یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
کمی سخت اما ممکن!
می شود انگار زیست ،
شاد بود
شاید! و...
آبگینه ای از لبخند را آذین چهرایی گلگون نمود،
می شود انگار
چشمها را بست و باز هم بست و باز هم بست،
تا هراس زهر چشمی را در آن گم کرد ،
تا نپرسید،
تا نترسید ،
تا نلرزید،
تا اوج فاجعه "ندیدن" هیچ چیزی را نماسید و نفهمید ،
آرام آرام می شود گندید!
کمی سخت اما ممکن است:
با همه رنجی که هست شاد زیست
چون نیلوفر آبی خوش عطر و بو
با همه دردی که در تعفن مرداب هست
آری میتوان زیست
کمی سخت اما ممکن است،
شاید...
نوشته شده توسط مریم قاضی در ساعت 11:58 قبل از ظهر | لینک
|
