| دست نوشته های مریم قاضی دریچه ای به هنر و ادبیات کردستان | ||
|
آه آه خندیدم و قاه قاه گریستم! چایی تازەدەم را سر كشیدم هنوز كمی داغ بود در همانحال بە برنامەی رادیو هفت زل زدە بودم . من گفتم شبیه این برنامه رو قبلا دیدم همسرم گفت كه این با همه فرق میكنه! كودكی سه ساله روی صندلی نشسته بود وبه عنوان مهمان شیرین زبان برنامه، سوالهای مجری را با زبان تازه باز شدەاش میداد در حالیكه كلمات را بسیار بە سختی و اغلب اشتباه هجی میكرد. -اسمت چیە؟ -مومد امیل ( احتمالا منظورش محمد امیر بود!) -چند سالته؟ - دو تال! -خوب محمد امیر جان تو خونه چكار میكنی؟ -ترس میخولم! -آفرین درس میخونی! واسه چی درس میخونی؟ -پلم داژگا -بە بە! چە پسر خوبی . پس میخوای بری دانشگاه؟ آفرین! آفرین! خوب چرا میری دانشگاه اونجا چكار داری؟ -پاد مونتس پسم! -بە بە! چە خوب پس میخوای مهندس بشی؟ محمد حرفش را برید: -نە ممم من نە بابام ممگه پاد مونتس پشم! -آها پس بابات گفته كه درس بخونی تا بعد بری دانشگاه وباید مهندس بشی !چە بابای خوبی داری ! ببینم باباتو دوست داری؟ -نوچ -خوب چرا بابای بە این خوبی! -داوام میكونه! -دعوات میكنه واسه چی؟ محمد ساكت است و جواب نمیدهد. قیافەاش در هم میرود. -خوب باشه نگو بریم سر حرفای اولمون. وقتی مهندس شدی و درسات تموم شد چكار میكنی؟ محمد بغض كردە بود، نور دوربین كلافەش كردە بود و چشمانش مرتبا اینطرف آنطرف میگشت. -نگفتی وقتی تموم شدی چكار میخوای بكنی؟ -بازی ...بازی میكلم...با مامانم! گریەاش گرفت ولی یكدفعە اروم شد و سفتتر از اولش نشست. -چه پسر قوی هستی گریەت اومد اما گریە نكردی؟ -اقە مامان و پاپا میگه ملد گلیه نمكونه! -درسته عزیزم مرد گریه نمیكنه اگه دختر بودی چی... با صدای بلند و پرخاشی شدید حرف مجری را قطع كرد: -تی گوفتی؟ تی گفتی؟ اونوق هامه بهم میخندن مگن مامد امیل دوخرل شده! -بهت میخندن میگن محمد امیر دختر شدە؟ خوب مگه دختر چشە؟ محمد امیر دیگه بیشتر از این طاقت نیاورد و زد زیر گریه : -مامانمو مخوام! برنامه قطع شد و صدای خندە های بلند منم همینطور. از هردو چشمام سیل اشك جاری شدە بود. بازم قاه قاه گریستە بودم و آه آه خندیدە بودم! یاد كودكی ام افتادم بە یاد ندارم هیچوقت ازمنم سوال كردە باشند : -الان دلت چی میخواد؟.. و وقتی این سوال تاریخی را از منم میكردند كه در اینده میخوای چكاره بشی نمیدانم چرا همیشه میگفتم: خلبان! شاید به این دلیل بود كه میدانستم هرگز نمیتوانم یك پرنده بشم تا پرواز كنم و به جایی بروم كه بتونم همون كاری رو انجام بدم كه دلم میخواست ولی نشد چون منم اول باید درس می خوندم و میرفتم دانشگاه! -من که گفتم شبیه اینو قبلا دیدم! شوهرم جواب نداد. استكان چایی را برداشتم یخ كردە بود...
[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 10:1 قبل از ظهر ] [ مریم قاضی ] | ||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||