زیرتیغ جراحی
هوا پس بود . شایدم کمی سرد هرچه بود هوا خوب نبود. دل دردهای من تمامی نداشت و جریان خونم عاصی از مسیری که طی میکرد به جانم افتاده بود و هر بارآثار کبودی در قسمتی از بدنم نمایان میشد و بدتر از آن نافم نیز بیرون پرید! پلاکتها بدنبال هم گروه گروه ترکم میکردند وباز غلظت خونم به حد اقل رسید به طوری که پزشک معالج راضی به انجام همین عمل ساده هم نشد.
- متاسفم ...
سرم گیج میرفت اما این حالت را از آن آرامش نا گرفته همیشگی بیشتر دوست داشتم احساس عجیبی داشتم :
- آه خدای من یک تحول بزرگ! یک تغییر!
- دلت خوشه! کدوم تحول ؟ فقط یک جراحی ساده است همین. که میتونه چند سال دیگه سر پا نگهت داره. چند سال پیش یادته؟ همین کارو کردند از دم تیغ جراحی که رد شدی یه مدتی همه چیز خوب بود ولی بعد...
- یادمه حواسم آنقدر جمع بود که وسط جراحی بهوش آمدم! چقدر پزشک جراح و متخصص بیهوشی دست پاچه و ناراحت شدند، من در کمال وحشت چشمم به چاقوی جراحی و دستان خون آلود جراح خیره مانده بود و باورم شد که واقعا دارم جراحی میشم... ولی امان ندادند من خط قرمز را رد کرده بودم و داشتم در اموری که ظاهرا به من مربوط نبود دخالت میکردم و هیچ چیز برای آنها از این غیر قابل تحمل تر نبود، اینبار طوری مرا بیهوش کردند که ساعتها طول کشید تا به هوش آمدم و تقریبا وقتی از اطاق زمهریر بعد از عمل نالان و مجروح بیرون کشیده شدم از سرما کبود شده بودم و تمام تنم کرخ شده بود. ..
- این همه مصیبت فقط بخاطر چند لحظه به هوش آمدن بی موقع بود ..و حالا بازم داری از یک تحول بزرگ بعد ازیک جراحی دیگر دم میزنی. راستی الان تو اون شکم صاحب مرده ات چی برات مونده؟
- طحال؛ آپاندیس، ومقداری از روده و اینبار هم قراره روی نافم کار کنند.
- طوری از کار کردن روی اونا حرف میزنی که انگار چی برات کردند؟ آنها هر بار بخشی از اجزا و اعضا ناراحت تور برمیدارند همین ! راحت ترین کار.
باز از بوی نا گرفته همه چیز حالم به هم میخورد و در اینجور مواقع دیگه تمام هورمونهام از تنظیم خارج میشه ...
- آخر پس با این درد لعنتی چکار کنم؟ تو راه بهتری سراغ داری؟
- شاید؟
- خوب؟
- بمیر!
- آی ...مردم از این همه هوش و ذکاوت. اینقدر به خودت فشار نیار...
- همین الان تو نیمه کاره ای نگاهی به خودت دور و برت بنداز همه رفتند عرصه خالیه .
صدای سوت حرکت قطار شنیده میشد که کم کم دور میشد...و غلظت خونم کمتر و کمتر...
- رنگت پریده ...داری خونریزی میکنی!
- آره ...ولی یک کاری شاید بشه کرد؟
- چی ؟ من دیگه حاضرم هرکاری برات بکنم غلط کردم نمیر!
- پیوند! میشه دوباره پیوند کرد. تازه هنوز اعضای اصلی بدنم سالمه...
- ولی اعضای اصلی بدنت بدون پلاکتهایی که گروه گروه دارند ترکت میکنند کاری از پیش نمیبرند... همین لایه های زیرین به ظاهر پست و بی ارزش وای به روزی که پشت به اون بالابالا های اصلی و ظاهرا همه کاره بکنند.
- اما میشه همیشه راهی هست ...
لباس سبز رنگ اطاق جراحی با بوی تند مواد ضد عفونی کننده اش به تنم زار میزد. سمعکم را درآورده بودند و جز صداهایی درهم و برهم چیزی آنهم از دور نمی شنیدم... روی تخت جراحی دراز کشیدم لامپهای بالای سرم در حالی روشن شدند که در اثر تزریق آمپول بیهوشی داشتم از حال میرفتم . ..اما هنوز آنقدر حواسم جمع بود که یادم نرود برای جراحی تنها آمده بودم ، مثل دفعه قبل و همین قلبم را از اندوه به هم فشرد . اگر او آمده بود شاید میشد از پیوند حرف زد ... و اینکه همیشه راهی هست... اگر او بیاید...
سکوت سنگینی همه جا را فراگرفت و ...
