تبليغاتX
دست نوشته های مریم قاضی - نقدی بر کتاب "پوست خرس کاندایی" نوشته "زیبا ناوک"
دریچه ای به هنر و ادبیات کردستان

نقدی بر کتاب "پوست خرس کانادایی "

اثر زیبا ناوک

نقد کتابهای زیبا بیشتر به لحاظ ماهیت و محتوایی که دارد شایان توجه میباشد زیرا به لحاظ داستان نویسی ساده ترین نوع نوشتن را انتخاب کرده و بیشتر حالت روایی و چیزی شبیه تعریف خاطرات است که در طول داستان و نوشته هایش "دانای کل" مشغول زیر و رو کردن زمین و زمان و جمع و جور کردن تمام مسایل از حوضه زندگی آدمها میباشد و هدف من  باز گردانیدن مفهوم مطلب به خود مطلب است، اینکه نویسنده مشغول چه کاری است .

زیبا در این کتاب سه داستان را بیان کرده که علیرغم فاصله زمانی و مکانی که با هم دارند تقریبا حول مسایل مشترکی میچرخند . خانه ها باید نظم و سامان بگیرند و به همراه وسایل کهنه و بدرد نخور که جز اشغال فضای بیشتر کاری ندارند، افکار پوسیده و دست و پا گیر نیز باید به کنار گذاشته شوند تا روح نظم و آرامش هم به کالبد انسانی و هم به محیط زندگی باز گردند و برای این امر خود راهکارهایی دارد که در طول داستان ارائه داده است . او به پاکسازی منزل دوست پسر آلمانی اش و همچنین زدودن افکار سنتی و پیشین شیلان دختر فراری کرد میپردازد و نهایتا هردو را همانگونه که مد نظرش بوده به انجام میرساند: بسیاری از وسایل دوستش را میبخشد یا دور میریزد و شیلان را دردور ریختن افکار پیشین خود مبنی بر ایجاد روابط سکس به اوج میرساند تا جایی که شیلان بشدت به لحاظ روحی آسیب میبیند و ابتدا از اینکه چنان بی محابا همه ظوابط و عقاید و باورهای مذهبی و عرفی خود را زیر پا گذاشته دچار نوعی پریشانی و احساس گناه میشود که در طول داستان هیچ نشانه ایی از بهبود این وضع در شیلان دیده نمیشود . او از همه جا رانده و از همه کس مانده در اوج نیاز خود به آغوش یکی از دوستان پسر زیبا تقریبا هل داده میشود و از آنجا که بسیار چشم و گوش بسته و خام و بی تجربه است ، خود باخته و پریشان ظاهرا چاره ایی جز تسلیم در برابر استدلالات زیبا نمیبیند و نیاز هم که چاشنی تحلیل های زیبا میگردد ، طولی نمیکشد که یکباره خود را در آغوش غریبه ایی میبیند که تا آنزمان به جز از طریق ازدواج میسر نمی شد! در پشت این برخورد که تجارب و مهارت زیبا و دوست پسرش در زمینه سکس آنر به سرعت عملی بخشیده است ، نه تنها هیچ اطمینان قلبی و اشتیاقی آگاهانه از جانب شیلان دیده نمیشود بلکه بیشتر شبیه گوسفند قربانی شده ای است که منفعل و ناراخت فکر میکند هیچ راهی جز این ندارد . زیبا " درایت " را به شیلان نزدیک میکند ،" درایت " از تکه ایی که زیبا برایش انتخاب کرده تشکر میکند و در برابر اصرار شیلان برای ازدواج  در کمال پررویی اعلام میکند که" نمی خواهم ازدواج کنم و اساسا به خاطر چنین مسایلی از کشورم خارج شده ام!"  روحیات ناسازگار شیلان با آنچه که درایت و زیبا اظهار میدارند درایت را بر آن میدارد که از زیبا بخواهد شیلان را بیشتر آماده کند و میگوید: " خیلی چیزها باید یاد بگیرد انرژی زیادی میخواهد! " در حالیکه چشم در چشم زیبا دوخته است و به خاطر تشکر از او و تلاش او دستان زیبا را میبوسد، کمی آنطرفتر شیلان در خوابی خسته فرو رفته که دل خواننده را به درد می آورد و سپس با اعلام انزجار از اسلام و مذهب از جانب درایت زیبا بحث را به اوج میرساند و میگوید: " نگفتی که تو هم مثل پیامبر یک سوره آورده ای به نام الکاندوم؟"  ...

بعد از خوشگذرانی های درایت که ظاهرا بزگترین دغدغه او و زیباست ، خصوصا که زیبا رهایی را در داستان شیلان  بیشتر در همین بخش خلاصه کرده است و محور همه بحثهای اوست و برای پیش آمدن چنین فرصتی برای همه کس از هیچ تلاشی فرو گذار نمیکند و در طول داستان بسیار محسوس ایت، زیبا وارد فاز دوم آموزش خود میشود و به شیلان میگوید: " خوب کاری کردی ...من به عنوان یک دوست به تو فقط یک توصیه میکنم و آن اینکه مواظب باش حامله نشوی . بچه دار شدن کل سیستم زندگی ات را به هم خواهد زد!"

در آخر داستان شیلان را میبینیم که خسته و تنها در ایستگاه قطار زیبا و درایت  از او خداحافظی میکنند، درایت سیراب و راضی از لحظات خوشی که داشته و زیبا موفق از به انجام رساندن رسالت پیامبری خویش با تنها سوره الکاندم ش! در حالیکه همه شیلان را طرد کرده اند و دیگر جای امیدی برای پذیرش او در جمع دوستانش نیست مگر کسانی مانند درایت که به قول خودش تنها برای بی بند و باری و شانه خالی کردن از تعهداتش به خارج رفته است که آنهم معلوم نیست با ان همه انرژی که به قول خودش از دست داده آیا رغبت میکند برای بار دوم به نزد او باز گردد؟ ..در این داستان اگر از اینجا به بعد خواسته باشم داوری کنم معتقدم که زیبا در این بخش با راهکارها و استدلاها و نهایتا اوضاعی که در واقع بیشتر دلخواه درایت بوده تا شیلان، گند زده است. خصوصا آنجا که در مورد رسالت پیامبری و سوره الکاندوم صحبت میکند پایمال نمودن حس  انسانی و اعنقادات مذهبی او با هیچ چیز قابل توجیه نیست. پس ادعای احترام به دیگر اندیشان و آنانکه غیر از ما فکر میکنند چه میشود؟ درستی یا نادرستی عقاید هر کدام از ما نیز چیزی نسبی و سلیقه ایی و عقیدتی است و اگر قرار باشد هر کدام از طرفین تا حد حذف و هتک و نابودی افکار و اعمال دیگر اندیش پیش برود معلوم است که چه اتفاقات غیر قابل جبرانی پیش خواهد آمد؟ زیبا در مراحل مختلف زندگی اش رو به هر باور و ایده ایی که نموده همین موضع را انتخاب کرده و یک کلام و آشتی ناپذیر یک تنه اسب خود را تازانده است و در داستان زن کرد ترکیه خیلی شبیه دون کیشوت است که با همه سادگی و بلاهتی که در آنجا از خود نشان میدهد از آنجا که یک نیت بسیار خوب انسانی را در پشت خود دارد من میگویم که اینجا دیگر گل کاشته است.  من دلم میخواست در آن دادگاه حظور میداشتم و از زیبا  دفاع میکردم و همچنین به او نشان دهم که عرب سوسمار خور حامی او نیست،  علی عرب نه از زوی آگاهی و عقلانیت از او دفاع کرده  که بنا به رابطه ای است که با زیبا دارد و کاملا احساسی و از در تعامل است . امروز نقد توان این را دارد که در عین احترام به عقاید دیگر با تجزیه و تحلیل از در دوستی برای اصلاح و تغیر و بهینه سازی وارد شود دیگر چرا با اهانت و کلماتی چندش آور از همان آغاز راه کاری کنیم که تک و تنها بمانیم؟ اگر اهمیتی به این ندهیم که از ما دوری خواهند کرد پس میخواهیم با چه کسانی در ارتباط باشیم؟ زیبا در داستان شیلان برای چند همسری خود نیز تبلیغ میکند و سعی میکند با در اختیار قرار دادن شیلان به یکی از همسرانش مشروعیت به این باور خود ببخشد. در این بخش من به عنوان یک خواننده به یاد جوامع بربریت در دوران کمون اولیه می افتم که در آنجا چیزی به نام ازدواج وجود ندارد و دیگر مادران نمیدانند برای نشان دادن پدر به بچه هایشان انگشت اشاره را به طرف کدام یک از همسران خود دراز کنند. این جسارت بزرگ زیبا در تاختن به بافت خانواده که طول عمری چند هزار ساله دارد جای تامل است اما به هیچ عنوان مشکل گشای آن عقده ایی نیست که همه آنرا احساس میکنیم. درست مثل این است که ما به جای هرس و وجین کردن درخت و باخچه ایی آنرا از ریشه بر کنیم و باخچه را با لگد وتمسخر و فحاشی و عصبانیت لگد مال کنیم! مگر نه این است به قول زیبا حتی یک درخت فرتوت و بد شکل هم حق زندگی دارد؟  عدم تعهد در بین موجوداتی مثل انسانها که اجتماعی هستند و ناچارند برای رتق و فتق امور زندگی خود دسته جمعی زندگی کنند فاجعه است . زیبا در آخرین توصیه خود به شیلان که میگوید مواظب باش بچه دا ر نشوی چون کل سیستم زندگی ات به هم خواهد خورد ، ناتوانی اش در شیوه ایی که برای یک زندگی جدید در نظر گرفته است به خوبی آشکار میشود. اگر قرار باشد همه به این نتیجه برسند که بچه دار شدن کل سیستم زندگی را به هم خواهد زد چه اتفاقی می افتد و اینبار دیگر او از قراردادهای اجتماعی فراتر رفته و دست به امور طبیعی و غریزی انسانها و طبیعت میبرد که گویا بقا نسل سیستم زندگی را به هم میزند!!! زیبا حتی در عمل نمی تواند به این چیزی که میگوید زیاد پایبند باشد وبه قول گزینگ  علیرغم اینکه میتواند تنها زندگی کند اما همیشه خانواده را ترجیح میدهد و در بین پدر و مادر با فرزندانشان بیشر احساس آرامش میکند  پدر و مادری که تعهدات یک زندگی مشترک را پذیرفته ، در مقابل کودکانی که به دنیا آورده اند خود را متعهد مبینند و...که امری بسیار طبیعی است. او بچه ها را هم خیلی دوست دارد و حتی در آنجا که لازم بوده تمام تعهدات مادری را نیز به انجام رسانده است که در کتاب زینب بعد اززندان به آن اشاره دارد.

این تقریبا آن چیزی بود که من از داستان برداشت کردم ، اما در بخش  دیگری از نقد، جامعه شناسان امروزی روزنه های زیادی را جهت تحلیل و علت یابی فرا روی منتقدین گشوده اند که میتواند در ریشه یابی چنین برخوردهای بیمار گونه و نا کارامد که اینبار نام روشنفکری و رهایی را به خود ارزانی کرده است مارایاری رساند. و من از اینجا به بعد بر اساس آموخته های خودم میخواهم داوری کنم و عقاید خود را بیان کنم . سوال این است که چه چیزی این بی بند و باری ها را رایج می دهد به طوری که زیبا صراحتا اعلام میدارد من نه تعهدی دارم نه راز دار هستم و هر کاری که دوست داشته باشم انجام میدهم و این توصیه را به دیگران نیز میکند؟ این بریدن آشکار و قطعی از تمام آن چیزی که در جامعه و محیط مارا احاطه کرده اند راه به کجا میبرد؟  بدون شک چنین افرادی چنان به سرعت و شدت زمین خورده اند که دیگر از گود زمین بازی و قانون بازی به بیرو ن پرتاب شده اند و تعین مسیر هدف چنین پرتابی دیگر نه امکان پذیر است و نه قابل پیش بینی. محدودیتهای شدید خانوادگی به لحاظ مذهبی و عدم ایجاد روابط عادی با جنس مخالف از همان اوان کودکی زیبا، مشکلات بعدی در فعالیت های سیاسی که در زندان به اوج خود میرسد و چنان به لحاظ روحی در تنگنا و آزار و اذیت قرار میگیرد که هر انسانی را نابود میکند بار دیگر محدویتهایی را به او میچشاند که اینبار متوجه میشود که به لحاظ فکری نیز شدیدا جامعه محدود و کانالیزه شده است و خارج از چهارجوبی که در نظر گرفته شده است چیز دیگزی اجازه ظهور و اعلام موجودیت ندارد و شکستهای پی در پی که بیرحمانه او را آماج قرارداده اند کم کم او را وارد مرحله ایی میکند که دیگر زیر قید همه چیز را میزند. لذا واکنش زیبا طبیعی است او آنقدر از این شاخه به این شاخه پرتاب شده و این دست و آن دست کرده است که دیگر سوال از او در باره اینکه چرا از همه چیز بریده است مثل این است که از قاتلی سوال کنی چرا در اثر ناراحتی روحی به قیمت بالای دار رفتنش قتل کرده است و از گرسنه ایی بپرسی چرا به قیمت زخمی شدن دستش در اثر شکستن شیشه سوپرمارکت اقدام به دزدیدن قرص نانی کرده است؟

ایجاد محدودیت آنهم در حدی نامعقول در کلیه زمینه ها آسیب جدی وارد خواهد آورد که یکی از آنها نمونه سربرآوردن پدیده هایی مثل زیبا و افکار و عقاید اوست که در داستان شیلان و شعر من گدایی نمیکنم این آسیب کاملا مشهود است.

 زیبا در داستان پوست خرس کانادایی اما چیز بهتری را ارائه میدهد او از محیط زیست حمایت میکند و با ساده ترین شکل ان را بیان میکند و معلوم است که با تقدیم نمودن پوست خرسی که دیگر حق حیات از او سلب شده به یکی از موزه ها به طور رایگان آنهم در شرایطی که صاحب آن بشدت به پول آن نیاز داشت میخواهد صاحب  آنرا و ما انسانها را  مجاب سازد که این فکر را از سر خود بیرون کنیم که از پولی بهره بگیریم که حاصل قبض روح کردن خرسی قهوه ایی  و دیگر حیواناتی است که مثل ما حق حیات دارند و در اثر استفاده بی رویه از آنها بیش از نود در صد از انواع گونه های زیستی از بین رفته اند که به نوبه خود نابودی ما را نیز رقم میزند.  در این داستان نیز من فکر میکنم زیبا گل کاشته است . بنابراین کارها ، اقدامات و عقاید زیبا که صادقانه آنرا در اختیار ما قرار میدهد که از این نظر دست مارا باز نگه میدارد نقطه قوت بزرگی است ، اما این افکار و اقدامات که زیبا بسیار سعی میکند آنها عملی سازد ( دون کیشوت نازنین و دوست داشتنی) در بسیاری جاها مفید و به جا هستند و در بسیاری جا نادرست و منفوراست که تا حد کاراکتیری تنها او را به حاشیه میراند که امان بازی کردن نقش را از او میگیرد. به این امید که با یک بازنگری و تجدید نظر بتواند از در تعامل بیشتری وارد شود و در هر ایده ایی که در مراحل مختلف به آنها روی میاورد اینقدر پافشاری و اصرار نکند و جایی برای این احتمال باقی بگذارد که ممکن است اینبار هم راهش به ترکستان ختم شود.

نوشته شده توسط مریم قاضی در ساعت 12:2 بعد از ظهر | لینک  |