درست وقتی که چراغ قرمز میشد
تا به خود آمدم پام رو پوست موزی که افتاده بود وسط خیابان لیز خورد و فرق سرم چنان به جدول بندی کنار پیاده رو برخورد کرد که خون از سر و صورتم جاری شد. خودم را به اورژانس رسانیدم ، با سر باند پیچی شده و دردناکم که از بیمارستان بیرون آمدم هنوز چند قدمی نرفته بودم که دو نفر زیر پام سبز شدند و قبل از اینکه چیزی بگم کشان کشان مرا به اتاقی کوچکی بردند با یک میز و دو صندلی که روی یکی از آنها من نشسته بودم و روی دیگری مردی که با عصبانیت بر سرم داد میکشید:
- دنبال دردسر میگردی ؟ این چه وضعیه واسه خودت درست کردی؟
هرچی داد و فغان کردم که دنبال دردسر نیستم ، واقعا زمین خوردم و سرم شکسته بیفایده بود. آخرش با این تضمین رهایم کردند که این دفعه اگر افتادم و سرم شکست و از سر درد جفت چشمام از حدقه بیرون پریدند، سرم را باند پیچی نکنم ودنبال دردسر نگردم. بعدش با عجله بانداژ سرم را باز کردند و انداختنم بیرون. وقتی بیرون اومدم چند نفر دیگر را دیدم که مثل من زمین خورده بودند، سرشان باندپیچی شده بود و داشتند اونارو کشان کشان به اتاق کوچکی میبردند با یک میز و دو صندلی که یکیش اونا روش می نشستند و دیگری مردی که با عصبانیت بر سر آنها داد میکشید:
- دنبال درد سر میگردی؟ این چه وضعیه واسه خودت درست کردی؟
به خیابان که رسیدم تا زه متوجه شدم که به جز چند جای خاص در تمام طول خیابان وپیاده رو پوست موز انداخته بودند! آنها که اون بالابالاها بودند موز خیلی دوست داشتند، همه ش موز میخوردند و پوستشو پرت میکردند رو زمین. همه ش آدم بودند که پاشون لیز میخورد و با فرق سر زمین میخوردند و خون از سر و صورتشان جاری میشد. اما درست یک جای خاصی پوست موز نبود . سر هر چهار راهی هم چراغهای قرمز و سبز را کار گذاشته بودند، سبز که میشد میرفتند، قرمز که میشد می ایستادند. سرعت مجاز هم مشخص شده بود، اینا دیگه لیز نمی خوردند و دنبال دردسر نمی رفتند تا کشان کشان اونارو هم به اتاق کوچکی ببرند با یک میز و دو صندلی که رو یکیش اون بشینه و رو اون یکی مردی که بر سرش داد بکشه:
- دنبال درد سر میگردی؟....
بعضی ها هم اصلا از ترس لیز خوردن جرات نمی کردند تکون بخورند ، همانطور که سرجاشون ایستاده بودند کم کم آب میشدند و بو گندشون همه جارو پر کرده بود.
ماهم با همه احتیاطی که میکردیم هی می افتادیم رو پوست موز و با فرق سر زمین می خوردیم . بعدش کشان کشان ما را به اتاق کوچکی میبردند که...
چراغ سبز شده بود و من از حرصم ایستاده بودم . بوق ماشینهای پشت سرم که منتظر بودند برم هنگامه ایی به پا کرده بود و من همچنان ایستاده بودم...درست وقتی که چراغ قرمز شد پا را روی گاز گذاشتم و تا می تونستم گاز دادم! سرعت گرفتم خیلی بیشتراز سرعت مجاز! صدای آژیر ماشین پلیس را که هراسان دنبالم گاز میدادند از پشت سرم شنیدم و من بیشتر سرعت می گرفتم :
- آه خدای من باورم نمیشه ! وقتی که ماشین پلیس چیزی نمونده بود دورم بزنه من به پرواز دراومدم! ...واقعا باورم نمیشه! راست راستکی دارم پرواز میکنم...اونم درست وقتی که چراغ قرمز شده بود!
تمام
