داستانهای پسا مدرن دارای چه ویژگیهاییست؟
مبانی مستتر در ادبیات داستانی پسا مدرن
1)بعد هنری نوشتن ارزش بیشتری دارد، به بیان دیگر داستان از ساختار هماهنگتری برخوردار است – در مقایسه با رمان کلاسیک مدرنیته و پست مدرنیسم-.
2)در ساختار ماجرای داستان نظم زمانی وجود ندارد.
3) حالت درونی شخصیت ها نسبت به کارهایی که میکنند، ارزش بیشتری دارد.
4)درباره شخصیت داستان قضاوت نمیشود.
5) شخصیت ها به گونه ای خلق میشوند که ارزش نمادین کسب میکنند، یعنینمادی از یک شیوه ی خاص زندگی.
6)روایت به صورت نوعی فاصله گیری از امر واقعی ظاهر میشود،ناواقع کنار واقع قرار میگیرد.
7) خود نوشتن به یگانه واقعیت تبدیل میشوددر نتیجه جدایی سوژه از ابژ دشوار است.
8) کند و کاو اصلی درباره اختلاط و جدایی مرزها( مرز امر نمادین و امر تخیلی، زمان رئایت و زمان رویداد نقل شده، زندگی فردی و عمومی) است.
9)عنصر "تفاوت" به مثابه یکی از عناصر بنیاد ادبیات پست مدرن مطرح میشود، مثلا تفاوت دروغ و حقیقت.
10) یکی از مبانی ادبیات پست مدرن عنصر مجاز است. مثلا نویسنده به جای اینکه دریایی را توصیف کند از طریق شرح کامل یک موج از آن دریا مخاطب خود را از طریق مجاز به علاقه ذکر جز و اراده کل، با عظمت دریا آشنا کرده و بقیه مطلب به عهده مخاطب میگذارد تا خود او به جستجو بپردازد یا مثلا برای توصیف فصل پاییز تنها به شرح برگی زرد شده از درخت توی باغ بپردازد.
شخصیت در ادبیات پسامدرن
1)شخصیتهای داستانهای پست مدرن سیال، لغزنده، غیر قابل اعتماد با هویت های تخیلی میباشند و وجودشان در برگیرنده افکار، اعمال و گفتار واقعی و غیر واقعی، رویا گونه و کابوس وار است که گاهی در صدد گسستن از همه چیز است، مثلا شخصیت میتواند هم فاشیست باشد هم پیرو آیین و هم یک کمونیست افراطی.
2) در داستان پست مدرن روال معمولی در شخصیت سازی و حادثه پردازی به هم می ریزد و تابع هیچ قائده ای نمیشود. برای مثال شخصیت میتواند مورد اصابت چند گلوله اسلحه قرار گیرد اما به نیروی ذهن زنده بماند یا به هیچ دلیلی مبدل به مورچه، سوسک یا هر چیز دیگر شود.
3) شخصیت داستان ها با بی ثباتی و کثرت گرایی هستی شناسانه مشخص میشوند و اساسن شکننده و دچار بحران هویت اند، هویت نه به معنای "چارچوب انسانی" بلکه هویت بین این جهانی بودن و آن جهانی بودن- مثلن نوسان بین جهان انسانی و جهان حیوانی، بین هویت انسان و فرا انسان این " بی هویتی جهانواره" هرچند در ظاهر مبتنی بر هیچ زمینه تاریخی و پیشینه منطقی نیست ، اما آنقدر ها هم غیر منطقی نمیباشد. شخصیت که در قرون وسطا با مقوله (باور میکنم) در دوره روشنگری با مقوله ( فکر میکنم) در رمانتیک ها با مفهوم (من احساس میکنم) ، و موقعیت داروینیستی با مقوله تغییر می دهم، در موقعیت فرویدی با مقوله ( خواب میبینم) در موقعیت اگزیستانسیالیستی با مقوله (من انتخاب میکنم)، ترازبندی می شود. شخصیت در داستان پست مدرن دچار (من پریشی) است این (من) پریشان شده نظامی متشکل از سه وجه است : واقعی یا آن چیزی که تجربه می شود، تخیلی یا بازنمایی آن چیزی که تجربه شده است، و بلاخره نمادین یا بازنمایی پیچیده تر و سامان یافته به شکل (صورت خیال) معنا پیدا می کند. بنا بر این (خود) یک ساختار زبانی می شود و زبان در واقع ظرف روانی انسان برای بازنمایی (خودی) که خویشتن او را می سازد.
4)امکان دارد زمان هایی که خواننده به شخصیت نگاه میکند، شاهد زندگی او در گذشته باشد، ضمن اینکه چارچوب زمانی یعنی گذشته زندگی شخصیت هم چندان روشن و مشخص نیست.
5) شخصیت ها به لحاظ روان شناختی اسکیزوفرنیک هستند پس: 1-5) کم حرف میزنند 2-5) حرف هایشان بی ربط است 3-5) در گفتارشان تکه های نامربوط را با فاصله یا بدون آن در کنار هم می گذارند.
رخداد در ادبیات داستانی پست مدرن
رویداد به صورت کولاژها(سر هم بندی) از تکه های جابجا شده اند و پیوند آشکاری میان واقعه و گفتگو( چه در گذشته و چه در حال) وجود ندارند. در کنار رویدادهای واقعی رویدادهای غیر واقعی هم وجود دارند و چه بسا وزن و حجم آنها بیشتر باشد. خصئصن در داستان های علمی-تخیلی پست مدرنیزه و یا داستان های پست مدرنیستی علمی-تخیلی شده. رویدادهای واقعی و غیر واقعی در صحنه هایی قرار داده میشوند که بیشتر به هذیان و رویا شباهت دارند ، این نوع صحنه ها بیانگر آرزوها و دهشت ها شخصیت می باشند و ممکن است حتی خط سیر داستانی را تعیین کند.
برای مثال شخصیت خواب میبیند که فلان فرد را با چاقویی دسته خردلی ، با تیغه ای به طول هشت سانتی متر کشته است و فردا میشنود که همان فرد با چنین چاقویی کشته شده است. چه بسا زمان مرگ او در همان نیم ساعتی باشد که او در خواب راه رفته است.
رویدادها به صورت احتمال در می آیند، تغییر جا می دهند و گاهی درست در تناقض و تعارض با هم قرار میگیرند. بنا بر این اگر یکی از شخصیت ها راوی باشد در این لحظه این زاویه دید را دارد و چند لحظه بعد زاویه دیدی دیگر.
اصول کلی مولفه های ادبیات داستانی پسا مدرن
1)انتخاب راوی اول شخص به جای راوی سوم شخص(دانای کل).
2)کنار گذاشتن زاویه دید ثابت در روایت.
3) کنار گذاشتن موضع گیری های تغییر ناپذیر اخلاقی، سیاسی، فلسفی و....
4) توجه به امر چگونه دیدن و نه چه چیز را دیدن.
5)دور شدن از واقع نگاری آشکار و تاکید بر تخریب، دگرگونی و اغراق روی تاثیرات حسی و عاطفی و برتری احساسات ذهنی بر مشاهدات عینی، و انعکاس حالات ذهنی نویسنده و نه تصاویر منطبق بر دنیای عینی، و تاکید بر تحمیل ذهنیت بر واقعیت، و غیر قابل کشف بودن جوهر مرموز بعضی از اشیا و پدیده ها به وسیله ابزارهای طبیعی تحقیق علمی و ممتنع بودن وجود چنین اشیا و پدیده هایی بدون وجود این جوهر ها.
6) کاربرد ژانرها و سبک های مختلف داستانی و نثر و شعر و تاکید بر تقلید( مسخره آمیز) از دیگر ژانرها:
پلیسی، وسترن، گوتیک،... گنجاندن فضا و ظرف مکانی و زمانی رخداد در ژانری به ظاهر نامتناسب ( مثلا رخداد قرون وسطا در ژانر پلیسی و جنگ دوم جهانی در وسترن یا علمی-تخیلی.)
7)خلق داستان ها ، داستانک ها و روایت های کوچک بی ارتباط با هم ، نا پیوسته و گسسته- هم در ساخت و هم در معنا- و در هم آمیزی (کولاژ) آنها به شکل کاملن تصادفی.
8) تاکید بر حضور خود آگاه در خلق، جریان خلق، و فضای خلق اثر ادبی.
9) تاکید بر طنز، هزل، کنایه نویسی و هجو افراطی.
10) گرایش عمومی به حد اقل گویی در روایت ها.
11) مردود شمردن مرز صورت (عالی) و صورت (پست) ادبیات، مرز ادبیات عامه و ادبیات جدی مرز فرهنگ نازل و فرنگ پیشرفته.
12)تاکید بر مشروط بودن ، گذرا بودن، گسست و ناپیوستگی، فروپاشی، عدم انسجام، وحدت و یکپارچگی و حتی ستایش آنها و حرکت به سمت تمرکز زدایی، تنوع، گونه گونی، خلق و اکتشاف، آزادی.
13)گرایش شدید به شکستن ساختارهای از پیش پذیرفته شده، حرکت به سمت نسبی بودن ارزش ها، انحلال هنجارها و هویت های ثابت در زندگی فردی اجتماعی و سیاسی.
14) زمان تکه تکه است، از این زمان به آن زمان پریده میشود.
15)ساختار کل داستان پست مدرن دستخوش چند پارگی است، جایی مقاله می شود جایی نثر شاعرانه و دیگر ادامه داستان با سبکی متفاوت یا سبک و زبان پیشین.
16) از تکه تکه شدن( زبان و ساختار) تکنیک کولاژ پدید می آید برای مثال ( ساختار اسطوره ای و زمان حال) و ( ساختار علمی و زبان جهان باستان) با هم در یک داستان می آیند در نتیجه متن داستان میتواند مجموعه ای از متن های رئالیستی، سوررئالیستی، ناتورالیستی، پلیسی، بیوگرافی، علمی-تخیلی، رمانتیکی، نئو رمانتیکی و سیال ذهن باشد.
17)روایت ها کلان و بزرگ مانند منافع ملی، با ارزش بودن علم، عدالت عمومی و غیره،ف که در پی ةآنند که به چیزی نظم و سامان بدهند، مثلن عده ای را حول منافع طبقاتی متشکل کنند، مردود شمرده می شوند. برعکس ادبیات پساگرا در صدد بیان روایت ها خرد است که وابسته به موقعیت خاص میباشند و گرایشی به کلی شدن ندارند و مفاهیمی عام و همگانی پدید نمی آورند. این مفاهیم به دلیل اتکا به موقعیت خاص ، گذرا، ناپایدار، شکننده، مشروط و ثابت نیستند. مثلن ادبیات پساگرا نمیپذیرد که صنعت به طور عام خوب و جنگ به طور عام بد است. بلکه آن را در هر موقعیت خاص به تصویر میکشاند. مثلا نشان میدهد در منطقه ای از یک کشور آفریقایی، جنگ بین دو قبیله می تواند امری خوب و در فلان روستای آسیایی صنعت امری بد باشد. به بیان دیگر داستان پست مدرنیستی در عمل دست به نوعی ( تبار شناسی) هنری می زند.
داستان پستمدرن به تعبير "ديويد لاج" :
الف) تناقض(هر قطعه، قطعه بعدى را نقض مىكند- مثلاً در «نامناپذير» اثر بكت
ب) عدمانسجام و تناقض كه نمودش را در فاشيسمگراهاى بشردوست مىبينم
ج) فقدان قاعده(وجود تصادف)و مطرح شدن امر پوچ (Absurd) مثلاً تا اين حد كه نويسنده كتاب اصلى را پاره كند، سپس صفحهها را درهم بريزد و بىهيچ قاعدهاى آنها را پشتسر هم بياورد.
د) افراطگرايى و زيادهروى
ح) اتصال كوتاه(پرش از امرى به امرى ديگر، تقاطع موضوع با موضوعى ديگر يا بهاصطلاح (short circuit)
داستان پستمدرن به تعبير"ايهاب حسن" :
الف)اعتياد به زندگى شهرى
ب) ناگزيرى استفاده از آخرين تكنولوژىها
ج) حذف انسان بهعنوان عنصر مركزى داستان
د) عشق به بدويت
ح) اروتيسم
ط) اخلاقستيزى و معيارشكنى
ى) تجربى بودن حيات.
تعريف "ژان بودريار" از داستان پستمدرنيستى:
از نظر بودريار، در داستان پستمدرنيستى، تصوير هيچگونه مناسبتى با هيچ واقعيتى ندارد؛ تصوير وانمودهاى ناب از خودش است. اين تصوير به نظام جلوهها تعلق ندارد، بلكه بهنظام وانمودن متعلق است. در اين مرحله، وانمايى ادبيات در خودش است كه بايد آن را مشخصه دوران پستمدرنيسم در ادبيات دانست؛ يعنى حركت از دال به دال، ادبيات را به خود ارجاع مىدهد و متنى مىسازد كه مناسبتى با واقعيت ندارد و از اينرو مىتواند از تقسيمبندى جهانهاى متفاوت (وجوب، امكان و امتناع) بگذرد. بودريار عصر پسامدرن را با ناپديدى مرجع و عصر وانمودن يكى مىداند و معتقد است كه نشانهها بر مدلولها غلبه كردهاند و ما تماسمان را با واقعيت از دست دادهايم و در يك «حاد – واقعيت» به سر مىبريم. (انكار شناخت و تغيير.) لذا از ديدگاه "بودريار" در ادبيات پسامدرنيسم:
الف: واقعيتى وجود ندارد، و نمىتوان شكلى براى دگرگونى آن ابداع كرد، از اينرو تنها چيزى كه مىماند، بازى با شكلهاى پيشين است.
ب: متن پسامدرن از تكنيك واقعنمايى استفاده مىكند تا صرفاً بازى جديدى ترتيب دهد.
ج: شوق خواننده را براى ارجاع داستان به واقعيت، به بازى مىگيرد و سرانجام آن را تخريب مىكند. (غيرواقعى بودن دنياى متن و دنيايى كه احساس مىكنيم واقعيت دارد) شخصيتها مدام بر اين موضوع تأكيد دارند كه بازيگرانى هستند كه از كلمات تشكيل شده در سطرهاى متن جاى دارد.
د: متن هيچ نسبتى با واقعيت ندارد و قصد هم ندارد كه بإ؛ ّّ بيان زندگى آدمهايى نظير خود ما، حقيقتى را در مورد زندگى و جهان بگويد. از بازى پازل مثال آوريم؛ تكههايى بههم ريخته شده كه بايد آنها را كنار هم چيد تا تصوير كامل و يكدستى به وجود آيد؛ اگر بهجاى تصوير واحد و كامل، تصويرى چندگانه بخواهيم، به بوطيقاى پسامدرنيستى مىرسيم؛ چرا كه وقتى معنايى وجود نداشته باشد، پس رابطهاى هم بين «چيزها» وجود ندارد تا كنار هم فراهم آيند. بهعبارت ديگر نبود قاعده (يا به قول بودريار مرجع) قاعده بيشمارى توليد مىكند كه ما هر بار مىتوانيم يكى از آنها را استفاده كنيم و تكرار نكرده باشيم. بنابراين شايد درستتر باشد كه بگوييم پسامدرنيسم به بازى گرفتن قاعدهمندى است. از عقايد فوق به اين نتيجه مىرسيم كه داستان پستمدرن داستانى است درباره هستىهاى ديگر؛ جهانهايى كه چه مربوط به درون ما باشند و چه خارج از ما، به هر حال با ارجاعهاى تطبيقى (علم) و ارجاعهاى عاطفى (داستان) معمولى نمىتوان به آنها دست يافت؛ زيرا اولاً واقعيت بيرونى به مفهوم كلاسيك و حتى مدرنيستى، معناى خودش را از دست داده است، ثانياً من ِ تعريفشده در روانشناسى و روانكاوى متداول، جاى خود را به من - چندپاره و ازهم گسيخته داده است- درحالىكه همزمان با چنين فرايندى چه بسا جهان بين كامپيوترها و كامپيوترها و انسانها دنياى تازهاى را براى ما شكل دهند.
نکات مختصرى درباره آمادگى خواننده براى خواندن يك متن پستمدرن:
1) ماهيت سيال و شكلناپذير اين نوع آثار (پستمدرنيستى) مانع از ارزيابى اين آثار بهنحو سُنتى است.
2) بنا به گفته "دريدا" ريشه هر روايت، همچون بازى كودكان، هراس از جهان است.
3) نابسامانى، تناقص، بىمعنايى يا چندمعنايى، عدمقطعيت، درهمشدن شخصيتها، حضور نويسنده بهعنوان شخصيت داستانى، درهمريختن زمان، عدمرابطه علت و معلولى بين پديدهها، عدمانسجام، فقدان ساختار ِ سامانمند (يا وجود نابسامانى)، قطعهنويسى و... از جمله ويژگىهاى يك متن پستمدرنيستى است. هر يك از ويژگىهاى يادشده، لزوماً متعلق به رمان پستمدرنيستى نيست و هر متنى كه يك يا چند عنصر از اين ويژگىها را داشته باشد، پستمدرن نمىگويند.
4) متن پستمدرنيستى، متن «مؤلف است»؛ يعنى هر خوانندهاى بهراحتى نمىتواند با آن رابطه برقرار كند. به تعبيرى ديگر، در مقابل كنش خواندن، از خود مقاومت نشان مىدهد و درك و دريافت آن مستلزم تلاش فكرى خواننده است - متن خوانندهمدار- هر چند كه متن پستمدرنيستى بهطور كلى متعلق به زمانه خود است.
5) خواننده يك متن پستمدرنيستى، بايد بپذيرد كه داستان، بهطور مطلق خيالى است؛ مطلقاً خيالى به اين معنا كه نمىخواهد بازتاب واقعيتها باشد.
6) جهان بىمعنى است، پس تظاهر به معنابخشى آن، امرى بىمعنى است. فقط بايد به بازى بىمعنا يا به اعتبارى«نامعنا» پرداخت يا به عكس با «نامعناها» بازى كرد..
7) بىمعنى بودن جهان بهمعنى اين است كه معناى حتمى، قطعى و ترديدناپذير وجود ندارد.
8) با توجه به نكات فوق مىتوان گفت كه معناى توليدشده در داستان پستمدرنيستى، معنايى گذرا، مشروط، انتقادى، محلى، سيال، تخليطى و شكننده است و فقط در بافت خاصى از جهان واقعها و ناواقعها توانسته شكل بگيرد.
9)رسيدن به ثبات (ثبات در هر چيزى) بىمعناست و ايجاد «نظم» و «انتظام» مفهوم، و پديد آوردن يك «كليت»، بىمعناست؛ زيرا روايتهاى بزرگى آفريده نشده است كه چنين كليت، نظم و ثباتى را خلق كند و روايتهاى بزرگ ديگرى هم آفريده نخواهند شد كه اين كليت، نظم و ثبات را حمايت كرده و تداوم بخشند.
10)تفسير آنچه از ادبيات پستمدرن پديده آمده است، غايتانگار و كمالگرا نيست و هدف خاصى را دنبال نمىكند. در پس ِ متن ادبى، معناى قطعى و واحدى وجود ندارد؛ بنابراين متن قابلتفسير است و هيچ تفسيرى بر ديگرى برترى ندارد.
11)در يك متن پستمدرن، ما با طرحى منسجم و ساختمانى شكيل و چشمنواز روبهرو نيستيم. بايد اثر را فارغ از نوع نگرشى كه به رمان كلاسيك و حتى مدرن داريم، بخوانيم.
از این نکات میتوان به جان کلام داستان پست مدرن پی برد:
انبوهی از افسانه های عصر فضا، قصه های عامیانه ، عشق و بی عشقی، تغییر و ثبات، توهم و واقعیت، واقعیت اختصاصن منطقه ای، خیال پردازی بر بستر جزییات ملموس و منطقه ای، کیهان شناسی جدید، نقب زدن به گذشته روایی و به طور شاخص گذشته روایی منطقه ای، و نیز نفوذ در پسا ساختارگرایی جهانی، پایی در خیال و پایی در واقعیت، آمیزش صناعت و صراحت، واقع گویی وخیال پردازی، دروغ و حقیقت، شور سیاسی و هنر ورزی غیر سیاسی، شخصیت پردازی و کاریکاتور، شوخ طبعی و هراسناکیساده گرایی و شگرف سازی، بازی آزاد زبان و در عین حال گرایش به کم گویی اسکیزوفرنیک، کاربرد عناصر مجاز به مثابه ساختاری موجود و رویکرد افراطی ضد آن، نمادین کردن شخصیت ها، چند معنایی پیام، چند صدایی روایت، سیالیت ذهن، عدم قطعیت و نداشتن مرکز و تعبیر خاص و پایان مشخص.
در پایان ذکر این نکته ضروری است ، و ادبیات پست مدرن باید بازتاب این نکته باشد که همه هویت ها تخیلی هستند، همه هویت ها پیوندی اند، همه هویت ها کدرند. این ادبیات باید سیال بودن زمانه ، حاکمیت بازی های زبانی مختلف، تعامل و ایجاد رابطه خرده گفتمان های مختلف، بازی گرغتن غول دنیای کلاسیک، بی مرزی و جهانی شدن، زمان و مکان زدایی، ایجاد مخالف و اپوزیسیون ها مجازی، سهولت ارتباطات، فرو ریزی ارتباطات من با من، انبوه شدن اطلاعات، ورود به دنیای نانموده، حقیقی پنداشتن کاراکترهای خیالی، تبدیل هست ها به نست ها در دنیای اطلاعات، و نیست ها به هست ها در دنیای وانموده، از بین رفتن مرز حقیقت و غیر حقیقت، خوب و بد، ارزش و غیر ارزش را نشان دهد.
ادبیات پست مدرن باید بیانگر این نکته باشد که نمیتوان یک مفهوم را با مدلول استعلایی تعبیر نمود، تعریف جهان شمول بی معناست،ف باید بتوان دوار بود جهان همه جا حاضر بودن چشم قدرت، توزیع و پخش قدرت، عدم تمرکز قدرت،، را بیان کند.
منابع:
1.پست مدنیسم-گلن وارد- ترجمه ابوذر مرمی- نشر ماهی
2.ادبیات پسا مدرن- پیام یزدانجو- نشر مرکز
3.مبانی داستان کوتاه- مصطفی مستور- نشر مرکز
4.مقاله فتح اله بی نیاز- سایت آتی بان
6.من یک پست مدرن هستم( مقاله)- فدروس ساروی- وبلاگ خنده گری
انجمن ادبی شفیقی
1)بعد هنری نوشتن ارزش بیشتری دارد، به بیان دیگر داستان از ساختار هماهنگتری برخوردار است – در مقایسه با رمان کلاسیک مدرنیته و پست مدرنیسم-.
2)در ساختار ماجرای داستان نظم زمانی وجود ندارد.
3) حالت درونی شخصیت ها نسبت به کارهایی که میکنند، ارزش بیشتری دارد.
4)درباره شخصیت داستان قضاوت نمیشود.
5) شخصیت ها به گونه ای خلق میشوند که ارزش نمادین کسب میکنند، یعنینمادی از یک شیوه ی خاص زندگی.
6)روایت به صورت نوعی فاصله گیری از امر واقعی ظاهر میشود،ناواقع کنار واقع قرار میگیرد.
7) خود نوشتن به یگانه واقعیت تبدیل میشوددر نتیجه جدایی سوژه از ابژ دشوار است.
8) کند و کاو اصلی درباره اختلاط و جدایی مرزها( مرز امر نمادین و امر تخیلی، زمان رئایت و زمان رویداد نقل شده، زندگی فردی و عمومی) است.
9)عنصر "تفاوت" به مثابه یکی از عناصر بنیاد ادبیات پست مدرن مطرح میشود، مثلا تفاوت دروغ و حقیقت.
10) یکی از مبانی ادبیات پست مدرن عنصر مجاز است. مثلا نویسنده به جای اینکه دریایی را توصیف کند از طریق شرح کامل یک موج از آن دریا مخاطب خود را از طریق مجاز به علاقه ذکر جز و اراده کل، با عظمت دریا آشنا کرده و بقیه مطلب به عهده مخاطب میگذارد تا خود او به جستجو بپردازد یا مثلا برای توصیف فصل پاییز تنها به شرح برگی زرد شده از درخت توی باغ بپردازد.
شخصیت در ادبیات پسامدرن
1)شخصیتهای داستانهای پست مدرن سیال، لغزنده، غیر قابل اعتماد با هویت های تخیلی میباشند و وجودشان در برگیرنده افکار، اعمال و گفتار واقعی و غیر واقعی، رویا گونه و کابوس وار است که گاهی در صدد گسستن از همه چیز است، مثلا شخصیت میتواند هم فاشیست باشد هم پیرو آیین و هم یک کمونیست افراطی.
2) در داستان پست مدرن روال معمولی در شخصیت سازی و حادثه پردازی به هم می ریزد و تابع هیچ قائده ای نمیشود. برای مثال شخصیت میتواند مورد اصابت چند گلوله اسلحه قرار گیرد اما به نیروی ذهن زنده بماند یا به هیچ دلیلی مبدل به مورچه، سوسک یا هر چیز دیگر شود.
3) شخصیت داستان ها با بی ثباتی و کثرت گرایی هستی شناسانه مشخص میشوند و اساسن شکننده و دچار بحران هویت اند، هویت نه به معنای "چارچوب انسانی" بلکه هویت بین این جهانی بودن و آن جهانی بودن- مثلن نوسان بین جهان انسانی و جهان حیوانی، بین هویت انسان و فرا انسان این " بی هویتی جهانواره" هرچند در ظاهر مبتنی بر هیچ زمینه تاریخی و پیشینه منطقی نیست ، اما آنقدر ها هم غیر منطقی نمیباشد. شخصیت که در قرون وسطا با مقوله (باور میکنم) در دوره روشنگری با مقوله ( فکر میکنم) در رمانتیک ها با مفهوم (من احساس میکنم) ، و موقعیت داروینیستی با مقوله تغییر می دهم، در موقعیت فرویدی با مقوله ( خواب میبینم) در موقعیت اگزیستانسیالیستی با مقوله (من انتخاب میکنم)، ترازبندی می شود. شخصیت در داستان پست مدرن دچار (من پریشی) است این (من) پریشان شده نظامی متشکل از سه وجه است : واقعی یا آن چیزی که تجربه می شود، تخیلی یا بازنمایی آن چیزی که تجربه شده است، و بلاخره نمادین یا بازنمایی پیچیده تر و سامان یافته به شکل (صورت خیال) معنا پیدا می کند. بنا بر این (خود) یک ساختار زبانی می شود و زبان در واقع ظرف روانی انسان برای بازنمایی (خودی) که خویشتن او را می سازد.
4)امکان دارد زمان هایی که خواننده به شخصیت نگاه میکند، شاهد زندگی او در گذشته باشد، ضمن اینکه چارچوب زمانی یعنی گذشته زندگی شخصیت هم چندان روشن و مشخص نیست.
5) شخصیت ها به لحاظ روان شناختی اسکیزوفرنیک هستند پس: 1-5) کم حرف میزنند 2-5) حرف هایشان بی ربط است 3-5) در گفتارشان تکه های نامربوط را با فاصله یا بدون آن در کنار هم می گذارند.
رخداد در ادبیات داستانی پست مدرن
رویداد به صورت کولاژها(سر هم بندی) از تکه های جابجا شده اند و پیوند آشکاری میان واقعه و گفتگو( چه در گذشته و چه در حال) وجود ندارند. در کنار رویدادهای واقعی رویدادهای غیر واقعی هم وجود دارند و چه بسا وزن و حجم آنها بیشتر باشد. خصئصن در داستان های علمی-تخیلی پست مدرنیزه و یا داستان های پست مدرنیستی علمی-تخیلی شده. رویدادهای واقعی و غیر واقعی در صحنه هایی قرار داده میشوند که بیشتر به هذیان و رویا شباهت دارند ، این نوع صحنه ها بیانگر آرزوها و دهشت ها شخصیت می باشند و ممکن است حتی خط سیر داستانی را تعیین کند.
برای مثال شخصیت خواب میبیند که فلان فرد را با چاقویی دسته خردلی ، با تیغه ای به طول هشت سانتی متر کشته است و فردا میشنود که همان فرد با چنین چاقویی کشته شده است. چه بسا زمان مرگ او در همان نیم ساعتی باشد که او در خواب راه رفته است.
رویدادها به صورت احتمال در می آیند، تغییر جا می دهند و گاهی درست در تناقض و تعارض با هم قرار میگیرند. بنا بر این اگر یکی از شخصیت ها راوی باشد در این لحظه این زاویه دید را دارد و چند لحظه بعد زاویه دیدی دیگر.
اصول کلی مولفه های ادبیات داستانی پسا مدرن
1)انتخاب راوی اول شخص به جای راوی سوم شخص(دانای کل).
2)کنار گذاشتن زاویه دید ثابت در روایت.
3) کنار گذاشتن موضع گیری های تغییر ناپذیر اخلاقی، سیاسی، فلسفی و....
4) توجه به امر چگونه دیدن و نه چه چیز را دیدن.
5)دور شدن از واقع نگاری آشکار و تاکید بر تخریب، دگرگونی و اغراق روی تاثیرات حسی و عاطفی و برتری احساسات ذهنی بر مشاهدات عینی، و انعکاس حالات ذهنی نویسنده و نه تصاویر منطبق بر دنیای عینی، و تاکید بر تحمیل ذهنیت بر واقعیت، و غیر قابل کشف بودن جوهر مرموز بعضی از اشیا و پدیده ها به وسیله ابزارهای طبیعی تحقیق علمی و ممتنع بودن وجود چنین اشیا و پدیده هایی بدون وجود این جوهر ها.
6) کاربرد ژانرها و سبک های مختلف داستانی و نثر و شعر و تاکید بر تقلید( مسخره آمیز) از دیگر ژانرها:
پلیسی، وسترن، گوتیک،... گنجاندن فضا و ظرف مکانی و زمانی رخداد در ژانری به ظاهر نامتناسب ( مثلا رخداد قرون وسطا در ژانر پلیسی و جنگ دوم جهانی در وسترن یا علمی-تخیلی.)
7)خلق داستان ها ، داستانک ها و روایت های کوچک بی ارتباط با هم ، نا پیوسته و گسسته- هم در ساخت و هم در معنا- و در هم آمیزی (کولاژ) آنها به شکل کاملن تصادفی.
8) تاکید بر حضور خود آگاه در خلق، جریان خلق، و فضای خلق اثر ادبی.
9) تاکید بر طنز، هزل، کنایه نویسی و هجو افراطی.
10) گرایش عمومی به حد اقل گویی در روایت ها.
11) مردود شمردن مرز صورت (عالی) و صورت (پست) ادبیات، مرز ادبیات عامه و ادبیات جدی مرز فرهنگ نازل و فرنگ پیشرفته.
12)تاکید بر مشروط بودن ، گذرا بودن، گسست و ناپیوستگی، فروپاشی، عدم انسجام، وحدت و یکپارچگی و حتی ستایش آنها و حرکت به سمت تمرکز زدایی، تنوع، گونه گونی، خلق و اکتشاف، آزادی.
13)گرایش شدید به شکستن ساختارهای از پیش پذیرفته شده، حرکت به سمت نسبی بودن ارزش ها، انحلال هنجارها و هویت های ثابت در زندگی فردی اجتماعی و سیاسی.
14) زمان تکه تکه است، از این زمان به آن زمان پریده میشود.
15)ساختار کل داستان پست مدرن دستخوش چند پارگی است، جایی مقاله می شود جایی نثر شاعرانه و دیگر ادامه داستان با سبکی متفاوت یا سبک و زبان پیشین.
16) از تکه تکه شدن( زبان و ساختار) تکنیک کولاژ پدید می آید برای مثال ( ساختار اسطوره ای و زمان حال) و ( ساختار علمی و زبان جهان باستان) با هم در یک داستان می آیند در نتیجه متن داستان میتواند مجموعه ای از متن های رئالیستی، سوررئالیستی، ناتورالیستی، پلیسی، بیوگرافی، علمی-تخیلی، رمانتیکی، نئو رمانتیکی و سیال ذهن باشد.
17)روایت ها کلان و بزرگ مانند منافع ملی، با ارزش بودن علم، عدالت عمومی و غیره،ف که در پی ةآنند که به چیزی نظم و سامان بدهند، مثلن عده ای را حول منافع طبقاتی متشکل کنند، مردود شمرده می شوند. برعکس ادبیات پساگرا در صدد بیان روایت ها خرد است که وابسته به موقعیت خاص میباشند و گرایشی به کلی شدن ندارند و مفاهیمی عام و همگانی پدید نمی آورند. این مفاهیم به دلیل اتکا به موقعیت خاص ، گذرا، ناپایدار، شکننده، مشروط و ثابت نیستند. مثلن ادبیات پساگرا نمیپذیرد که صنعت به طور عام خوب و جنگ به طور عام بد است. بلکه آن را در هر موقعیت خاص به تصویر میکشاند. مثلا نشان میدهد در منطقه ای از یک کشور آفریقایی، جنگ بین دو قبیله می تواند امری خوب و در فلان روستای آسیایی صنعت امری بد باشد. به بیان دیگر داستان پست مدرنیستی در عمل دست به نوعی ( تبار شناسی) هنری می زند.
داستان پستمدرن به تعبير "ديويد لاج" :
الف) تناقض(هر قطعه، قطعه بعدى را نقض مىكند- مثلاً در «نامناپذير» اثر بكت
ب) عدمانسجام و تناقض كه نمودش را در فاشيسمگراهاى بشردوست مىبينم
ج) فقدان قاعده(وجود تصادف)و مطرح شدن امر پوچ (Absurd) مثلاً تا اين حد كه نويسنده كتاب اصلى را پاره كند، سپس صفحهها را درهم بريزد و بىهيچ قاعدهاى آنها را پشتسر هم بياورد.
د) افراطگرايى و زيادهروى
ح) اتصال كوتاه(پرش از امرى به امرى ديگر، تقاطع موضوع با موضوعى ديگر يا بهاصطلاح (short circuit)
داستان پستمدرن به تعبير"ايهاب حسن" :
الف)اعتياد به زندگى شهرى
ب) ناگزيرى استفاده از آخرين تكنولوژىها
ج) حذف انسان بهعنوان عنصر مركزى داستان
د) عشق به بدويت
ح) اروتيسم
ط) اخلاقستيزى و معيارشكنى
ى) تجربى بودن حيات.
تعريف "ژان بودريار" از داستان پستمدرنيستى:
از نظر بودريار، در داستان پستمدرنيستى، تصوير هيچگونه مناسبتى با هيچ واقعيتى ندارد؛ تصوير وانمودهاى ناب از خودش است. اين تصوير به نظام جلوهها تعلق ندارد، بلكه بهنظام وانمودن متعلق است. در اين مرحله، وانمايى ادبيات در خودش است كه بايد آن را مشخصه دوران پستمدرنيسم در ادبيات دانست؛ يعنى حركت از دال به دال، ادبيات را به خود ارجاع مىدهد و متنى مىسازد كه مناسبتى با واقعيت ندارد و از اينرو مىتواند از تقسيمبندى جهانهاى متفاوت (وجوب، امكان و امتناع) بگذرد. بودريار عصر پسامدرن را با ناپديدى مرجع و عصر وانمودن يكى مىداند و معتقد است كه نشانهها بر مدلولها غلبه كردهاند و ما تماسمان را با واقعيت از دست دادهايم و در يك «حاد – واقعيت» به سر مىبريم. (انكار شناخت و تغيير.) لذا از ديدگاه "بودريار" در ادبيات پسامدرنيسم:
الف: واقعيتى وجود ندارد، و نمىتوان شكلى براى دگرگونى آن ابداع كرد، از اينرو تنها چيزى كه مىماند، بازى با شكلهاى پيشين است.
ب: متن پسامدرن از تكنيك واقعنمايى استفاده مىكند تا صرفاً بازى جديدى ترتيب دهد.
ج: شوق خواننده را براى ارجاع داستان به واقعيت، به بازى مىگيرد و سرانجام آن را تخريب مىكند. (غيرواقعى بودن دنياى متن و دنيايى كه احساس مىكنيم واقعيت دارد) شخصيتها مدام بر اين موضوع تأكيد دارند كه بازيگرانى هستند كه از كلمات تشكيل شده در سطرهاى متن جاى دارد.
د: متن هيچ نسبتى با واقعيت ندارد و قصد هم ندارد كه بإ؛ ّّ بيان زندگى آدمهايى نظير خود ما، حقيقتى را در مورد زندگى و جهان بگويد. از بازى پازل مثال آوريم؛ تكههايى بههم ريخته شده كه بايد آنها را كنار هم چيد تا تصوير كامل و يكدستى به وجود آيد؛ اگر بهجاى تصوير واحد و كامل، تصويرى چندگانه بخواهيم، به بوطيقاى پسامدرنيستى مىرسيم؛ چرا كه وقتى معنايى وجود نداشته باشد، پس رابطهاى هم بين «چيزها» وجود ندارد تا كنار هم فراهم آيند. بهعبارت ديگر نبود قاعده (يا به قول بودريار مرجع) قاعده بيشمارى توليد مىكند كه ما هر بار مىتوانيم يكى از آنها را استفاده كنيم و تكرار نكرده باشيم. بنابراين شايد درستتر باشد كه بگوييم پسامدرنيسم به بازى گرفتن قاعدهمندى است. از عقايد فوق به اين نتيجه مىرسيم كه داستان پستمدرن داستانى است درباره هستىهاى ديگر؛ جهانهايى كه چه مربوط به درون ما باشند و چه خارج از ما، به هر حال با ارجاعهاى تطبيقى (علم) و ارجاعهاى عاطفى (داستان) معمولى نمىتوان به آنها دست يافت؛ زيرا اولاً واقعيت بيرونى به مفهوم كلاسيك و حتى مدرنيستى، معناى خودش را از دست داده است، ثانياً من ِ تعريفشده در روانشناسى و روانكاوى متداول، جاى خود را به من - چندپاره و ازهم گسيخته داده است- درحالىكه همزمان با چنين فرايندى چه بسا جهان بين كامپيوترها و كامپيوترها و انسانها دنياى تازهاى را براى ما شكل دهند.
نکات مختصرى درباره آمادگى خواننده براى خواندن يك متن پستمدرن:
1) ماهيت سيال و شكلناپذير اين نوع آثار (پستمدرنيستى) مانع از ارزيابى اين آثار بهنحو سُنتى است.
2) بنا به گفته "دريدا" ريشه هر روايت، همچون بازى كودكان، هراس از جهان است.
3) نابسامانى، تناقص، بىمعنايى يا چندمعنايى، عدمقطعيت، درهمشدن شخصيتها، حضور نويسنده بهعنوان شخصيت داستانى، درهمريختن زمان، عدمرابطه علت و معلولى بين پديدهها، عدمانسجام، فقدان ساختار ِ سامانمند (يا وجود نابسامانى)، قطعهنويسى و... از جمله ويژگىهاى يك متن پستمدرنيستى است. هر يك از ويژگىهاى يادشده، لزوماً متعلق به رمان پستمدرنيستى نيست و هر متنى كه يك يا چند عنصر از اين ويژگىها را داشته باشد، پستمدرن نمىگويند.
4) متن پستمدرنيستى، متن «مؤلف است»؛ يعنى هر خوانندهاى بهراحتى نمىتواند با آن رابطه برقرار كند. به تعبيرى ديگر، در مقابل كنش خواندن، از خود مقاومت نشان مىدهد و درك و دريافت آن مستلزم تلاش فكرى خواننده است - متن خوانندهمدار- هر چند كه متن پستمدرنيستى بهطور كلى متعلق به زمانه خود است.
5) خواننده يك متن پستمدرنيستى، بايد بپذيرد كه داستان، بهطور مطلق خيالى است؛ مطلقاً خيالى به اين معنا كه نمىخواهد بازتاب واقعيتها باشد.
6) جهان بىمعنى است، پس تظاهر به معنابخشى آن، امرى بىمعنى است. فقط بايد به بازى بىمعنا يا به اعتبارى«نامعنا» پرداخت يا به عكس با «نامعناها» بازى كرد..
7) بىمعنى بودن جهان بهمعنى اين است كه معناى حتمى، قطعى و ترديدناپذير وجود ندارد.
8) با توجه به نكات فوق مىتوان گفت كه معناى توليدشده در داستان پستمدرنيستى، معنايى گذرا، مشروط، انتقادى، محلى، سيال، تخليطى و شكننده است و فقط در بافت خاصى از جهان واقعها و ناواقعها توانسته شكل بگيرد.
9)رسيدن به ثبات (ثبات در هر چيزى) بىمعناست و ايجاد «نظم» و «انتظام» مفهوم، و پديد آوردن يك «كليت»، بىمعناست؛ زيرا روايتهاى بزرگى آفريده نشده است كه چنين كليت، نظم و ثباتى را خلق كند و روايتهاى بزرگ ديگرى هم آفريده نخواهند شد كه اين كليت، نظم و ثبات را حمايت كرده و تداوم بخشند.
10)تفسير آنچه از ادبيات پستمدرن پديده آمده است، غايتانگار و كمالگرا نيست و هدف خاصى را دنبال نمىكند. در پس ِ متن ادبى، معناى قطعى و واحدى وجود ندارد؛ بنابراين متن قابلتفسير است و هيچ تفسيرى بر ديگرى برترى ندارد.
11)در يك متن پستمدرن، ما با طرحى منسجم و ساختمانى شكيل و چشمنواز روبهرو نيستيم. بايد اثر را فارغ از نوع نگرشى كه به رمان كلاسيك و حتى مدرن داريم، بخوانيم.
از این نکات میتوان به جان کلام داستان پست مدرن پی برد:
انبوهی از افسانه های عصر فضا، قصه های عامیانه ، عشق و بی عشقی، تغییر و ثبات، توهم و واقعیت، واقعیت اختصاصن منطقه ای، خیال پردازی بر بستر جزییات ملموس و منطقه ای، کیهان شناسی جدید، نقب زدن به گذشته روایی و به طور شاخص گذشته روایی منطقه ای، و نیز نفوذ در پسا ساختارگرایی جهانی، پایی در خیال و پایی در واقعیت، آمیزش صناعت و صراحت، واقع گویی وخیال پردازی، دروغ و حقیقت، شور سیاسی و هنر ورزی غیر سیاسی، شخصیت پردازی و کاریکاتور، شوخ طبعی و هراسناکیساده گرایی و شگرف سازی، بازی آزاد زبان و در عین حال گرایش به کم گویی اسکیزوفرنیک، کاربرد عناصر مجاز به مثابه ساختاری موجود و رویکرد افراطی ضد آن، نمادین کردن شخصیت ها، چند معنایی پیام، چند صدایی روایت، سیالیت ذهن، عدم قطعیت و نداشتن مرکز و تعبیر خاص و پایان مشخص.
در پایان ذکر این نکته ضروری است ، و ادبیات پست مدرن باید بازتاب این نکته باشد که همه هویت ها تخیلی هستند، همه هویت ها پیوندی اند، همه هویت ها کدرند. این ادبیات باید سیال بودن زمانه ، حاکمیت بازی های زبانی مختلف، تعامل و ایجاد رابطه خرده گفتمان های مختلف، بازی گرغتن غول دنیای کلاسیک، بی مرزی و جهانی شدن، زمان و مکان زدایی، ایجاد مخالف و اپوزیسیون ها مجازی، سهولت ارتباطات، فرو ریزی ارتباطات من با من، انبوه شدن اطلاعات، ورود به دنیای نانموده، حقیقی پنداشتن کاراکترهای خیالی، تبدیل هست ها به نست ها در دنیای اطلاعات، و نیست ها به هست ها در دنیای وانموده، از بین رفتن مرز حقیقت و غیر حقیقت، خوب و بد، ارزش و غیر ارزش را نشان دهد.
ادبیات پست مدرن باید بیانگر این نکته باشد که نمیتوان یک مفهوم را با مدلول استعلایی تعبیر نمود، تعریف جهان شمول بی معناست،ف باید بتوان دوار بود جهان همه جا حاضر بودن چشم قدرت، توزیع و پخش قدرت، عدم تمرکز قدرت،، را بیان کند.
منابع:
1.پست مدنیسم-گلن وارد- ترجمه ابوذر مرمی- نشر ماهی
2.ادبیات پسا مدرن- پیام یزدانجو- نشر مرکز
3.مبانی داستان کوتاه- مصطفی مستور- نشر مرکز
4.مقاله فتح اله بی نیاز- سایت آتی بان
6.من یک پست مدرن هستم( مقاله)- فدروس ساروی- وبلاگ خنده گری
انجمن ادبی شفیقی
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت ۲:۵۳ ب.ظ توسط مریم قاضی
|