تبليغاتX
دست نوشته های مریم قاضی
دریچه ای به هنر و ادبیات کردستان

باران

برای دوستان فارسی زبان که ترجمه شعر را ازمن خواسته بودند.

 

باران ! باران !

خوش آمدی

گامهای خیس و نمناکت بروی چشم در راهم

باور میکنی در شادی چشمهای اشکبارت

از موسیقی ناآرام ابرهایت

در بستر دریا آسای شب قبل

تا صبحدم در باران سیل آسای تو موج میدادم؟

باور میکنی تنها درخت غمزده حیاطمان

دیوانه وار و آشفته

ناباور و حیرت زده

 راه جنگل را در پیش گرفت؟

باور میکنی قطره قطره ی باران تورا

به گردن دختر زیبا پیکری آویختم که

از قهر آسمان خشکیده بود و

هنگامی که بازگشت سراپا خیس

با بوی بهار و کوهستان

درسینه بلورینش نهان

اندام تشنه اش از همآغوشی تو سیراب شده بود؟

باران ! باران!

خوش آمدی به مهمانی کوچک من و این دو ماهی رنگ پریده

که برای عید نوروزم

در تنگ بلور کوچکی

آنها اسیر ودر بند کرده ام!

باور میکنی

مرا سوگند داداند تا برای یکبار هم شده آنها را به دیدار رودخانه شهر ببرم؟

حال آمده ایم!

من و دوتا ماهی زرد رنگ

من و تک درخت شوریده حیاط

من و دختری گل اندام و تشنه

من و دریا

من و موجهای آشفته

من و نوروز...

باران! باران !

 دست من و دامن تو

بروی ما سیر ببار!

بروی ما سیر ببار!

 

 

 

 

نوشته شده توسط مریم قاضی در ساعت 10:27 قبل از ظهر | لینک  | 

 

پیشکیشه به برای خوشه ویستم کاک سه عد و ده نگه بارانییه که ی

باران ! باران!

به خیر هاتی!

پیلاوه خووساوه کانت بانی چاوان

بروا ده که ی له حه ژمه تی چاوه کانت،

له موسیقای زرم و و هوری هه وره کانت،

له پیخه فی زه ریا ئاسای دوینی شه وی

هه تاکوو روژ شه پولم دا؟

بروا ده که ی ده نکه ده نکه ی بارانی توم کرده لیچکه ی

به رمووری ئه و کیژه ناسکه ی

له شه قام دا که وتیه شوینی و

و...

که هاته وه بونی کویستان و بارانی

 له نیو جووته لیموی سینگی حه شار دابوو

شه لالی ئاو...

 جه سته ی تینووی

له پیکه نین تیراو ببوو

برواده که ی تاقه داری حه وشه ی مالی

سه ری شیوا و سه ری هه لگرت تا سه ری دارستان بدا

....

باران باران!

به خیر هاتی!

بو به شداری له جیژنه بچکولانه که ی من و ئه و جووته ماسییه زه رده له ی

بو جیژنی روژی نه وروزم

له تونگیکی بلووری ته نگ

ئه سیر و گیروده م کردوون

بروا ده که ی سویندییان ده دام هه ر بو جاریک

هه تاکوو سه ر چومییان به رم

ئیستا هاتووین

من و جووتیک ماسی ره نگ زه رد

من و کیژوله ناسکه که م

من و داره شیتووکه که ی حه وشه ی مالی

من و شه پول شه پول خوزگه کانم

من و زه ریا

من و نه وروز

ده سا باران له منت که وی

قه لای هه ورانت به رده وام

به سه رمانا تیر بباری

 

 

 

نوشته شده توسط مریم قاضی در ساعت 6:29 بعد از ظهر | لینک  | 

زیرتیغ جراحی

هوا پس بود . شایدم کمی سرد هرچه بود هوا خوب نبود. دل دردهای من تمامی نداشت و جریان خونم عاصی از مسیری که طی میکرد به جانم افتاده بود و هر بارآثار  کبودی در قسمتی از بدنم نمایان میشد و بدتر از آن نافم نیز بیرون پرید! پلاکتها بدنبال هم گروه گروه ترکم میکردند وباز غلظت خونم به حد اقل رسید به طوری که پزشک معالج راضی به انجام همین عمل ساده هم نشد.

     - متاسفم ...

سرم گیج میرفت اما این حالت را از آن آرامش نا گرفته همیشگی بیشتر دوست داشتم احساس عجیبی داشتم :

-         آه خدای من یک تحول بزرگ! یک تغییر!

-         دلت خوشه! کدوم تحول ؟ فقط یک جراحی ساده است همین. که میتونه چند سال دیگه سر پا نگهت داره. چند سال پیش یادته؟ همین کارو کردند از دم تیغ جراحی که رد شدی یه مدتی همه چیز خوب بود ولی بعد...

-         یادمه حواسم آنقدر جمع بود که وسط جراحی بهوش آمدم! چقدر پزشک جراح و متخصص بیهوشی دست پاچه و ناراحت شدند، من در کمال وحشت چشمم به چاقوی جراحی و دستان خون آلود جراح خیره مانده بود و باورم شد که واقعا دارم جراحی میشم... ولی امان ندادند من خط قرمز را رد کرده بودم و داشتم در اموری که ظاهرا به من مربوط نبود دخالت میکردم و هیچ چیز برای آنها از این غیر قابل تحمل تر نبود، اینبار طوری مرا بیهوش کردند که ساعتها طول کشید تا به هوش آمدم و تقریبا وقتی از اطاق زمهریر بعد از عمل نالان و مجروح بیرون کشیده شدم از سرما کبود شده بودم و تمام تنم کرخ شده بود. ..

-         این همه مصیبت فقط بخاطر چند لحظه به هوش آمدن بی موقع بود ..و حالا بازم داری از یک تحول بزرگ بعد ازیک جراحی دیگر دم میزنی. راستی الان تو اون شکم صاحب مرده ات چی برات مونده؟

-         طحال؛ آپاندیس، ومقداری از روده و اینبار هم قراره روی نافم کار کنند.

-         طوری از کار کردن روی اونا حرف میزنی که انگار چی برات کردند؟ آنها هر بار بخشی از اجزا و اعضا ناراحت تور برمیدارند همین ! راحت ترین کار.

باز از بوی نا گرفته همه چیز حالم به هم میخورد و در اینجور مواقع دیگه تمام هورمونهام از تنظیم خارج میشه ...

-         آخر پس با این درد لعنتی چکار کنم؟ تو راه بهتری سراغ داری؟

-         شاید؟

-         خوب؟

-         بمیر!

-         آی ...مردم از این همه هوش و ذکاوت. اینقدر به خودت فشار نیار...

-         همین الان تو نیمه کاره ای نگاهی به خودت دور و برت بنداز همه رفتند عرصه خالیه .

صدای سوت حرکت قطار شنیده میشد که کم کم دور میشد...و غلظت خونم کمتر و کمتر...

-         رنگت پریده ...داری خونریزی میکنی!

-         آره ...ولی یک کاری شاید بشه کرد؟

-         چی ؟ من دیگه حاضرم هرکاری برات بکنم غلط کردم نمیر!

-         پیوند! میشه دوباره پیوند کرد. تازه هنوز اعضای اصلی بدنم سالمه...

-         ولی اعضای اصلی بدنت بدون پلاکتهایی که گروه گروه دارند ترکت میکنند کاری از پیش نمیبرند... همین لایه های زیرین به ظاهر پست و بی ارزش وای به روزی که پشت به اون بالابالا های اصلی و ظاهرا همه کاره بکنند.

-         اما میشه همیشه راهی هست ...

لباس سبز رنگ اطاق جراحی با بوی تند مواد ضد عفونی کننده اش به تنم زار میزد. سمعکم را درآورده بودند و جز صداهایی درهم و برهم چیزی آنهم از دور نمی شنیدم... روی تخت جراحی دراز کشیدم لامپهای بالای سرم در حالی روشن شدند که در اثر تزریق آمپول بیهوشی داشتم از حال میرفتم . ..اما هنوز آنقدر حواسم جمع بود که یادم نرود برای جراحی تنها آمده بودم ، مثل دفعه قبل و همین قلبم را از اندوه به هم فشرد . اگر او آمده بود شاید میشد از پیوند حرف زد ... و اینکه همیشه راهی هست... اگر او بیاید...

سکوت سنگینی همه جا را فراگرفت و ...

نوشته شده توسط مریم قاضی در ساعت 11:43 بعد از ظهر | لینک  |