جمعه دوازدهم تیر 1388
ساعت کوکی
دهانش برای گفتن باز مانده بود اما چیزی نداشت بگوید . همه داشتند از او و برای او و به خاطر او حرف میزدند . صدای شکستن استخوانهایش را میشنید و نگاهها از صدایشان کر کننده تر بود. " دندان تمام شهر در گوشت بدنش گیر کرده بود" هر حرفی که از دهانش بیرون میامد کلی سود میکردند و در دهان دیگری که می افتاد کلی بهره میبردند و او هاج و واج در فضای شهر با تب ناصادقی از دروغ که همه را در خود میسوزاند "سکوتش را به مناقصه گذاشته بود"...شهر تب آلود و بیمار آخرین سموم عقده هایش را نشخوار میکرد و او بناگاه از ته دل فریادی چنان بر سر شهر کشید که شهر از خواب پرید. چشمانش را به هم مالید . دستانش را به سوی ساعت کوکی برد؛ کوکش خراب شده بود ...بازهم دیر شده بود...
نوشته شده توسط مریم قاضی در ساعت 10:27 قبل از ظهر | لینک
|
