنه کلاس به سه فمان ده کردن و جوان ده مان پشکنین و ئه گه ر مندالیک بو خوی یان لیباسی چلکن با ده مان نارده وه مالی و ده بوو به خاوینی گه راباوه. له پاشان کلاسی وه رزیش مان دانا و خانم دوکتوره کان بو یان شی ده کردنه وه که بو چی ده بی وه رزش بکه ن و بجولینه وه. جیا له وه انه ئه و ژن و کچانه ی ته مه نییان بریک چووبووه سه ر و نه یان ده توانی له پولی سه ره تایی نیو نووسی بکه ن و بیسه واد بوون ، کلاسی به ره نگاری ده گه ل نه خوینده واریمان بو دانان ( پیکار با بیسوادی) و زور جاران ده رک به ده رک له مالانم ده دا و داوام له ژنه کان ده کرد که بین و له م کلاسانه دا به شداری بکه ن. و به خته وه رانه تاقمیک هه ر له و کچ و ژنانه توانییان له پاشان تا دانیشگا برون و به جیگای زور چاک گه یشتن. له و نیوه دا وام هه ست کرد که ناوه ندیکی فیر کاری بو مندالانی 5-6 سالانه پیویسته و ده بی پیش وه ی بچنه قوتابخانه له شوینیکی دیکه چوونه نیو مندالان ئه زموون که ن و به م جوره بوو که یه که م کوده کستانی ئه و شاره م له سالی 1343 دامه زراند. دوای وه ی دادگوسته ری جیگای دادوه ری مه حکه مه ی قازییه کانی گرته وه ، وام هه ست کرد که له نیو ژنان دا که م ژن هه بوون که به قانوون و یاسا ئاشنا بن و ئه وه ش له کاتی دادگایی کردن دا تووشی گرفتی کردبوون و به تایبه ت مندالانیش که توشی خه لافیک ده هاتن نه یان ده زانی له کاتی پیویست دا ده بوو چ بکه ن و چون له سه ر خویان وه جواب بین و ئی واش بوو له ژنه کان هه ر له رووی هه لنه ده هات بروا و شکایه ت بکا و ملییان به هه موو شتیک ده دا. و منداله کان له و نیوه دا زیاتر له هه موو چینیک تووشی خه سار ده هاتن. هاتین دیسان هه یئه تیکمان دانا به نیوی " پاریزگاری له مافی مندالانی تاوانبار" . ئیمه ده گه لییان ده چووینه دادگا ، وه دووی کار و په روه نده که ییان ده که وتین ، تا ئه و جیگایه ی که ده مانتوانی کاریکمان ده کرد لییان خوش بن و بو ئه وانه ی که تاوانه که یان زور قورس بوو مالیکمان دیاری کرد و تا گه یشتن به ته مه نی قانونی چاوه دیریمان ده کردن و ئاگامان لی ده بوون و به م شیوه یه نه مان ده هیشت هه ر به مندالی تووشی موحیتی ناله باری زیندان بن. له پاشان گرفتیکی تر بو کچه که نجه کانمان هه بوو ئه ویش ئه وه بوو که زور زوو به میردیان ده دان و دوایه ش له سه ر وه را که هیچ شتیکییان له په یوه ندی ژن و میردایه تی نه ده زانی دوای زه ماوه ند تووشی ناره حه تی ده هاتن. بو ئه و به شه ش هاتم دیسان شاخه یه کی دیکه م له ریکخراوه ی ژنان جیا کرده وه به نیوی " لایه نگری له کچانی که م ته مه ن" ئیتر ئه و جار هه م بنه ماله کانمان فیر ده کرد که چ ته مه نیک بو زه ماوه ند باشه و هه م هینده له و کاره دا چوومه پیش که له نیو شار دا هه تا ئه من بو خوم کچه که م نه دیتبا و نه م دواندبا ئیزنی وه یان نه ده دا که ماره کری. هه لبه ت ئه و کاره له وانه ته واو هه مه لایه نه ش نه بووبی به لام ده وریکی گرینگی گیرا له کرانه وه ی چاو و گویی بنه ماله کان و کچه کاندا. و زور کاری دیکه ش ده توانم بلیم زورترین ماوه ته مه نم هه ر له نیو خه لک دا ژیاوم و بنه ماله ی من له راستیدا ئه وان بوون.

پ: وه جیها خانم ئه م کارانه ی به ریوه تان بردوون زور گرینگ و ره چه شکینانه بووه له به ر چی هیچ به لگه و نووسراوه یکتان له روژی دانانی ئه و هه یئه تانه و یان له باره ی ئه زموونه کانتان له و پییدا به ده سته وه نییه؟ ئیستا بو خوی خه زینه یه کی گه ره ده بوو ته نانه ت بو به ره ی ئیستای ژنان که ئیستاش ده گه ل زور گرفتی سه ره کی رووبه روون و به زور مافی خویان نازانن و له جیات هه موو حه ولیک ، به رخودان و خوکووژی ره چاو ده گرن؟

و: ته واوی ئه وانه م نووسیبونه وه. به سه عات و به روژ. من ئینسانیکی زور به نه زمم هه موو کاریک به دروستی و ریک و پیکی ده که م. جیا له وه ش ئاغای فه یزی زاده که بازره س بوو داوای نووسینه وه ی هه موو ئه و کارانه ی به روژ له من کردبوو ئه وانه هه مووی گوزاریش ده کرانه ناوه ندی ولات . هه ر ئه و چالاکییان بوونه هوی وه که سی جار خه لات بکریم. دوو جار له سه تحی کشوه ری وه ک ده بیری ریکخراوه ی ژنانی مه هاباد به هوی به ر بلاوی چالاکییه کانی کومه لایه تی پله ی یه که م و جاریکیش له سه تحی نیو نه ته وه یی دا له لایه ن ریکخراوه ی نیونه ته ویی ( سازمانی ملل) را خه لات کراوم. هه موو سالی مودیری نموونه ی کشوه ری ده هاتمه وه و بو ماوه ی چه ند سالان ئوردووی سالانه ی کشوه ری به هوی ریک و پیکی کاری مه له مه هاباد به ریوه ده چووو له و پازده روژه ی لیره ده وره یان ده بوو له نزیکه وه ده گه ل کاره کانی مه ئاشنا ده بوون و شت فیر ده بوون. جاریک به ر پرسیکی تازه هات و بوو به ره ئیسی ئیداره ی ئاموزش و په روه ریش دوای وه ی به چالاکییه کانی منی زانی بانگی کردم و گوتی هه ر داوایه کی هه ته بیفه رموو له سه ر چاومی داده نیم. ئه منیش گوتم که ئه و سه رایدارانه ی له قوتابخانه کاندا خزمه ت ده که ن بیان که نه ره سمی و هه ر له قوتابخانه کاندا جیگای حاواندنه وه یان بو دابین که ن که هاتو چو نه که ن. به خته وه رانه به قسه یان کردم و ئیستا هه موو بازنشه ست بوون و موچه که شیان له ئی من زیاتره. مریه م گیان له و نیوه دا ئه وی ئینسان بوو، خزمه تگوزار بوو و له ئاستی خه لک و کومه ل ته عه هودی هه بوو هه موو یارمه تی منیان داوه. ئه من به بی هاوکاری خه لک نه م ده توانی هیچ کاریک بکه م.

پ: هه زینه ی ئه و هه مووه کارانه چون دابین ده کرا و ئا یا بو خوتان بو ئه م کارانه موچه یه کی زیاترتان وه رده گرت؟

و: ته واوی ئه و کارانه ی کردوومه ئیفتخاری بووه . نه ک مووچه ی زیادیم وه رنه گرتووه زور جاران هه موو حقوقه که شم داده نا و قرانیکی نه ده چووه بو مال و مندالم. به لام له لایه ن خه لکیشه وه زور یارمه تی ده دراین. خه لکی مه هاباد یه کجار شه ریف و میهره بانن و شانییان هه لگری هه موو خزمه تگوزارییه که. له روژی خوی دا ده زانن ده بی چ بکه ن. یه کی له وانه حاجی مسته فای داودی هاوسه ری به ریزی خوم بوو . ئه و نه ته نیا هیچکات پیشی به کاره کانم نه ده گرت به لکوو به دل و به گیان تا ئه و جیگایه ی ده یتوانی یارمه تی مالی و مه عنه وی ده دام. ئه من به مانگ و به حه فته رویشتووم ، به شداری کونگره و دانیشتنه کانم له شاره دووره کاندا کردووه، شه و ونیوه شه و گه راومه ته وه مالی، هه موو ئه و دیهاتانه م سه ر و بن ده کرد، زور که م وا هه بوو سوئال و جواب بکریم و ئه گه ر به ده گمه ن شتیکی واهاتبا گوری به بی ناره حه تی وه بیرم دیناوه که هه موو ئه و کارانه بو کوردان ده که م. وه بیرم دیناوه که ئه من زبان و شار و هوویه تی خوم بو ئه وان وه لا ناوه و به هه موو وجودم له خزمه ت ئه و خه لکه هه ژاره که وتووم . ئه ویش رازی ده بوو به تایبه ت که ده ی دیت خه لک زورم لی رازین زوری دل خوش ده بوو. بویه ئیدی هه ر چی له ده ستم هات کردم و دوای ماوه یه ک بووم به هه یئه ت ئومه نای "ئاگاداری له گوله کان" و ده گه ل ئاغایان دوکتور ئه بریشه می، سه عیدی هومایون، نادری و هه روه ها ئاغای فه قری و... بو ئه و به شه زورمان کارکرد. .دووسال دوای سه رکه وتنی شورشی ئیسلامی بو به شداری له هه لبژادنه کانی ده وره ی دوو هه می پارله مان له لایه ن فه رمانداره وه ده عوه ت کرام به لام له خوم رانه دی و پیم خوش بوو ئیتر هه ر له نیو خه لک دابم. ئیستا ئه ندامی بانوانی "ژین" و هه یئه ت ئومه نای جوزامییه کانی بوکانم. داوا له هه موو ژنه کان ده که م که بین و له چاره سه ری گرفته کانی کومه لایه تی دا هاوکاری بکه ن . به خته وه ری له ده رکی که س نادا، به لکوو ده بی ده رک به ده رک بوی له ده کان ده ی و خوت ماندوو که ی.

پ: وه ک دوامین پرسیار دهمه وی بلیم ئیستاش کومه لگای پیاوسالاری ئیمه به ر هه لستی ئه م چه شنه چالاکییانه ی ژنان ده که ن .وه ک ژنیکی سه رکه وتوو له م پییه دا چ ئاموژگاری و پیشنیاریکتان هه یه؟

و: من له و حه ده دا نیم رینوینی خه لک بکه م. ئه وه خه لک بوون که له هه موو کات دا رینوینی منییان کردوه. شاگرده کانیشم ههر به و ئاواته پیگه یاندووه که ئه و رو ماموستای من بن . من ته نیا ئه وه نده یان عه رز ده که م: هه موو تیکوشانه کان له هه موو سوچیکی ئه م جیهانه دا بو به خته وه ری و خوشی و هیمنایه تی کومه ل و بنه ماله کانه. ئاموژگاری هه موو ماموستاکان، زاناکان و پیغه مبه ره کانیش هه ر بو ئه م مه به سته یه، بو رزگاری و به خته وه ری. ئیمه وه ک دایک ، وه ک ژن به ر له هه موو شت ته عه هودیکی گه ره مان له ئاستی مندال و بنه ماله دا هه یه. بیر له یارمه تی دانی خه لک به وه لانانی بنه ماله و ئاواره کردنی مندالان جی به جی نابی. ده بی بتوانن به هه ر جوریک بی ریگایه ک بدوزنه وه من دلنیام پیاوه کانیش پییان خوشه باشترین هه ل و مه رج له کومه لدا پیک بی. ئه من بو خوم کاتیک ده م دیت ماموستایه کی ژن له مه دره سه له به ر دژایه تی میرده که ی ده گه ل کاری ئه و ناراحه ته به مه سئولیه تی خوم ده منارده وه و له جیات وی ده رسم ده گوت و ده مگوت برو مالی رازی که و به ئاسووده یی وه ره وه. ده گه ل وه ی که له ئه نجوومه نی ئه ولیا و موره بیان دا پیاوه کانمان ده عوه ت ده کرد و له م باره وه زورمان ده دواندن و لیمان حالی ده کردن که کاری ژن له ده ری نه ک به زه ره ری منداله کان نییه به لکو زوربه ی ئه و مندالانه که له ژیان دا سه ر ده که ون ئی دایکی خوینده وار و کار به ده سته و به داخه وه ئه و مندالانه ی تووشی لاریی و شکست دین ئی دایکی نه خوینده وار و بیکاره که خویان له کار و باری کومه لایه تی ناده ن . و پیمان ده سه لماندن که مندال هه ر ئه و شته یه که ئیمه له کرده وه دا نیشانییان ده ده ین. له ژنه کانیش داوا ده که م بو به ریوه بردنی ئه م ئه رکه گرینگه به حه وسه له بن و له جیات به ره روو بوو نه وه ده گه ل پیاو ، کاریکی وابکه ن پیاوه کان هاوکارییان بکه ن . هه ر ئه و کاره ی من کردم. من که هاتمه ئه و شاره که سم نه بوو، کوردیم نه ده زانی، خه لک باوه رییان به کاری ژنان نه بوو به لام ئیستا ته واوی ئه و شاره خزم و که س و کاری منن. له و سالانه ی دوایی دا خزمه کانم له ته وریز داوایان لیکردم که بچمه وه لایان به لام من گوتم مه هاباد بنه ماله ی منه و که س ناتوانی ده ست له بنه ماله ی خوی هه لگری. ئه و شاره باغی ژیانی منه و هیچ باغه وانیک ناتوانی به ری باغه که ی جی بیلی. ئه و خه لات و ته قدیر نامانه ی که وه رم گرتوون به هه موو سه روه تی دنیایه ی ناگورمه وه. ئه من جوابی هه موو زه حمه ته کانی خوم به زیاده وه وه رگرتوته وه و ئیستا ئه من به خه لک قه رزدارم . داوام له خه لکی شار ئه وه یه که ئه گه ر به شیاویان زانیم که مردم له سووچیکی گورستانه که یان منه تم له سه ر دانین و په نام بده ن بو ئه وه ی بو هه میشه له به ر پیی واندا سه ر بنیمه وه و بحه سیمه وه.

ته واو

[ یکشنبه هشتم بهمن 1391 ] [ 2:27 بعد از ظهر ] [ مریم قاضی ]

یه که م قوتابخانه ی کچانه له مه هاباد

وت و ویژیک ده گه ل زارا خانمی مه نگوری ، یه کیک له یه که مین قوتابیه کانی قوتابخانه ی کچانه له مه هاباد که له لایه ن مریه م قازی ئاماده کراوه و له روژنامه ی "په یامی کوردستان " ژماره 19 له سالی 1384 مانگی دی دا بلاو بوته وه – 31ی دیسامبر 2005 . وله به ر گرینگی هیندی زانیاری که تا ئیستا له هیچ سه ر چاوه یه کدا بلاو نه بوونه ته وه سه ر له نوی ده یان خه ینه به ر سرنجی خوینه ران و هه موو هوگرانی میژووی ناوچه.

پرسیار: تکایه خوتان بناسینن و سه باره ت به یه که م قوتابخانه ی کچانه له مه هاباد ئه وه ی ده یزانن بیفه رموون.

وه لام : ئه من زارا مه نگووری له سالی 1307 هه تاوی له شاری مه هاباد له دایک بووم. ده و ر و به ری سالی 1311 بوو که ئاغایه ک به نیوی ئاغای وه کیلی ده گه ل بنه ماله که ی هاتنه ماله مه و له و به ری حه ساری دوو دیویان ئاوه دان کرده وه. ئه و ئاغایایه ره ئیسی ئیداره ی ته زکه ره بوو و سی کچی جحیلی هه بوو به نیوی عیزه ت و عیشره ت و زینه ب. ئه وده م ته نیا ناوه ندی فیرکاری مه کته بخانه بوو و قوتابخانه نه بوو. و که م واهه بوو خه لک بخوینن، به تایبه ت ژنان زور به ده گمه ن ده یانخویند و له و کچانه ی که ئه و سه رده مه له مه کته بخانه خویندبوویان و شتیک فیر ببوون ئه وه نده ی له بیرم بی توبا ئاسفی؛ خه دیجه مه جدی؛ عیسمه تی سه مه دی بوون. کچه گه وره که ی ئاغای وه کیلی به نیوی عیشره ت خانم له ئیداره ی فه رهه نگ که ئه و ده م پییان ده گوت "دایره ی مه عارف" داوای کرد ئیزنی پیبده ن قوتابخانه یه ک بو کچان دابنی و لییان قه بول کرد و ئاوا بوو که یه که م قوتابخانه ی کچانه به نیوی " په رماس" دا مه زرا که له تورکی دا به مانای "کچینی و به کاره ت" ه .. بو خوی بوو به مودیر و دوو خوشکه که شی بوونه ماموستا . ئه و ده م خویندن بو کچان شووره یی بوو و ئه منیش زردایکم هه بوو ، پیی وابوو ئاوا هه م له کول خوییم ده کاته وه و هه م تووشی گرفت دیم بو یه یه که م که س بوو که داوای له عیشره ت خانم کرد تا ده گه ل خوی بمباته قوتابخانه و پیم بخوینی و به م جوره من یه که م قوتابی کچی مه هابادم که نیو نووسیم کردووه و زور به باشی خویندم و ئه و ساله شاگرد ئه وه ل هاتمه وه.

پ: بنه ماله ی وه کیلی خه لکی کوی بوون و ئیداره ی ته زکه ره چ کاریکی ده کرد؟

و: ئه و بنه ماله یه تورک بوون و خه لکی ته وریز بوو و ئیداره ی ته زکه ره ناوه ندیک بوو که ئه و ده م هه ر که س ویستبای بچیته شاریکی دیکه له پیشدا ده بوو چووبا ئه و ئیداره یه و له وی جه وازی رویشتنی وه رگرتبا و ده کری بلیم شتیک بوو و ه ک ئیداره ی گوزه نامه ی ئه ورو و جوازیش شتیک بوو وه ک پاسپورتی ئه ورو.

پ: زارا خانم چه ند شاگرد بوون و چه ندوو خویند و جل و به رگی مالیتان له به ر ده کرد یان لیباسی ره سمی بوو؟

و: به زووه هه ر یه ک چاوی له یه کی کرد و بووینه 25 قوتابی. توبا ئاسفی و خه دیجه مه جدی و عیسمه تی سه مه دی چونکه بریکییان سه واد هه بوو له کلاسی سی هه م را دایانانه به ر خویندن. سه ره تا هه ر لیباسی مالی مان له به ر دابوو که کراسیکی چیتی گول وردبوو که داوینه که ی چین ده درا و هه تا خواره وه ی چوکمان بلیند بوو و له بن ویش ده رپییه کی چلکن مان له به ر دابوو . جاری وابوو به حه فته ش سه رمان دا نه ده هینا و هه موو روو سه ری مان به سه ره وه بوو و پاک و خاوینی نه بوو. له سالی 1316 یان 1317 هه تاوی بوو چاکم له بیر نییه که به دوای ده ستووری ره زا شا بو که شفی حیجاب داوایان له مه ش کرد که رووسه ری لا به ین و سه رمان کورت که ینهوه و لیباسی کوردی داکه نین و لیباسی عه جه می له به ر که ین که پییان ده گوت " سیری" و سه ر ده ست و سه ر قوله کانی سپی بوون و هه تا سه ر چوک دریژ بوون و ئی ماموستاکانیش هه ر وه تر. له به ر وه ی بوو که زور یه ک له بنه ماله کان کچه کانییان بو ماوه یه ک له مه دره سه گیراوه و گوتییان ئیمه نایه لین کچه کانمان روو سه ری لابه ن و جل و به رگی عه جه مان له به ر که ن. خویندنیش به زمانی فارسی بوو و هه تا کلاسی شه شوم بوو و من تا شه شوشمم خویند به لام له به ر وه ی که ته مه نم که م بوو دیپلومه که یان نه دامی. به ره به ری دامه زرانی کومه له ی ژی کاف بوو و خه لک ده مانچه و برنوویان له مالی هه بوو بویه عه جه م له خویان ترسان و تاقمیک نه بی هه موو رویشتن و یه کی له وانه ش ماله ئاغای وه کیلی و کچه کانی بوون . ره زا شا ته بعید کرابوو و تا ئه و ده م که س نه ی ده ویرا هیچ بلی دوای ته بعیدی ره زا شا دیسان خه لک هه موو چوار شه مویان له مالی وه ده ر ده که وتن و به دابی سالان ده یان کرده هه لپه رین و داوه ت و کچ و کور به یه که وه هه ل ده په رین.

پ: زارا خانم بو چی به تایبه ت له روژی چوار شه مویاندا ده چوون؟ بو چی شه نبه یان روژه کانی تر وه کوو هه ینی و ...ئه و کاره به ریوه نه ده چوو؟

و: نازانم ئه من ئه وه نده ی به بیری خوم بووه هه ر گوتویانه له روژی چوار شه موو ئیدی نازانم بو چی راست ئه و روژه ده بوو ئه و کاره به ریوه چووبا.

پ: ره زا شا که نه ما و هیزه کانی ئاسایش له شار دا نه مان هیمنایه تی شار چون به ریوه ده چوو؟ ولات ئالوز نه ببوو؟

و: نا وه للاهی ولات قه ت ئه وه نده خوش نه ببوو. قازی مه حه ممه د وه ک کوری قازی شه رع خویندکار و به مشور بوو و خه لک زوریان خوش ده ویست و هه ر پیش دامه زرانی کومار پییان ده گوت پیشه وا ده س به جی ده گه ل ئه ندامان تری کومه له ی ژ کاف و خه لکی شار وایان دانا که له هه ر گه ره که ی سی چوار کوره جحیله ی خویان به نوره شه وانه کیشک بده ن و ئاگایان له ولات بی و ته نانه ت پیشه وا له نوره ی خوی دا کیشکی داوه و فه رق و جودایه تی دا نه ده نا. ئی وابوو که دلی نه ده هات کوره که ی بنیری و پولی هه بوو ؛ شتیکی ده دا و یه کیکی له جیات کوره که ی ده نارده کیشکی شه وانه. جیا له وه ش نه یان هیشت قوتابخانه کان زور داخرین و به زووه ناردیان له دووی هه موو ئه وانه ی که خویندبوومان و داوایان لیکردین که له جیات موعلیمه تورکه کان که رویشتبوون ده ر س بلیینه وه. ویلمه سه ییادیان که جووله که بوو؛ کوبرا خانمی عه زیمی، ماپه ره خانمی بابانزاده و سه یزاده خه دیجه ی باباسوری ئه وه نده ی به بیری من بن بو یه که م جار له نیو ژنان و خه لکی نیو شارله کورده کان بوون به ماموستا. له دووی منیشیان نارد ئه و ده م 16 سالم ته مه ن بوو ؛ زردایکم که تاز لیی حالی ببوو چ خزمه تیکی گه ره ی پیکردووم کوتی دنیاش خرا بی نایه لم بچی! بابیشم له دووی قسه ی وی دا و کوتی تا کچی مه بی نابی و ئه گه ر میردت کرد که یفی خوته. ئه منیش ده س به جی هه ر ئه و ساله میردم به ئه حمه دی مه نگوری کرد که ئه ویش پیشتر کارمه ندی دوخانیه ی بوو و ده وله تی ره زاشا که نه مابوو ئه و ئیداره یه ش بو ماوه یه ک نه ما و ئیستا ئه ویش له ئیداره ی فه رهه نگ دامه زرابووه و دوای زه ماوه ندمان چوو بو کن مه نافی که ریمی و داوای کاری بو منیش کرد و ئیتر له و سه له وه بوومه ماموستا.

پ: زاراخانم فه رمووتان که ده و له ت نه مابوو ئه دی کی ئه نگووی دا ده مه زراند و حوکمی کار کیی ده ی دانی؟

و: ئه و ده م ئیدی کوماری کوردستان له کرده وه دا دامه زرابوو به لام هیشتا به ره سمی رای نه گه یاندبوو و دوای وه ی هه موو ته شکیلاتی کومار به ته واوی دا مه زرا جا هاتن له چوار چرایه ئه و جیژنه گیرا و کومار را گه یاندرا. ئه منیش حوکمیکم بو هات به کوردی له سه ره وه ی حوکمه که نووسرابوو: " به نیوی پیشه وای پایه به رزی کوردستان" و ئیدی له بیرم نییه له خواره وه ی چ نووسرابوو چونکه دوای وه ی کومار تیکچوو و کوری ره زا شا هاته سه ر کار هه موو ئه وانه خر کرانه وه و سوتیندران و که س نه ی ویرا رایان گری. مانگانه چوار تمه نییان ده داینی که زور که م بوو، هه تا روژیک له ری و ره سمیک دا که پییان ده گوت" گاردن پارتی" و له سه ر باز خانه به ریوه ده چوو ؛ ماموستاکان شانویه کییان به ریوه برد که له سه ر حال و روژی ماموستا کان ساز کرابوو و له ئاخری دا ئه م به سته یه شیان خوینده وه که زور خوش و سرنج راکیش بوو:

"کارمه ندی فه رهه نگم، شوغلم ده بیره خوراکی هه ر ه باشم نان و په نیره

به و هه مووه ده رد سه ر و حه ول و ته قلایه حقوقم زور که متره له خات زله خایه!"

هه ر ئه وه ش بوو به هوی وه ی که پیشه وا ده ستوور بدا که له چوار تمه ن را حقوقمان ببیته سه ت تمه ن و ئیدی زور باش بوو ده توانم بلیم قه ت شار نه ئه وه نده ی نه زم و ئینسجام هه بووه و نه ئه وه نده گه و ره و چکوله و ته بایی هه بوو که س کاری به که س نه بوو، دزی نه بوو ، چه ته و ریگر نه مابوون و ئه و جار ده گه ل فارسی کوردیشمان ده گوت. له سه ر وه را که دلمان زور به کاره که مان خوش بوو دوو سه ره ده رسمان ده گوت و که س نه ی ده توانی له خورا غایب بی یان قوتابخانه ی بشوینی و ته حتیلی کا پیشه وا زوری وه سواس به سه ر خویندن دا هه بوو ته نانه ت ئه و روژه ش که گوتیان ئالای کومار هاتوته خوار و شا خه ریکه ده گه ریته وه پیشه وا بو خوی ته شریفی هات و هه موو ماموستا کان و قو تابیه کانی له خوی خر کردینه وه فه رموویان که نابی له هیچ شه رایتیکدا قو تابخانه کان دا خه ین و ئه گه ر هات و ئه وانیش گیران و ده وله تی شای هاته وه له سه ره خوبین و دریژه به کاره که مان بده ین !

پ: کوردی له کوی فیر بوون که ده تان توانی بیلینه وه؟

و: کتیبه کان نازانم له کوی را هاتبوون ، هینده دژوار نه بوون و زوریشمان گوی نه ده دایه شه وانه له مالی چاومان لیده کرد و فیری ده بووی و به روژ ده مان گوتنه وه دوایه ش که مه لا مسته فا و پیشمه رگه کانی هاتن سی ماموستا یان ده گه ل بوو که دوویان ژن بوون به نیوی " شه رقی و غه ربی" و ئاغایه کیش به نیوی " هه لمه ت" که زور باشیان یاریده ده داین. دوایه ش که مه نافی که ریمی بوو به وه زیری فه رهه نگ ئاغایه کی دیکه له لوبنان را هاته وه به نیوی ئیبراهیم نادری که ئینگلیسی و عه ره بی و کوردی زور باش ده زانی.

پ: له و ماوه یه دا هیچ ری و ره سمیک به ریوه ده چوو؟

و: جار و بار ده یان نارد له دوومان و ده یانبردینه میتینگ. له وی ئاغای سه دیقی حه یده ری عه لی خوسره وی و...قسه یان ده کرد هه مووی باسی ئازادی و کوردایه تی و شتی وابوو و له پاشان ئالایان هه لده کرد پیشه وا که م وا هه بوو بو خوی قسه بکا و زوری مه یدان ده دا به وانی دیکه.

پ: قوتابخانه بازره سی هه بوو؟

و: کاک هه لمه ت بازره س بوو و جار و بار پیشه وا ته شریفی ده هات و راده وه ستا بزانی چون ده رس ده لیینه وه. جاریک له بیرمه له ده رسی وه ی دابووین که ده ی گوت: "زارا زیری زوره" که وام گوت منداله کان هه موو سه رییان هه لینا و چاوییان له من کرد . پیشه وا فه رمووی نیوت زارایه؟ گوتم : به لی. فه رمووی خو ده نا زیریشت زور نییه...

پ: ئه دی زارا خانم ئه و ده م لیباسی ره سمی چتان له به ر ده کرد؟

و: هه وه لی کوردی مان له به ر ده کرد و لیباسی عه جه میمان وه لا نابووه . جاریک له میتینگ بووین و لیباسی کوردی و له سه ر ویش چارشیومان به سه ره وه بوو ئه ویش هه ر ئه من قسه م ده کرد و خه دیجه ی باباسوری له بن چارشیوه که ی له قاقای پیکه نینی ده دا و حه مه حوسین خانی سه یفی قازی له نیو جه ماعه ته که دا ده هات و ده چوو و فه رمووی ئه وه به چی پیده که نی هینده خه جه ره ش؟ ئه ویش کوتی هیچ. حه مه حوسین خان فه رموویان : با ئه و میتینگه ته واو بی به سه ری پیشه وای لیباسی ره سمی تان بو داده نیمه وه و ئیدی ناتوانن له پشت ئه و چار شیوه ئاوا بیکه نه به زمی خوتان و گوی نه ده نه هیچ! ئه مه ش گوتمان وه للا ده نا له خودامان ده وی . هه ولی پیمان وابوو جه فه نگه به لام سبینی ناردیان له دوو مان به ماشین بردیانین بو ئه وه ی له ئه نباری سه رباز خانه ره نگی لیباسی ره سمی قوتابخانه هه لبژیرین. ئیمه ش هه لمان بژارد و بو هه موو ماموستاکان بویان داین به قادری سولتانی که خه یاتیکی زور لیهاتوو بوو و لیباسی ئه فسه ری ژنانه یان بو درووین که زور ریک و پیک و جوان بوو و ئه وه ش ده ستووری حه مه حوسین خان بوو. کوتیک و دامه نیک بوو که له سه ر کوته که دوو ریزی دوگمه لیدروابوو و پر به به رمان بوو.

پ: زاراخانم ئه دی سه باره ت به به شداری ژنان له و ری و ره سمانه دا . ئایا وتارییان ده دا و له نه شرییه کاندا ژنانی ده س به قه له م هه بوو یان نا؟

و: ئه من بو خوم زورم حه و سه له ی شتی وا نه بوو . نه شرییه هه بوو بو شیان دیناین به لام قه تم نه ده خویندنه وه . له بیرم نیه له ژنه کانیش دا کی چی ده نووسی و یان چی ده گوت له و ژنانه ی که جه نابیشت ده فه رمووی سه عید خانی هومایون له بیره وه ریکانیدا باسی کردوون ئه من هیچم له بیر نی و باوه ر ناکه م ژنی وامان بوبی. به لام ریکخراوه ی ژنان مان هه بوو و هه ر کام ده بوو مانگی دوو تمه ن حه قی ئه ندامه تی بده ین و حه فته ی جاریکیش له ساختومانیک له نزیک دادگوسته ری ئیستا له خه یابانی شیر و خورشید خر ده بووینه و ه و قسه یان بو ده کردین و جار و با ر فیلمی ژنه رووسی کانییان نیشان ده داین که ده چوونه شه ری و وتارییان ده دا و ...له و دانیشتنانه دا زوریان باسی وه ی بو ده کردین که ژنیش ده بی بخوینی ، برواته پیش و ده گه ل پیاو فه رقی نییه و له و قسانه. ره ئیسه که شمان حاجی مینا خانم ژنی پیشه وا ی نه مر بوو. ...

پ: زاراخانم له و روزانه چی دیکه تان له بیره ؟

و: وابزانم سالی 1325 بوو که ئه رته ش هاته وه. پیشتر پیشه وا ته شریفیان هات و دلخوشی داینه وه و فه رموویان که بو ئه وه ی مه هاباد وه ک ته وریزی به سه ر نه یا ناکری بروا و به جیمان بیلی و داوای لیکردین کارمان به هیچ نه بی و هیمنایه تی خوما ن بپاریزین ، ته نانه ت فه رموویان که به ره و پیری ئه رته ش بچین . ده یانزانی هیچ ناکری و نه شیان ده ویست ئه وه ی به سه ر خه لکی ته وریز هات به سه ر مه هابادیش بی. له بیرمه ئه و روژه هه موو چوینه مه لا جامی راوه ستاین و ئه رته ش به بیده نگیک هاته وه . ئه فسه ریک به نیوی مه عافی قسه ی کرد و به لینی دا کارییان به که س نه دابی . که چی خه به ر هات که پیشه وا و حه مه حوسین خان و سه دری قازی گیراون و رایان گویزتوونه پادگان خه لکی دیشیان زور گرتن ئی وابوو دوای سی مانگ و ئی وابوو دوای شه ش مانگ به ر بوون . خه لک زور مات و بیده نگ بوون زانیمان که پیشه وا هه موو شتی له ستوی خوی گرتبوو و ئه و به لینی خوی بردبووه سه ر که فه رموویان به جیتان ناهیلم ( لیره دا زارا خانم ده گری و فرمیسکه کانی ده سریته وه) ئیدی ولات بیده نگ بووه . دوای ماوه یه ک روژیک ئه من له ماله بابم بووم ژنیک خوی له حه ساری روکرد و گوتی: ده لین ئه و شو چوارکه سیان له سیداره داوه و پیشه وا و حه مه حوسین خان و سه دری قازین . بابم به چه پوک به سه ری خوی دادا و هه لاته چوارچرا که ده یان گوت هه موو عاله م وه ک روژی حه شر رووی تیکردوو ...
[ یکشنبه هشتم بهمن 1391 ] [ 2:24 بعد از ظهر ] [ مریم قاضی ]

قه ڵا و یاده کانی

هۆنراوه ی : کاک سه عد قازی

ته نیا پاڵپشتی هه ناسه دان

بۆ ئینسان بوون

ئه گه ر دارستان

لاسایی به ژنی تۆ؛

رووبار

فه رهه نگی مانا کردنه وه ی ده ریا،

زولفه خۆڵاوییه کانی قه ڵاش

ته خته سیای جیهانی بوون و

سه خت و نا هه مواری و

سه ره نجامێکی خاکاوی،

لێره‌ ش کوترێکی ماندوو

به تاقی ئاسمانه وه

بۆ وچانی

ئاواته کان

ئه گه ڕا بۆ لێوه سوانه یه کی

با پرمه ترسیش!

هه رچه ند بۆ ئه وانه ی به ده نگی سروود سوور سوور

به بڵیندایی ئاسۆ وه ڕاکشان

قه ڵا نزم ئه ێیته وه.

هه رنه بێ گه نداو بو نیلووفه ر

رۆیایی تره له خه یاڵی ئه و شاعیره ی

که قه ڵا ئه شوبهێنێ

به گۆمێکی گه رمێنی

که باڵنده یه کی کۆچه ری

بۆی سه رگه ردانه

بۆ به شکووی کچه کرمانجێک.

یا په لی گوڵه باخێک

که قسمه ت نه بوو

وه ک هاورێ یان

سوور به سه ری بنیشننه وه

که له سه فه رێکی بێ گه ڕانه وه

قولێکیان موژده بو ئێمه نه چنی.

چرۆی قه ڵا

دارستان ئه رخه یان ده کا

له ماندوو نه بوون

له به رابه ر

ده نگی ساردی مشار

بارگه و بنه ی ئه و خه زانه

مه حته لی ئاواته

با بروێن

قه ڵا و یاده کانی

مه شخه لی ئه و رێ و بانه توفاناوییه ن

وس...

گوێ هه ڵخه!

ئه وه سازی ئاوازی ئێمه یه

به س بلێ

کام ئاسمان و

کام هه نگاو و

کام ئاسۆ؟!

مه حکوومین به ماسی بوون و

به سه فه ر

به حه سره ت و

به پیکه نین به به رد

له و مه سڵه حه ته هه تا هه تاییه

که ڕه نگه نه گا به سبه ینێ

قه ڵا مه زارێکه بۆ

مه بادای شین بوونه وه ی په نجه کانم....



به‌ بۆنه‌ی زستانی هه‌ میشه‌ به‌هاری مێزووی وڵاته‌که‌م

ترجمه ی شعر:

قلعه و یادهای او

شعر از : استاد سعد قاضی

تنها ماوای نفس کشیدن

برای انسان بودن

اگر جنگل تقلیدی از اندام تو

و جویبار فرهنگ معنی شدن دریا؛

و گیسوان خاک آلوده ی قلعه نیز

تخته سیاه جهانی بودن و

سختی و ناهمواری و

سرانجامی خاک اندود

و اینجا نیز کبوتری خسته

در بلندای طاق آسمان

برای آرمیدن آرزوها

بدنبال لب دیواری

هرچند پرخطر!

هرچند برای آنها که با آواز سرود سرخ سرخ

به بلندای افقهای گسترده

قلعه کوتاهتر میشود،

هرچه باشد مرداب برای نیلوفر

رویایی تر  از خیال آن شاعریست

که قلعه را تشبیه مینماید

به برکه ایی گرمسیری

که پرنده ایی مهاجر

بدنبال آن سرگردان است

برای حسرت دختری روستایی.

یا برگ گل سرخی

که قسمت نبود

مانند همراهانش

سرخ بر سر او بنشینند دوباره

که در سفری بی بازگشت

خوشه ایی مژده برای ما نچیدند.

نهال قلعه

جنگل را آسوده خاطر خواهد کرد

از خسته نگشتن

در برابر آواز سرد اره

بار و بنه ی این خزان زرد

منتظر آرزوست

بیایید راهی شویم

قلعه و یادهای او

مشعل این کوره راه طوفان زده ست!

هیس....!

گوش فراده!

این ساز آواز ماست

اینقدر مپرس

کدام آسمان و

کدام گامها و

کدام افق؟

محکوم هستیم به ماهی بودن

به سفر

به حسرت

و خندیدن به سنگ

در این مصلحت ابدی

که احتمال دارد هرگز به فردا نرسد

قلعه مزاریست برای

مبادای رویش دوباره ی دستهای من!



[ جمعه بیست و نهم دی 1391 ] [ 10:58 بعد از ظهر ] [ مریم قاضی ]

آدامس فروشها ، مطبوعات و نویسنده گان ، اخبار شبانگاهی بیست و سی و من! تو! او! ما! شما! ایشان!

داشتم کتاب تاریخ سیاسی کرد اثر دیکری از آیت محمدی کلهری را میخوندم که آخرین خبری که از هشت و سی پخش میشد نظرم را به خود جلب کرد: در حالیکه جوانی آدامسی بادکنکی را چنان باد کرده بود که هیچ جای صورتش پیدا نبود خبرنگار اعلام کرد که سالانه 3 میلیون دلار برای آدامسهای وارداتی هزینه میشود و بدنبال آن ادامه داد که این رقم 51 برابر بیشتر از هزینه ایست که برای مطبوعات و چاپ و کتاب و... هزینه میشود. نگاه دیگری به عکس آقای محمدی انداختم و گفتم بفرما تحویل بگیر! حالابرو هی بنویس هی بنویس! آن صفحه ایی که باز بود چنان کلماتش توی ذهنم میتوپید که دیگر نخواستم ادامه بدهم با شنیدن این آمار کم کم فهمیدم دلایل آن همه تحریف در کتاب برای چیست؟ اصلا اگه این نویسنده ی عزیز همین الان پای خبر نشسته باشد خودش میفهمد که بیخودی شده استاد تاریخ و گلویش را پاره میکند . تا اونجایی که یادمه تو کلاس درس تاریخ هم همیشه یک برنامه ایی راه اندازی میکردیم که بلاخره نفهمیدیم چی به چی شد از کشیدن صندلی ردیف جلو گرفته که بد جوری میافتادند و پادر هوا میماندند تا پرت کردن کفش یکی از همکلاسی ها به سوی پنجره که با زور از پاهایش در میآوردیم ! چه برسد به حالا که برای یاد گرفتن درس تاریخ هیچ اجباری هم در کار نیست! ذهنم در حالیکه مالامال از تحلیلهای آبدوغ خیاری بود و کماکان خود را به باد استهزا گرفته بودم به خاطر پولی که به جای آدامس صرف خرید کتاب کرده بودم ، آماج چندین سوال قرار گرفت که به روال همیشگی خود بعد از خواندن هرکتابی آنرا روی کاغذ میآورم و شما نیز در جواب دادن آنها میتوانید سهیم باشید:

1-علت سربرآوردن نهضت آدامس خریدن چیست؟

2-علت پایین بودن آمار کتاب خریدن چیست؟

3-آدامس بهتر است یا کتاب و مطبوعات؟

4-تقصیر آدامس است که کسی کتاب نمیخواند یا تقصیر کتاب است که همه به آدامس روی آورده اند؟

5-اگر چنانچه در اثر تشویق ها و روشنگری های ما بحران عدم کتابخوانی حل شد و مردم به جای آدامس کتاب خریدند تکلیف آدامس فروشها چه خواهد شد؟ آیا کتابفروشیها و کتابخوانها باید پاسخگو باشند؟

6-اگر مشکل آدامس فروشها هم بلاخره حل شد تکلیف کتابخوانها با چنین کتابهایی چه خواهد شد؟ آیا آدامس فروشها باید پاسخگو باشند؟

7-اگر هردو قشر در این بین مغبون شده و مرا مقصر بدانند تکلیف من چیست و آیا من باید پاسخگو باشم؟

8-اگر معلوم شد که مقصرمنم پیامد آه سوزناکی که از نهاد هردو قشر برخواهد آمد برای من چه خواهد بود؟

9-آیا اگر دادگاه حکم به برائت من داد ولی خدا طبق فرموده ی خودشان در دفاع از حق الناس حکم به مجازات من داد از این بدتر بر سرم خواهد آورد که چیزی حدود دوهفته با خواندن بیش از 600 صفحه از کتابی از این قبیل چشمانم چند شماره ی دیگر ضعیف شود؟

10- برای نوشتن چنین مطلبی چه کسی مقصراست؟ آدامس فروشها یا مطبوعات و نویسندگان یا اخبار شبانگاهی بیست و سی و یا طبق معمول من!




[ شنبه نهم دی 1391 ] [ 10:50 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]

ماه پیشانی

هر شب سراغ چه چیزی را از من میگیرید؟

رویاهایم را؟

آخر مگر نمیدانید سالهاست سراغی از آنها ندارم!

چرا باور نمیکنید حتی دیگر خودم را نمی شناسم؟

مرا در برابر آئینه از چه گذاشته اید؟

بیایید نگاه کنید دیگر هیچ کس را در آنجا نمیبینید،

به جز آن کسی که در انتهای نی نی این چشمان هراسان

نگاهش را از نگاه همه میدزد تا مبادا اورا لو بدهند!

بیایید من اورا لو میدهم،

او کسی نیست جز آن کسی که خاطرش بسیار تنگ و

رویاهایش بسی دور و دراز است!

او کسی نیست جز آن کسی که هر شب ستاره ایی از آسمان میچیند و

بر پیشانی خود مینهد تا بلکه ماه سراغش را بگیرد،

ماه پیشانی را که یادتان هست!

ودر روزگاری نه چندان دور

او ترانه ی  باران را در گوش ترک خورده ی برگهای خشکیده می سرود و

گلبانگ پرواز را از آسمان می ربود!

از درخت و پاهای خیس خورده ی او ، از لانه ی های جنبان روی  شاخساران

از پیله های آبستن

از رمیدن اسبهای عاشق

از رنگین کمانی که بیشتر از هفت رنگ داشت ،

سخن میگفت!

و دستانش! آری دستانش شفا بخش بودند!

بدون هیچ تبعیضی تنها و تنها به مداوا  می اندیشید!

و این  را در محضر استاد بزرگش« تاریخ» یاد گرفته بود،

آری تاریخ!

همانکه در کلاس درس گلویش را پاره میکرد و کسی به او گوش نمیداد...

بیائید خودتان نگاه کنید

آئینه که دیگر دروغ نمیگوید!

او نشانه های دیگری هم دارد :

صدای او گرم است ؛

چشمان او آشوبگرند و

موهایش هر شب در خواب درازتر و درازتر میشوند،

دستانش قاچاغ  و

رد پاهایش زیر بارش برف سنگین پر شده اند

راستی تا یادم نرفته است

در حوالی خانه شان

قار قار کلاغی هر روز

هوای خاکستری رنگ کوچه شان را می شکافد،

و دیگر اینکه از طنین گامهای او

شب پرستان  هراسانند...

اما با همه ی اینها من هم نمیدانم او کیست و کجاست؟

اگر سراغی از او گرفتید مرا هم خبر کنید.

 

 

 

 

 

 


 

 

[ شنبه نهم دی 1391 ] [ 1:30 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]

هەزار و دوو




ادامه مطلب
[ پنجشنبه هفتم دی 1391 ] [ 11:13 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]

ئەو نوسراوەیە پێشكێشه بە هەموو ئەو ژنانەی كه توانییان بەرگی ههزاران ساڵه لەخۆیان دادڕن و تاریفێكی شیاوی مرۆڤیكی راستە قینه بۆ خۆیان دارێژنەوه. بە تایبەت بۆ سوغرای خۆشەویستم.

ئەو رۆژە بۆنێكی سەیر خۆشم لێدەهات تازە بوو !بۆنێكی تەڕ و دەسلێنەدراو و نەناسیاو. تەنانەت بۆخۆشم پێم سەیر بوو! دەگەڵ وەكە كە بەتایبەت ژنەكان بەدڕدۆنگی چاویان لێدەكردم و لەوانەشە بڵێم برێكیشم لێدەترسان چونكە بۆنێكی هەزاران ساڵەم لێنەدەهات بۆنێكی تازە و ئەزموون نەكراو بوو. بۆنی ملدان و دڵتەنگی نەبوو! بۆنی جەرگێك نەبوو كە ددانی بەسەر داگیرابێ! بۆنی دڵێك بوو كە تازە لە سینگێك هاتبێتە دەر و لە سەردەستم هەروا ترپەی دەهات و پەڕی هەڵداویشت . دەگەڵ وەكە چەند پارچە كرابوو لە هەموو كاتێك زیندووتر بوو!بۆ خۆم ئەرخەیان بووم، پێشتر شەوانە دەترسام ،دەبوو دەگەڵ كەسێك نووستبام دەبوو كەسێكم لەپەنا با، بەرۆژ دەبوو بم زانیبا كێ چۆنم چاو لێدەكا؟ دەبوو ئەرخەیان بووبام لە رەزامەندی هەموو لایەك !! بەڵام ئێستا چ فڕینێك بوو كە اهیچكام لەوانەم بەلاوە گرینگ نەبوو ! ئەم بۆنە خۆشەم بۆنی فڕینی لێدەهات بۆنی ئەو شوێنانە لە ئاسمان كە كەم كەس دەستی پێڕادەگەیشیت ! نەختێكیش دەترسام لە زەوی دوور ببوومەوە بێ ئەوەی لە فڕۆكەیەك دابم تەنیا دببوو مەتمانەم بە باڵەكانی خۆم كردبا بە هاندانەكانی خۆم ، بە بیر و باوەڕەكانی خۆم! هیچ نیگایەك یاریدەی نەدەدام، هیچ دەستێك بۆم ڕانەدەوەشا ، هەموو ئاماژەیان بە هەڵدێرێك دەكرد كە لە ئاكامی ڕوانینەكانم بوو ،تەنانەت ئەوانەی وەك خۆم ژن بوون نەیان دەدیتم بەم روالەتە تازەوە نەیان دەدیتم! ئا لە وێ بوو وازم لە وانیش هێنا! ئا لە وێش بوو لە تەنوورە ی رەزامەند كردنی ئەوانی دی رزگاریم هات! ئەوەی ئەوان بە وڵاتی ڕەشە بایەكانییان دەزانی بۆ من چڵە پۆپەی هەموو ئارەزووەكانم بوو ، ئەم شوێنەی ئەوان بە قوڵترین و دوورترین شوێنی جەحەندەمییان دەزانی بۆمن بەرزترین سروود و دەست پێڕانەگەیشتوو ترین سووچی ئاسمان بوو، ئەو ڕۆژە ڕۆژێك بوو كە بە درۆ نەژیام، بە درۆ بەرەوپیری كەس نەچووم، بە دڵ گریان نەبوو بە لێو پێكەنین ،بە بیر ڕق نەبوو بە زار خۆش ویستن ! ڕواڵەتی ژنێكی رەزامەندم بە خۆمەوە نەگرت! ئەو بەرگە درۆیە كە شەوی بووكێنی دایانە دەستم تا له دوای پێشكێش كردنی كچێنی دەست لێنەدراوم لەبەر خۆمی هەڵكێشم ڤرێم دابوو و هاویشتبوومە نێو ئاوری هەموو ئەو نیگا زەندەق جوانەی تێم ڕامابوون ، ئەو پێستە بۆنێكی دەسكردی لێدەهات وەكوو بۆنی بۆقەكەی چیرۆكی كچی پادشا كە جادووگەرێكی فێڵباز لەبەری ‌هەڵكێشا! ئەو رۆژە رووت رووت ببوومەوە ،هیچ شتێكم نەشاردەوە رێك پڕ بە هەموو نیگاكان دەنگم هەڵبڕی و وتم نا!!!!!!!!!!!!!!! ئەو رۆژە كە بۆ یەكەم جار درۆم نەكرد رۆژێك بوو هەموو پێیێان گوتم درۆزن! و لەورۆژەوە پێم خۆشە هەموو پێم بڵێن درۆزن! ئێسا لەورۆژەدا دەژیم كە بۆنێ شلكە نەمامێكی تەڕ و بڕ ،بۆنی مرۆڤێكی رووت، بۆنی ژنم لێدێ .

******************

تنها آن روز بود که احساس کردم یک زنم!

آن روز بوی بسیار خوبی میدادم، بویی بارانی و بکر و ناآشنا! حتی برای خودم عجیب بود، شاید به همین علت بود همه با تردید نگاهم میکردند و شاید کمی هم میترسیدند! چون بوی تعریفی هزاران ساله را نمیدادم، دویی تازه و تجربه نشده، بویی که بوی دلته نگی نمیداد ، بوی جگری نبود که دندان روی آن ساییده باشند، بوی قلبی بود که از سینه بیرون زده باشد و زنده تر از هر زمانی روی دستم نفس نفس میزد و اولین بار بود که صدای تپش آنرا تا این حد نزدیک و ملموس میشنیدم! از خودم مطمئن شده بودم قبلا شب از تنهایی میترسیدم ، و در روز باید میفهمیدم که چه کسی و چگونه مرا میبیند؟ باید از رضایت دیگران مطمئن میشدم! اما حالا شوق کدامین پرواز بود که دیگر هیچکس و هیچ چیز برای من مهم نبود؟ این بوی خوب شبیه هیچکدام از ان بوهایی نبود که قبلا حس کرده بودم بوی پرواز بود بوی دور شدن...بوی آن قسمت از آسمان که تا بحال دستم به آن نرسیده بود. این بوی خوب و این پرواز کمی مرا میترساند از زمین دور شده بودم از زمینیها فاصله گرفته بودم بدون اینکه بال داشته باشم ، بدون اینکه هیچ نگاهی یاری ام کند، حتی زنان براینم دست تکان نمیدادند همه با پرتگاهی اشاره میکردند که به گمانشان انجام انتخاب من بود ، انجام فریادی که تا آسمان رفته بود که: توانستم! این چهره ی جدید و عجیب مرا کسی نمیدید و درست همانجا بود که از گرداب جلب رضایت دیگران هم رهایی یافتم! آنجا که آنها سرزمین طوفانهای سیاه مینامیدند برای من دست نیافته ترین شاخه های درخت آرزوهایم بود، آنجا که برای آنها عمیقترین گودال جهنم بود برای من بلندترین سرود آسمان بود، آن روز روزی بود که با دروغ نزیستم، با دروغ به استقبال هیچ کس نرفتم، در دلم اشک نبود و بر لبانم خنده، در اعماق فکرم تنفر نبود و بر لبانم دوست داشتن، چهره ی زن راضی و مادری شایسته را نداشتم و آن جلد دروغینی که در شب عروسی بدستم دادند تا بعد از اهدای پرده ی بکارتم برای همیشه بر تنم بکشم از حود درآورده بودم و در آتش نگاههای هراسانی که به من خیره شده بودند انداختم ، آن جلد بویی مانند بوی آن قورباغه ایی را میداد که در قصه ی دختر شاه پریان ، جادوگر بدجنس بروی آو کشید، آن روز لخت و عور شدم، هیچ چیز را کتمان و پنهان نکردم و به بلندای تمام نگاهها فریاد زدم نه! !!!!!!!!!!!! آن روز روزی بود که برای اولین بار دروغ نگفتم و همان روز بود که همه به من گفتند: دروووووووووووووووووووووغگووووووووووووووووووووو! و از آن روز دیگر دلم میخواهد همه به من بگویند دروغگو! حالا در این روزی زندگی میکنم که بوی نونهالی خیس و سیراب ، بوی آدامیزادی لخت ، بوی
زن میدهم!!

[ جمعه بیست و چهارم آذر 1391 ] [ 2:58 بعد از ظهر ] [ مریم قاضی ]
«تنهایی» داستان دردناکیست از تنهایی انسان معاصر در تب و تاب دنیای ماشینی. این اثر برجسته کار دیگریست از نویسنده ی جوان ما «علیرضا ایراندوست» که در جشنواره های داستان نویسی بارها مقام برتر را کسب کرده است. «ابر صورتی» مجموعه ی داستانهای کوتاه ایشان میباشد که برای اولین بار اورا به جامعه ی ادبی ایران در عرصه ی داستان نویسی معرفی کرد. قبلا داستان « دلفینهای ته وان حمام» را از ایشان نقد کرده بودم و اکنون به پای نقد داستان دیگری از ایشان مینشینیم باشد که بتواند راهنمایی باشد برای داستان نویسان جوان ما.
ادامه مطلب
[ پنجشنبه هجدهم آبان 1391 ] [ 12:28 بعد از ظهر ] [ مریم قاضی ]

در کردستان عراق بودیم سرزمین حادثه های تلخ تاریخی ، کشتار های جمعی و ژینوساید ، سیاه چالهایی با زندانیانی که سی سال رنگ آفتاب را فقط به این گناه ندیده بودند که (کرد) بودند! سرزمین ذبح انسانهایی که گوش تاگوش سرشان بریده میشد تا از دیدن فیلم آن صدام حسین کمی آرامش بگیرد، همان آرامشی که در دوران کودکی نامادری اش از او سلب کرده بود ، ناسیونالیسم های عرب تا توانسته بودند در آن دمیده بودند ، آنها که از بوی نفت هیچگاه سیر نمی شوند تا نوانسته بودند او را مسلح کرده بودند و حالا هر کاری میکرد به آن دست نمی یافت. سرزمین دبستانهای ویران شده ، سرزمین شهیدان سرگردان و آوارگانی که چون مسافر می آمدند و میرفتند . سرزمین خشونت که تمام قدرت فکری و جسمی انسانهایش در دفاع از کمترین حقوق انسانی شان صرف میشد تا همه جهان صدای اورا بشنود که فریاد میزد: (( میخواهم زنده بمانم!))

شهر اعدام فرماندهان عربی که تاوانشان این بود در یکسان کردن شهر ها با خاک و خون چند عمارتی را فراموش کرده بودند، عمارت و ساختمانهایی که تاوانشان این بود (کرد) ها در آنجا زندگی میکردند. شهر کور شدن چشمه ها با سیمان، چشمه هایی که تاوانشان این بود کردها از آن رفع تشنگی میکردند ، سرزمین حراج دختران جوان به شیخ نشینهای عرب، سرزمین گورهای دسته جمعی بچه ها، پیرمردان و زنان! شهر لالایی زنان دیوانه شده ای که هر شب رخت و بسترکودکان قربانی شده خود را پهن میکنند با این امید واهی که آنها برای خواب به آغوش مادر باز میگردند و گوش دل به نجوای لالایی آنها میسپارند. ..و باور کردنی نبود در میان خاکستر چنین ویرانه ایی مردمی سربلند کرده بودند که را ه می رفتند ، می خندیدند و از زندگی حرف میزدند. واقعا آنها زنده بودند!

من به همراه راهنمای تیم خیابانها و کوچه پس کوچه های شهر را زیر و رو میکردم ودر ذهنم خاطرات اتفاقاتی نه چندان دور را که به این شهر و دیار مربوط میشد مرور میکردم و باورم نمیشد که در جایی قدم میزنم که بیش از 380000 هزار انسان بی گناه در آنجا کشته شده بودند! غرق در افکار خود بودم که یکباره صدای راهنما بر سر جایم میخکوبم کرد: اینجا منزل (( شیخ زانا )) ست! و من درست در مقابل در ورودی آن در خیابان اصلی ایستاده بودم. کمتر دختر و زن و مرد کردی پیدا میشود که نام شیخ زانا را بشنود و مو بر اندامش راست نشود. شخصی که تعصبات او باعث شد دیت به اعمالی بزند که اگر نه بی سابقه ، ولی کم سابقه بود. بدنبال دستگیری این باند و افشای جنایات او دهها نفر زن و مرد و خصوصا دختران راهی مطب روان پزشکان شدند و حتی تعدادی از صدا و سیما به علت پخش چنین جنایاتی شکایت کردند. هر چند شیخ اعدام شد ولی یقین داشتم که هنوز شیخ زاناهای دیگر در پشت این در دنبال فرصت مناسبتری هستند . براستی که محیط سراسر جنگزده و فاجعه آمیزی از این دست باید که افرادی چون شیخ زانا را در بطن خود داشته باشد. راهنما همچنان در مورد جنایات شیخ حرف میزد و من کم کم سرم گیج میرفت. این نادیده گرفتن ، حذف و این جنگ، جنگ لعنتی، چه بذرهای دهشتناکی که پراکنده نمی سازد. و انسان با توده کوچکی که به نام مغز دارد و وقتی این توده کوچک بیمار میشود چه فجایع بزرگ که در این جهان کوچک به بار نمی آورد؟ و من بیچاره اکنون در کنار در چنین آدمی مات و مبهوت ایستاده بودم و یکباره احساس کردم که یکی از همان دخترانی هستم که از این در داخل میشوم تا شاهد وقیحانه ترین و جنایت بار ترین اعمال کسانی شوم که تعصبات کور مذهبی آنها را وادار به انجام هر کاری میکند. اینک در باز شده بود و شیخ زانا در حالیکه چاقوی بزرگی را که قبلا بارها بر گلوی گاوهای قربانی فرود آورده بود و لقب شیخ و مسلمانی را از این طریق ارزانی خود کرده بود، بر گلوی من آماده کرده بود و از من میخواست قبل از قربانی شدن تشهدم را بخوانم تا لا اقل اگر این دنیا را با کفر از دست دادم بهشت جاودانه نصیبم شود. احساس کردم من هم مثل همان قربانییان ابتدا مورد تجاوز همه افراد باند واقع شدم. حالت استفراق شدیدی به من دست داد به یکباره تمام چهره شهر در برابرم سیاه شد . همسرم که همراهم بود با خوشحالی گفت نکند باردار باشی و خبر نداری؟ تمام تنم لرزید برای فرزندی که ممکن است در جنین داشته باشم آنقدر کار کرده ام و جامعه ام آنقدر آمادگی دارد که فردا شیخ زانای دیگری را تحویل اجتماع ندهم؟ این جهان پر شر و شور ساخته و پرداخته خود ماست و من به عنوان زنی از تبار کرد در جوار مردمی زنگی میکنم که شاهد قربانی شدن آنها به دست دیگرانی بوده ام که تاب دیگر اندیشی آنها را نداشتند . تردید و درنگ نکنید ممکن است در بطن هرکدام از شما دیگر اندیشان نیز کودکی در حال ظهور کردن باشد. من با سرعت منزل شیخ زانا را ترک کردم تا خودم را به شما برسانم و بگویم در چند قدمی همه ما ، درست در راسته خیابان اصلی شهرمان شیخ زاناهایی زندگی میکنند که عاشقانه دیگران را در مسلخ عشق بیمار خود قربانی میکنند. مواظب باشید ! در بطن همه ما ممکن است جنینی از این دست درحال رشد باشد!




[ پنجشنبه چهارم آبان 1391 ] [ 1:57 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]

ئاپۆرەی ئابووری ، پێشێلكاری بە ئاشكرای ماڤی مرۆڤ

ئەم وتە دڵتەزێنەی فەرماندە هێزی ئامریكا ژێنێڕاڵ دیوید پترایۆس لە دوای شەڕی عێراق كه وتی:« شەڕی عێراق دەتگووت شەڕ لە دژی ژنان و منداڵان بوو!» وتەیەك بوو كە هیچكات نەكەوتە بەرباس و توێژینەوە و لێپرسینەوەی لە سەر بەرێوە نەچوو. كووژرانی زیاتر له پێنج سەد هەزار ژن و منداڵ و بەساڵ داچوو بە هۆی نەبوونی شیری نیشك و داو و دەرمان و پێداویستییەكانی تری دانیشتوان ، كە ڵك وەرگرتن لە چەكەكانی شیمیایی چ لە دەوری سەددام و چ لە لە لایەن هێزی چەكداری ئامریكا كە لە ئۆرانیۆمی كز ؛ەڵكی وەرگرت و بە وتەی كارناسان لە ساڵی 1991 تا ساڵی 2012 تا 51 ددەرسەد رێژەی كەم لەشی لە منداڵاندا بردۆته سەر و هەروەها تەواوی ناچە ئالوودە بووە و لە رێگای تەپ و تۆزدا بڵاودەبێتەوە، لە ژێر هەواڵەكانی رووخانی سەددام و رووداوەكانی تر وەها لە بیر كرا كە ئێستاش زۆر كەس هەر بەئەم كارەساتە ئنسانییەی نەزانی. لێرەدا ئەم پرسیارە سەرەكییە دێتە گۆڕێ كە بۆچی ژنان و منداڵان كە كەمترین دەورییان لە دیاری كردنی سیاسەتی وڵاتدا نییە دەبێ هەزینەی داكۆكی و چەواشەیی ئەم سیاسەتانه بدەن؟ و ئایا هیچ رێگایەك جگە لە ئەم شێوازە نەی دەتوانی چارەسەری كێشە كە بكات؟ كێ ئێستا بەرپرسی گیانی ئەم پێنج سەد هەزار كەسەیە و رێكخراوە نێونەتەوەییە كانی لایەنگری ماڤی مرۆڤ چ بڕیار و گەڵاڵەیەكییان بۆ كاتی وا دەست نیشان كردووە كە ماڤی نێونەتەوەیی كردەوەكانی دوو لایەنی شەڕێی پێ سنووردار و دیاری كردبێ؟ ئایا كاتی وەی نەهاتووە كە لە دوای ئەمرووداوە دڵتەزێنانە «ئاپۆرەی ئابووری» وەك شێوازێكی دژی ئینسانی و شكست خواردوو وەلابندرێ و چاكەسازی پێویست لەم پێیەدا بكرێ بە جۆرێك كە ژنان ، منداڵان بەم جۆرە نەبنه وە قوربانی؟ بە تایبەت كە ئێستا بۆ جارێكی تر زایەڵەی پڕمەترسی ئەم شێوازە لە وڵاتی ئێران وەدەنگ هاتۆتەوە و ئاپۆرەی ئابووری رۆژ بەرۆژ زیاتر بازنەی خۆی بەسەر سفرەی دانیشتواندا تەنگ دەكاتەوە. پێویستە دوولایەنی ئەم كێشەیە بە پێی هێندێك بڕیاری نێونەتەوەیی و هەروەها داڕشتنێ هێندێك خاڵی بە پێویستی تر لەم پێیەدا بە بەرێوە بردنی هێندێك چاكەسازی و دۆزینەوەی رێگایەك بۆ چارەسەرییەكی ئینسانی لە زۆر كارەساتی ئینسانی كە بەرێوەیە بەرگری بكەن. لە لایەكڕا دەسەڵاتدارەكانی ناوچە دەبێ ئەوەیان سەلماندبێ كه سەقامگیری و بەسەر چوونی كێشەكان بە بێ سەقامگیر بوونی دادپەروەری كۆمەڵایەتی و دابین بوونی ماڤی مرۆڤ و نەتەوە جوربەجۆرەكان ولە بەرچاو گرتنی یاساكانی نێو نەتەوەیی و...دەست نادا. هیچ دەسەڵاتێك هەرچەند بە توانا بووبێ لە سەردەمی ئێستادا نەیتوانیوە بە زۆر و بە بێ لەبەر چاو گرتنی ئەم وردەخاڵانە ژه سەر درێژەی بەدەسەڵاتی خۆی دابێت. لە لایەكی دیكەشڕا زلهێزەكان و رێكخراوە نوێنەتەوەییەكان دەبێ بزانن كە بەرێوە بردنی هێندێك رەفتاری وەك ئاپۆرەی ئابووری یان هێرشی سەربازی بە مەبەستی وێران كردنی بنەماكانی ئابووری وڵاتێك تاقی كراو و ناجوانمێرانەیە و پێویستی بە پێداچوونەوە هەیە. دوو لەیەنی دەسەڵاتدار لەم پێیە دا ناتوانن گیانی بە هەزاران مرۆڤی بێتاوان بكەنە دەستەچیلە و قوربانی بۆ كێشەكانییان و پێویست یاسای نێو نەتەوەیی و دیدە بانی ماڤی مرۆڤ چاوەدوێری كردەوەكان و بڕیارەكانی ئەم دوو بەشە بن لەم پێیەدا و تەدابیری پێویست بەرێوە بەرن. مەسیری شەڕ و ئاپۆرەكانی ئابووری و دەرمانی كە راستەوخۆ مناڵان و ژنان و دانیشتوان دەباتە ژێر كاریگەری خۆی، رەوتێكی بە تاقی كراو و ناپێویستە ئەم شێوازە سوننەتی و بنەما خوازییانەیە وەك هەموو زانستەكانی تری بەشری پێویستی بە ئاڵ و گۆڕ و چاكەسازی هەیە.

***********

محاصره ی اقتصادی پایمال کردن آشکار حقوق بشر

این سخن فرمانده کل قوا در جنگ با عراق که اعلام کرد:« جنگ علیه عراق گویی جنگ علیه کودکان و زنان عراقی بود.» در زیر آوار رویدادهای پی در پی و تازه چنان نادیده و فراموش شد که هنوز هم کمتر کسی از آمار بیسابقه ی آن مطلع است . مرگ بیش از پانصد هزار زن و کودک و دیگر مردم عادی در عراق بدنبال تحریم اقتصادی و دارویی استفاده از اسلحه های مرگبار با اورانیم ضعیف شده توسط نیروهای نظامی آمریکا به طوریکه آمار کودکان معلول را از سال 1991 تا سال 2012 تا 51 درصد بالا برده و همچنین هوای منطقه به کلی آلوده و از طریق گرد و غبار پخش میشود ،چنان به فراموشی سپرده شد که هیچ سازمان و نهاد قانونگذاری و حقوق بشری را برآن نداشت تا جامعه بین المللی را ملزم به تصویب و اجرای یک سری قوانین و تدابیر امنیتی بهتر در مورد زنان و کودکان در چنین مواقعی بمایند. در اینجا سوال این است چرا باید زنان و کودکان که کمترین نقشی در سیاستگذاریهای کشور و جهان ندارند باید تاوان اختلافات و ندانم کاری هارا بدهند؟ و چرا کشتار اینان به عنوان بخشی از راهکارهای بین المللی هنوز در دستور کار سیاستگذاران جهان است؟ کدام نهاد و کدام قدرت تعین کننده ی شیوه های توبیخی مسئول مرگ بیگناهان است؟ آیا زمان آن نرسیده که شیوه محاصره ی اقتصادی که مستقیما مردم را آماج قرار میدهد به عنوان شیوه یی منسوخ کنار گذارده شود و به فکر شیوه های انسانی تر و بهتر در این زمینه ها بود. خصوصا که اکنون ناقوس محاصره اقتصادی روز به روز عرصه را بر خانوارهای ایرانی تنگتر نموده و نگرانی تکرار فجایع انسانی دیگر روز به روز بیشتر دامن میگیرد. دو طرف متخاصم باید دریافته باشند که بیش از این نمیتوان جان هزاران انسان بیگناه را به بازی گرفت و هیچ چاره یی جز انجام اصلاحات لازم چه در عرصه ی داخلی و چه در عرصه ی بینالمللی وجود ندارد و عدالت اجتماعی و تامین حقوق فردی و حقوق ملیتهای مختلف و بسیاری تدابیر دیگر متضمن ثبات و آرامش در جهان خواهد بود.

[ پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391 ] [ 7:35 بعد از ظهر ] [ مریم قاضی ]
امروز و دیروز

دهها روز و ماه و سالهای دیگر هم

برف باریده ست

برف میبارد

خواهد بارید؟

رد پاهایی پرشده

بر سفید راهی کرک آلود و ماتم زده

و دیوانه وار رهرویی

می طلبد خاطر آسوده اش را

از این تک رنگ بی صدا

سیاه زخم ذهنی بیمار

هماغوش چشم کور شب میشود

آبستن شوریدگی

راه بیمار است یا چشم ما؟

یا یک رنگی این فصلها

در طول روز و ماه و سال؟

برف باریده ست

برف میبارد

خواهد بارید؟

بروی مغز کوچگی

با طوفانی به بزرگی این جهان

به افسردگی تاریخ

و شرمندگی پاسخی تلخ!

دستهایت را به من بسپار!

کوره راهی چشمک زنان

با ترنم فصلی رنگین

بر لبان گرم خورشید

همه ی مارا میخواند!

تردید مکن!

باد سرد بددهنی در پی ماست

دو دل مباش!

منم بی تو مسیرها را نمیدانم

درنگ مکن!

آنسوی چند نگاه گرم

تراوش اندیشه های خندانی

چشم براه است و

فانوس چشمان ما نیز....

[ سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391 ] [ 3:7 بعد از ظهر ] [ مریم قاضی ]
شەڕ تاڵترین بەسەرهاتی كۆمەڵگاكانی ئینسانی


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و دوم مهر 1391 ] [ 8:59 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]
جنگ تلخ ترین حدیث جوامع انسانی


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و دوم مهر 1391 ] [ 8:56 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]
بازی تلخی بود؟

نمیدانم!

هنوزم  هست!

وقتی شما را در آغوش گرفتم و وعده ی زندگی را به شما  دادم

دستان کوچکتان را هنوز بیاد دارم

بیهوده نبود که آرام در هوا تکان میخورد ند.

غرور روز و شب را در چشمانتان میدیم

و هیاهوی تاریخی گمنام را .

شما از کدام ستاره آمده اید که هیچ طالعی آن را بر نمی تابد؟

شاید آمده اید ترانه ی دیگری  را رقم بزنید و...

من آیا خطاکارم اگر شمارا به این بازی فراخواندم

با شما هستم دخترانم ، دختر ان زیبای دورگه ی من !

میخواهم تمام خوبی های دو قبیله را در رگهایتان جاری کنم

و چون گلی شما را به سینه ی هردوی آنها ...

یا نه نه!

بهتره چون تاج گلی بر سر آنها بنهم

چرایش را  میدانید

همان قصه های شبانه ای که برایتان میگفتم و...

تمام ناکرده خوابتان میگرفت...

و پایان قصه یادتان میماند..

در تمام رگهای جهان جاری شوید!

دخترانم!

وادی عشق است آنجا و امنتر از آغوش من!





[ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ] [ 0:34 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]

این متن برای برادر استادم سعد عزیزم نوشته شده که دیروز از همه ما خداحافظی کرد و راهی  اربیل شد. رفتن او رفتنی ساده نبود او با 48 سال حضور گرم و صمیمی خود در حق همه ما نه تنها برادری که پدری کرد، سنگ صبور همه ی مابود با درایت و طنزهای شیرین خود جهان را به کام ما شیرین کرده بود و آمدن او به منزل تک تک ما آمدن خنده و شادی و آواز و موسیقی بود. صدای دلیشین او ضرب هنرمندانه و اشعار دلنشینشان و دوستی های بی شائبه اش برای همه ی ما زندگی بخش بود او هنرمندانه زیستن را بلد بود و چراغ راه همه ی مابود.


ادامه مطلب
[ دوشنبه دهم مهر 1391 ] [ 11:18 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]

بۆ چی سه یفولقوزات  باوکی شیعری موکریانه؟

 ماوەیەك لەمەوبەر كاك عەلی ئیسماعیلزاده لە گۆڤاری مەهاباد لە وتارێك بە نێوی« مستەفای شەوقی گۆڕ غەریب» و مامۆستا ئاسۆ لە دیمانەیەك لە سەر مامۆستا حەقیقی دا بوونە برایم ئاغا و حەولیاندا خەڵاتی نازناوی باوكی شاعیرانی مۆكریان لە سەیف وەرگرنەوە! وە بیر قسەی قوتابییەكی ئەنجومەن كەوتمەوه كە دەیگوت: بۆچی بە نیما یووشیج دەڵێن باوكی شێعری نوێ خۆ شاملوو زۆر لەو چاتر شێعر دەڵێ؟؟؟؟؟؟




ادامه مطلب
[ سه شنبه چهارم مهر 1391 ] [ 2:21 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]
نام رمان: جان شیفته

نویسنده: رومن رولان

مترجم: به آذین

خوانش: بانو نسرین قاضی


ادامه مطلب
[ دوشنبه ششم شهریور 1391 ] [ 12:7 بعد از ظهر ] [ مریم قاضی ]
نمیدانم چطور شد که یکباره به یاد هم سلولی هام در چند سال قبل افتادم ، کسانی که خیلی زود با آنها دوست شدم به طوریکه هر شب  از یکی از آنها میخواستم که سرگذشت خود را تعریف کند ، «هلاله» که در دفاع از خودش مرتکب قتل شده بود، «ننه کلثوم» چوب را کمی محکتر از آنچه باید بر فرق سر شوهرش وارد آورده بود، «حمیرا» مرکز فحشا دایر کرده بود؛ «زینب» مواد پخش کرده بود و... دوستانی که تنها فرقشان با من در این بود که جرم من سیاسی بود و مال آنها جرائم اجتماعی ، و نهایتا همه از خانواده های سرد ، خشونتهای خانگی، متارکه، فقر و تنگدستی و اجتماعی سخن می راندندکه هرگز فرصت آنرا نیافته بودند تا در آن مهارت زندگی را یاد بگیرند ...و حالا همه باعث ننگ و آبروریزی و چنان تنها بودند که به قول «هلاله»  کمتر اتفاق می افتاد آن بلندگوی لعنتی نام آنها را برای ملاقات فریاد بزند و باز در ادامه میگفت: «نکبتی ترکید از بس که لال مانده است». شب اول همیشه یادمه چون اول باری بود که این همه آدمای خلاف و خطرناک را آنقدر به خود نزدیک میدیدم که حتی شبانه در کنار آنها بخوابم! آن شب اصلا خوابم نگرفت و در حالیکه همه خواب بودند به چهره خسته ماتم زده و سرد و بیروح تک تک آنها خیره شدم ، و بلاخره وقتی  دو نفر از آنها با بیشرمی تمام ، بدون کمترین توجهی به من ،شروع به اعمال همجنس...با هم کردند سرم را زیر پتوی نمور و بد بوی  زندان بردم  و هق هق  گریه را سردادم...

داشتم میگفتم که نمیدانم چطور شد همه ی آنها دوباره در ضمیرم نقش  بستند شاید به خاطر استمداد یکی ار افسران نیروی انتظامی بود که در برنامه ی تلویزیونی افطاری از مردم میخواست تا به یاری زندانیان بشتابند و هراندازه در توان دارند به آنها کمکهای نقدی و یا جنسی بنمایند . بلافاصله با همراهی خواهرم همه ی کارها را ردیف کردم و فطاری مفصلی را آماده کرده و به دیدارشان رفتم ، نمیدانستم که چه بر سرشان آمده و چه کسانی آنجا مانده اند اما میدانستم «هلاله» و «یمن» دختر زیباروی آذری که قتل برادرش به گردن او افتاده بود و «ننه کلثوم » هنوز باید آنجا باشند. هیجان تلخی داشتم و طعم تلخ بازگشت اسید معده آزارم میداد. وقتی هلاله را در آغوش گرفتم هنوز بوی نمور و بد بوی پتوی زندان را میداد و با چشمانی سرد و بوی غربت و تنهایی. وقتی به او خیره شدم یادم آمد که آنروزها همه از اینکه آئینه نبود ناراحت بودند و مدعی بودند که چند سالیست چهره ی خودرا نیز ندیده اند ولی امروز که هلاله را دیدم واقعا خوشحال بودم که آئینه ایی در کار نیست نه به خاطر آحتمال استفاده از آن برای خود زنی بلکه به این دلیل که دیگر هلاله نمیدانست در همین فاصله، سرنوشت تلخ او در گذر زمان چگونه چهره ی او را زیر و رو کرده بود .موهای سفید نامرتبش از زیر روسری وارفته اش دلم را بدرد آورد و شاید اگر زندانبان نمیگفت که او هلاله است هرگز اورا به جا نمی آوردم، او حتی از من سوال نکرد که چه خبر؟ یاس سنگینی بر او غالب بود ...

شب دوباره در منزل خوابن نمی گرفت به چهره ی تک تک آنها خیره شده بودم ترحم رقت انگیزی همه وجودم را فراگرفت و وقتی آن دو زن را به یاد آوردم که بیشرمانه بدون هیچ توجهی به من شروع کردند به ...بازی ، سرم را زیر ملحفه ی خوابم بردم و هق هق گریه را سردادم...

[ چهارشنبه یکم شهریور 1391 ] [ 8:46 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]

این داستان برای «ابر صورتی» بدنیا آمد ...

پایان داستان ماتیک مسی: راستی داستان ابر صورتی به عنوان داستان برتر انتخاب شد و من نسبت به اینکه هیچ رد پایی از من در آن نبود احساس خاصی نداشتم و حتی از اینکه ممکن است کسی به داستان تکراری من توجه نکند باز احساس خاصی ندارم اصلا گور بابای هرچی مخاطبه بیخیال همه چیز شده ام. مادرم بدون اینکه به من اهمیتی بدهد وارد اتاقم شده است و تو نیستی تا ببینی کماکان با حرص عجیبی وسایلم را بدون اینکه کثیف شده باشند دستمال میکشد...

ادامه مطلب
[ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 ] [ 9:23 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]
کوله پشتی ام را چنان بر کف حوضخانه کوبیدم که بلافاصله شیشه ی تنتریود شکست و بدنبال آن رنگ قرمزی تمام کوله پشتی ارتشی ام را قرمز کرد. درست مثل آن موقع که دیگران گلوله میخوردند و از زیر لباسشان خون قرمز رنگ به تدریج پخش میشد و من دقیقا میدانستم که باید کدام قسمت از لباسشان را برای پانسمان جر بدم. باورم نیمشد یعنی تا حالا باور نکرده بودم که واقعا همه جا دارد ویران میشود و حالا این حوض پانصدساله بهتر از هر قسمت دیگری این امر را به من فهمانده بود که واقعا همه جا حتی تاریخ دارد ویران میشود! مگر نه اینکه 15 شبی میشد که جز خون ویرانی چیزی ندیده بودم بدنهای تکه و پاره پاره ایی که دیگر در هیچکدام از حیاط مساجد هم برای دفن آنها جایی نمانده بود و بقیه را در کوچه باغهای سرسبز شهر دفن میکردیم که هربار سگها سراغشان را میگرفتند و باید بازور دوباره آنها را هم پس میگرفتیم و آنهمه زخمی که در زیرزمین منازل اسکان داده بودیم ...چرا هیچکدامشان تا این اندازه مرا به این قناعت نرسانیده بود که واقعا همه چیز دارد ویران میشود. یادم نبود و اصلا فرصت نبود که خسته شده باشم ولی حالا چرا احساس میکردم تمام شهر تمام ویرانی ها تمام کشته ها و زخمی ها را به کول گرفته ام چرا تا این حد خسته بودم. همنجا روی زمین نمناک حوضخانه نشستم که قسمتی از سقف تاقزده اش فرو ریخته بود و دهها تکه خشت قدیمی اش اینجا و آنجا تکه تکه شده بود ولی آب همچنان بروی آنها از ابریز زیر زمینی اش بیرون میریخت و بوی آب و گل و نمناکی همه جا را گرفته بود .آب سردی از زیرتنم رد میشد سرم گیج میرفت دستانم کرخت شده بودند احساس میکردم از تمام خشتها و دیوار و کف حوضخانه خون میچکد حتی دستانم که روی زمین بود همه خونی شده بودند ی آب سرد زیر تنم کم کم به رنگ خونی درآمد و بی اختیار ناله اییی کردم و بناگاه چنان گریه ایی سردادم که احساس کردم صدایم در تمام شهر میپیچد ... کودکی ام را میدیدم که در کنار حوض همراه تمام عموزاده ها و اهالی بیشمار این حیاط بزرگ با خنده و سر و صدا داخل حوضخانه میشدیم تا گلویی تازه کنیم مثل همیشه هلم دادند و مثل همیشه نذاشتم بیافتم تو آب دستان کوچکش را گرفتم و روی گونه های خیس اشکم گذاشتم ولی آنقدر مشغول شیطنتش بود که اصلا مرا ندید ...و با همان شور و شوقی که داشتند دوباره بیرون دویدند . همه چیز داشت از این حوضخانه سرریز میکرد آب خون و قبل از اینکه همه چیز را با خود ببرد بناگاه تمام آن اجنه های کوتاهی هم که بزرگانمان بارها برایمان گفته بودند که شبا در این مکان به رقص و پایکوبی مشغولند و ما تنها وحشت میکردیم بدون اینکه آنها را ببینیم و سر و کله شان پیدا شد آنها هم از گوشه و کنار بیرون پریدند لبریز از چند رنگی و چند صدایی! زرد نارنجی سبز آبی سفید سیاه از همه رنگهای عالم و آدم و صداهای زیبا و غریبی که هیچکدام مثل هیچکدام نبود! آنها هم بدون اینکه هیچ توجهی به من داشته باشند بیرون رفتند ولی همانجا دم در دوباره غیبشان میزد آب و خون بدون اینکه قاطی هم شوند بالاتر و بالاتر آمدند حالا میفهیدم مادرم چرا میگفت خون آب نمیشه... داشتم غرق میشدم هر طوری بود راه افتادم حالا دیگر تمام حوضخانه پر شده بود از یکرنگی : قرمز !آب و خون مرا جلو میراند و کم کم در حیاط بزرگ خانه بکلی هیچ اثری از حوض نماند و من ماندم و فریادهای زنی که میگفت پسرم پسرم را ندیده ایی دخترم! شلوار لی و کاپشن مشکی تنش بود! دخترم! دخترم....! اشکهایم بند آمده بودند بازم نگذاشته بودم سگای گرسنه شکمی از عزا دراوند اما تکه ی بزرگی از بازویش همراه کاپشن چرمی اش را نتوانستم پس بگیرم...

مریم قاضی

[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 11:10 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب
< a target="_blank"herf="http://kur
تاريخ : <-PostDate-> | <-PostTime-> | نویسنده : <-PostAuthor->
<-PostContent->
برچسب‌ها: <-TagName->


ادامه مطلب