تبليغاتX
دست نوشته های مریم قاضی - هوای مه آلود و کفشهای تازه من
دریچه ای به هنر و ادبیات کردستان

هوای مه آلود و کفشهای تازه من

از فکر پژمردن یک برگ که نه از بیابان شدن جنگل یکدفعه یاد شماره کفشهایم افتاده بودم ، کفشهایم تو این مدت که همه جاهمراهم بود دیگه داشت به پاهام زار میزد ، او بیشتر از کفش دیگری که داشتم با من به زیر درخت گردوی تناوری آمده بود که در باغ بیرون شهر آرمیده بود. گاهی وقتها سنگک و پنیر و گردو هم میبردم . امروز با کفشهای تازه ام  به پارک کنار شهر رفته بودم که  درخت گردو نداشت  و بدون نان و پنیر و گردو چشم به رودخانه شهرمان دوخته بودم و چند تا ماهی کوچک به خاطر تکه ای نان خیس خورده که شناور بود رو سر و کول هم میپریدند، دلم گرفته بود، کاش تکه ایی نان با خود آورده بودم و دلم بیشتر گرفت وقتی یاد آخرین پیام  دوستم افتادم: " فیلتر شدم اما هستم" و شاید به همین خاطر بود که احساس خوبی با شماره کفشهای تازه ام نداشتم، به خاطر اینکه هنوز راه باغ بیرون شهر کنار درخت گردو را بلد نبود و یا شاید به خاطر ماهی های گرسنه یا تکه نان خیس خورده ای که بیرحمانه بلعیده و پاره پاره میشد . ..از شماره کفشهایم باز به یاد پژمردن یک برگ که نه اینکه بیابان معنای دیگری به جنگل میدهد افتادم و با احساس بدی که با کفشهای تازه ام داشتم به خانه بازگشتم.

پنجره باز است و بوی بارانی سیل آسا با بوی چایی تازه دم که روی سماور بار گذاشته ام خاطر مکدرم را تسکین میدهد صحبت از روئیدن یک برگ که نه اینکه جنگل دوباره  جان میگیرد و باز خاطرم جلای بیشتری می یابد وقتی به این فکر میکنم که اکنون خودش نیز میداند با نادیده انگاری اش معنای عمیق تری برای ما پیدا کرده است و بودنش را بیشتر از هر زمانی در نبودنش حس میکنیم . اینبار حتی بوی برگ برگ او را میشنویم و اینکه جنگل دوباره سبز میشود و کفشهای تازه من همه راهها را یاد خواهد گرفت و درخت تناور گردوی باغ زیاد منتظر نخواهد ماند و شاید تکه ایی نان هم برای ماهی ها بردم و نوشیدن چایی تازه دم در هوایی خیس و بارانی را هم فراموش نکردم وشاید از این زمان و مکان بی شناسنامه با همین کفشهای نوی که خریده ام تا آنجا که دلم خواست دور شدم در هوایی مه آلود با بوی دود و باران ...

نوشته شده توسط مریم قاضی در ساعت 6:36 بعد از ظهر | لینک  |