" تنش" پدیده ای که به طول عمر جوامع انسانی حوادث تلخی را آفریده است ، گویی این مشکل را سر باز شدن نیست ...شاید به این دلیل باشد که فکر میکنیم تنش هنگامی پایان میپذیرد که عده ایی به نفع عده ایی دیگر عرصه را خالی کنند و معمولا نهایتا با تحمیل شدن همین امر از طرف آنکه زورش بیشتر است همین اتفاق میافتد که صد البته آنکه حذف شده چون اتش زیر خاکستر و آرامش قبل از طوفان نهایتا پرخاشگرانه تر از اول دوباره قد علم کرده است اما پس چگونه است که ما انسانهای اهل فکر کماکان به "حذف" طرف مقابل خود فکر میکنیم و چرا تا این حد در این مورد استعداد داریم؟
برای مشخص نمودن ریشه تاریخی این عداوتها آنقدر پاسخ و علت تراشیده اند که جایی برای روده درازی من باقی نمانده اما من هم مانند یک ایرانی مینوانم به این فکر کنم که علت روئین تن نمودن اسفندیار توسط زرتشت چه بوده و اختلاف او با رستم بر سر چه ؟ و سرانجام چرا مانند پاشنه ی آشیل ، چشمان اسفندیار هم آماج تیر قرار گرفت ؟
تهمتن گز اندر کمان راند زود بر ان سان که سیمرغ فرموده بود
بزد تیر بر چشم اسفندیار سیه شد جهان پیش آن نامدار...
آیا همه این نمونه ها مارا به این رهنمون نمیسازد که هر چیزی در بطن خود نقد را به همراه خود دارد که اگر از آن و آسیب شناسی آن غافل بمانیم همان نقطه آسیب پذیری خواهد بود که سرانجام مارا دچار مخاطراتی سنگین میکند پس میتوانیم درک کنیم که زمینه نابودی اسفندیار این نبود که چشمانش توسط زرتشت فراموش شده بود او از " من" ی حرف میزد که تنها با کمک او ایران میتوانست بپاید:
زمن بود تا بود ایران بپای بگفتم گواه است یزدان خدای
و یا غفلت خدایان آشیل که در کودکی برای روئین تن نمودن او در آب مقدس مجبور شده بود پاشنه هایش را با دست بگیرد و به این ترتیب این قسمت از پاهای او در آب خیس نخورد. زمینه نابودی در افکار و ذهنیتی بود که "من" برتر را به جنگ " دیگر" پست میفرستاد . دین برتر، نژاد برتر، ملیت برتر، زبان برتر، سرزمین برتر و...برتر و برتر های دیگری که برتری های آنها تنها وهم و زائیده ذهن بیمار ماست . بنابراین زیاد مهم نیست که نخستین بار به عنوان مثال درایران زرتشت آموزه " جهاد دینی" را پایه گذاری کرده است یا کس دیگری . آنچه هست این است که امروز و دیروز و کماکان فردا هم این تنش ها خواهد بود یا نه و ما انسانها میتوانیم این نوید را سرانجام به خود و به انسانهای دیگر بدهیم که تفاوتها را دستمایه اختلافاتمان قرار ندهیم؟
اما هنوز فاصله زیادی داریم یک نمونه کوچک برای تائید حرفم فکر میکنم کافی باشد:
ما هنوز کشتار یهودی ها را در حافظه خود داریم و از آن در رنجیم که دولتی یهودی مرام دستش به خون هزاران فلسطینی آغشته شده است. با این تفکر چنان نشان میدهیم که کشتار پنج میلیون انسان – حال با هر مسلک و ملییت و هویتی که میخواهد باشد- اتفاق چندان مهمی نیست که به خاطر آن لازم باشد دولتی مستقل را تشکیل دهند؟. اساسا این دو بحث را باید از هم جدا کرد : کشتار بیرحمانه یهودی ها و عملکرد دولت اسرئیل بعدها در عرصه بین الملل . کسانی که خاطرات هیتلر را خوانده باشند هیتلر و دلایل عملکردهای غیر انسانی او را تا حدودی کشف کرده اند ، هیتلر یهودی ها را عامل شکست و تحقیرآلمان را در جنگ جهانی اول میدانست و آنها را به علفهای هرزی تشبیه کرده بود که با حضورآفت گونه خود میتوانند تمام آلمان و نژاد سالم و برتر آنها را به نابودی بکشاند و در نتیجه جز ریشه کن کردن و برانداختن نسل آنها به هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد و نتیجه همان چیزی شد که همه در جریان هستیم آلمان دوباره شکست خورد به اضافه اینکه اینبارننگ سنگین نژاد پرستی و ژینوساید مردمی بیگناه را ضمیمه پرونده آلمانی ها کرده بود. آن چیزی که ما آن را یک بهانه خوانیم در واقع یکی از قوانین تصویب شده بسیار مهم حقوق بین الملل میباشد که بر طبق آن حذف ملتی توسط قدرت و دولت حاکم اگر از سقف مشخصی که واضعان حقوق بین الملل تعین کرده اند فراتر رود، آن گروه از مردم حق دارند که اعلام استقلال نموده و در سازمان ملل صاحب کرسی خود شوند.
به همین راحتی ! من هم میتوانم به برتر بودن فکر کنم وبه وجین کردن مزرعه ذهنم از هرچه غیر من برتراست. همانگونه که امریکایی ها به پاکسازی سرخپوستها فکر کردند در حالیکه سرخپوستها هرروز همزمان با طلوع آفتاب برای زمین دعا میکردند و عشق خود را نثار همه جانداران دیگری میکردند که هیچ شباهتی به آنها نداشتند. همانگونه که صدام به حذف کردها و شیعیان فکر میکرد علیرغم همه شباهتی که به لحاظ جنسیتی با آنها داشت و همانگونه که هیتلر به حذف یهودیها و همانگونه که یهودی ها به حذف فلسطینی ها و دهها همانگونه دیگر!
من گاهی وقتها وقتی به این فکر میکنم که کجایی هستم و باید به چه فکر کنم سرم گیج میرود و وقتی به خود میایم میبینم گم شده ام! ودر این گمگشتگی است که نمیتوانم درک کنم چرا وقتی سخنرانی میکنم بعضی ها جلسه را ترک میکنند شاید آنها هم نمیخواهند به این فکر کنند که کجایی هستند و باید به چه چیز فکر کنند و یا برعکس به این فکر کرده اند و دارند میروند تا گم شوند...صدای دلنشین استاد شجریان را که از DVD سینمای خانگی پخش میشود بالا میبرم :
کشتی شکسته گانیم ای باد شطه برخیز باشد که با تو بینیم دیدار آشنا را
و مثل همیشه سکوت میکنم ...
