پرسشی در پاسخ به سوال شما
اینکه ادبیات و فلسفه میتوانند تا چه حد در خدمت هم قرار گیرند و و آیا این امرضروری و یا
محتمل و بر اساس علاقه و ووومیباشد زیاد جای تردید و چندان مبهم نیست .بله میتوان بر هر دری دق الباب کرد و هر انچه را که احساس میکنیم میتواند در بیان آنچه میخواهیم ارائه دهیم مدد رسان ما باشد مورد استفاده قرار دهیم. در زمینه فلسفه نیز بارها این اتفاق افتاده و کسانی مانند " شاتوبریان" با کتاب نبوغ مسیحیت و " کریستان بوبن" با کتاب رفیق اعلا و و " کلودل" ووو در غرب و در شرق کسانی چون "جبران خلیل جبران" " ملا صدرا" " خیام" " باباطاهر" مولانا" " دکتر علی شریعتی " و گاها " صادق هدایت" ووواین روش را تا حدودی تجربه کرده اند و هر کدام خوانندگان خاص خود را داشته و کماکان خواهند داشت. اما این پدیده بیشتر برخاسته از جغرافیای فکری شرقی هاست تا غربی ها و حتی کسانی مانند شاتوبریان و کریستان بوبن غربی نیز تحت تاثیر افکار شرقی ها بوده اند .. با وجود چنین اساتید مسلمی باز بسیاری از منتقدین بر این باورند که این امر یعنی تلفیق فلسقه و ادبیات میتواند برای ادبیات خطر ساز باشد و برای این ایده خود دلایلی دارند که به نظر میرسد بیشتر در چهار چوب تحلیلهای کلاسیک و آکادمیک آنهم از نوع دانشگاهها ی به روز نشده ای مانند ما مد نظر باشد. امروز اتفاقا ادبیات بوسیله همین سر در آوردن از رشته های دیگر علوم انسانی مانند فلسفه ، روانشناسی ، جامعه شناسی و...توانسته بال و پر عظیمی را جهت به پرواز درآوردن پرنده خیال ارزانی خود کند و حقا نویسندگانی که تبحر کافی در این رشته ها داشته اند چنان آثار نفیسی را عرضه نموده اند که دیگر جایی برای دغدغه منتقدین کلاسیک باقی نگذاشته است. ایده ئالیست ها در واقع آفتاب اقبالشان آنگاه رو به افول نهاد که رئالیستها آمدند و در نقد رمانتیسم شروع کردند به جراحی و کالبد شکافی جامعه در عالم داستانها، اشعار و نوشته های ادبی دیگر شان تا ثابت کنند که عالم ایماژ یا همان تخیل به ظاهر نهان چیزی نیست جز بازتاب آن چیزی که در جهان پیرامون خود حس میکنیم و اساسا هنر برای هنر را زورمدارانی مطرح کردند که نمی خواستند ادبیات به تعهدات خویش در قبال جامعه جهت همدردی و افشاگری و آگاهی افکار عمومی عمل نماید . اما پس اشکال کار در چیست ؟ و من که لالایی بلدم چرا خوابم نمیگیرد؟
ادبیات وقتی به عرصه تبلیغ برای ایده و تفهیم جهانبینی و فلسفه خاصی تبدیل میشود از رسالت بسیار فراتر و تعهد آور خویش تهی میشود . عرصه ادبیات خود عرصه ایست تولید کننده و نه توجیه کننده این امر مجاز و رایج است اما به همان اندازه پال و پر این پرنده بلند پرواز را قیچی و محدود به چهارچوبی خاص مینماید. در پشت بیشتر آثار ماکسیم گورگی به عنوان -مثال- جهانبینی مارکسیستی خودنمایی میکند و در دیگران به همین ترتیب جهانبینی اسلامی و فلسفه مسیحیت ووو افسار سرنوشت داستان را در دست گرفته اند که دیگر تولید فکر تنها در همان چهار چوب از قبل آماده شده محتمل و امکان پذیر است و هرچند ممکن است موفق هم شده باشند اما در این نیز نباید شک کرد که استقلال ادبیات از بین رفته است و دیگر خود مولد فکری "خاص" است و در خدمت چیز دیگری است و ادبیات در این بین مفعول و الت دست فاعل دیگری قرار میگیرد. این همان تهدیدی است که برخی منتقدین مدرن به آن اشاره کرده اند. و باز من میگویم آنچه گفته شد یک حکم قطعی نیست و به این معنی نیست که این کار عملی نباشد، اتفاقا این کار بسیار عملی و رایج است به همین دلیل موضوع بحث بخش مهمی از مباحث منتقدین است همانگونه که در داستان کوتاه و زیبای شما نیز این کار با موفقیت به انجام رسیده است . شما به یک حقیقت کلی و مبهم اشاره میکنید و دست و پای خواننده را از اینکه خودش هم به دنبال حقیقت در عرصه اندیشه هایش غوطه ور شود از حرکت باز نمیدارید و بلعکس به ایجاد پرسشی کمک کرده اید که خودتان در پاسخ دادن به آن اصرار ندارید و این خیلی بهتر از این است که پاسخی را هم ضمیمه آن میکردید تا به ما تفهیم کنید که حقیقت همین است و بس و دیگر به چیز دیگری فکر نکنید . جامعه مدرن یکسری مباحث و احکام و قطعیت ها و جهانبینی ها را به صورتی آرمانگرایانه تجربه کرد که راه به جایی نبرد و هرکدام در عین حال که برخی مسایل را سر و سامان بخشیدند به همان اندازه نیز مشکلات و تنش هایی را ایجاد کردند که چانه زنی و اصرار را حتی تا پای جنگهایی خانمان سوز نیز پیش بردند و این همان چیزی است که پسا مدرن ها را بر آن داشته که در عین باز گذاشتن دست همه؛ از قطعیت و جزمیت و آرمانگرایی آنها نیز بکاهد . ادبیات مبلغ و یا مسئول دادن حکمی خاص نیست که اینگونه مدرنیست ها و پیشتر از آنها نیز از آن استفاده کردند ، ادبیات در حال جراحی و کالبد شکافی و رو کردن همه آن چیزهایی میتواند باشد که مجموعا جامعه انسانی را با تمام دیدگاهها ، جهانبینی ها و ...بوجود آورده باشد. ادبیات موضعگیری نمی کند زیرا هیچ تعریفی قطعی نیست راستی چه کسی میتواند ادعا کند که " حقیقت" را او کشف کرده است و چه کسی میتواند ادعا کند که " حقیقت " همان چیزی است که او کشف کرده است؟ ...میلان کوندرا در مورد خودش مینویسد " قبل از ترک نمودن بلوک شرق، با آن جهان تعین و مسدود شده اش بایستی همه داستانها و رمانهایم در خدمت تبلیغ آن جیزی می بود که دولتمردان میخواستند. میدانستم نوشته هایم یک چیزی کم داشتند و باز میدانستم که تا در این جامعه محدود باشم نمیتوانم چیز دیگری غیر از این باشم زیرا خطوط قرمز همه چیز را احاطه کرده بود و اساسا چیزی به نام ادبیات را حس نمیکردم همه و همه چیز در خدمت مکتبی بود که قانونمند شده بود. وقتی به غرب رفتم و آن چهارچوب نامرئی اما بسیار سنگین را از سر خود باز کردم ، برای اولین بار میلان کوندرا را شناختم و برای آنهمه سالی که او را از خودش محروم کرده بودم غبطه خوردم و هنوز هم غبطه میخورم..." ما از مباحث آئین میسازیم یکی از مسایل ما ایدئولوژیک کردن تفکر و تفلسف است که به صورتی نهایی شده و غیر قابل تجدید نظر آن را در واقع تحمیل میکنیم. . به عنوان مثال بر خلاف پیامبران که آمدند تا با آئین خود تفرقه و جدایی بین مردم بیفکنند و پیروانشان را وادار کردند که لاغیرشان را لاکردار بدانند و دیگر پیش آمد آنچه نمی بایست پیش بیاید ، مارکس مایل نبود از مباحث او آیین بسازند و می گفت:" من مارکسیست نیستم!" این جمله بسیار قابل تامل است . باز هم جای شکرش باقی است که حداقل غرب از این دام وسوسه برانگیز اسطوره سازی، سد های غیر قابل نفوذ و محکم ، پیامبرانی با آئینهایی بی نظیر و....رها هستند (راستی چرا همه پیامبران در شرق ظهور کرده اند؟) و دیگر ادبیات آنها نیز با همان فراغت بال به همه چیز میپردازد بدون اینکه در خدمت توجیه هیچ کدام از آنها برآید و رویه منفعل به خود بگیرد. در واقع مشکل از خود ماست. ما همه چیز را در چهار چوب " خاص" و تنگی که بدور خود کشیده ایم به بند می کشیم و همین بلا را بر سر ادبیات نیز می آوریم . نمیدانم تا چه حد به سخنرانی های الهی قمشه ایی گوش میدهید ؟ او از معدود کسانی است که در این راستا موفق است، همه چیز را در خدمت همه چیز میگیرد بدون اینکه خواسته باشد چیزی را حذف کند و یا بهایی بیشتر به چیزی خاص بدهد ( حالا صرفنظر از اینکه خودش وابسته به کدام تفکر است، می خواهم بگویم که او تفکر و اندیشیدن را ترویج میدهد نه اینکه برای اندیشه ایی خاص تبلیغ کند). زنده یاد محمد قاضی مترجم طراز اول ایران میگفت: هر وقت از عالم رمانها و ادبیات غربی ها به ادبیات شرقی ها رو می اورم انگار از آسمان آبی به دخمه ای تنگ و تاریک پرتاب میشوم!.. افسوس از آن همه محدویت.
ودر چنین شرایطی دیگر مجالی برای اندیشیدن باقی نمی گذاریم: "حذف" نتیجه اخلاقی فلسفه بافی های ماست ...روزگار غریبی را بوجود می آوریم گاهی ملا صدرا را به خاطر افکارش تکفیر میکنیم و در دوره ایی دیگر منتقدان اورا!! در زمانی به جرم ایجاد پرسش سقراط را به مهمانی جام شوکران دعوت و در دوره ایی دیگر به یک اسطوره اش تبدیل میکنیم، منصور حلاج را اناالحق انالحق گویان به مصاف چوبه دار میبریم و ....در واقع ترس من از خودمان است و نمی خواهم این ترس را دستمایه ایی برای سکوت قرار دهم بلکه میخواهم این زنگ را به صدا در آورده باشم که قبل از هر اقدامی با تفکرات معاصر از جمله همه علوم انسانی آشنا شویم ، شرق و غرب را با همه ابعاد و کوچه پس کوچه هایشان بشناسیم هدف ادبیات تولید فکر است و هر تفکری در بطن خود نقد را به همراه دارد. به قول یکی از اساتید – دکتر باقری- " هیچ فلسفه ایی فراتر از نقد نیست اما در همه نظامهای فکری قدری حقیقت یافت میشودکه ارزش ارزیابی و تفکیک را داشته باشد و..."
ما هنوز از حوضه ادبیات جهانی عقب مانده ایم و با فقر عجیبی در مورد شناخت مباحث و کلیه علوم داریم و کماکان در تولید فکر و بالابردن توان اندیشیدن ناتوانیم در حالیکه بسیار مسرانه تر ار روند کنونی و پیشرو جهان در جزمیت بخشیدن و تحکیم نمودن افکار فلسفی خود اقدام میکنیم جایی برای شک و اجازه ورود جهت نقد باقی نمیگذاریم پرونده ایی مختومه را روی میز پرت میکنیم دیگر جایی برای داوری غیر از ان چیزی که از نتیجه اخلاقی پرونده محتمل است باقی نمی ماند! ما به پاسخ دادن بیشتر علاقه مندیم تا ایجاد پرسش زیاد حرف زدم منم انگار خستگی ترس از فیلتر شدن وادارم میکند به سرعت همه چیز را مختومه اعلام کنم ادامه این نوشتار را به شما واگذار میکنم من علاقه و عادت ندارم نقطه آخر جمله خودم بگذارم خصوصا در مورد ویبلاگ و نوشته های خودم...
