جان شیفته
ترجمه: به آذین
خوانش: بانو نسرین قاضی
رومن رولان عارفی بزرگ؛ تحلیل گر، جامعه شناس، روانشناس و نویسنده ایست با افکاری والا و بزرگ و قلمی بی نظیر که انیبار قلم پرتوان خویش را با «جان شیفته» عجین کرده است تا شاهکاری دوباره بیفریند. رومن رولان که به کشف توانمندی های انسان در «ژان کریستف» رسیده بود اینبار این توانمدنی را برای کشف قدرت و توانمندی زن بکار برده است و این کار را در قالب رمانی طویل که تمام جوانب زن در آن بررسی شده است به انجام رسانیده است. برای انجام اینکار قهرمانش «آنت» را از خوانواده ایی نسبتا مرفه انتخاب میکند، دختری در رفاه در حال تحصیل با پدری که ظاهرا کسی را جز «آنت» ندارد و تمام فکر و ذکرش همین دختر و تربیت و تعلیم اوست. پدر چنان به او میرسید و تربیت و ارزشگذاری ها و محبتش را به موقع و درست اعمال میکرد که نهایتا اعتماد به نفس و توان و قدرت کافی را در نهاد «آنت» پایه ریزی کرد تا بعدها بتواند تمام سختی هایش را نگرشی عاشقانه داشته باشد و زیستن را در هر شرایط حرمت نهد و برای لحظه لحظه اش ارزش قائل باشد و توان پیشبرد آنرا داشته باشد. و من چون یک زن از رومن رولان برای همیشه ی جهان سپاسگذارم چون خودم را به خودم شناساند و چنان زن را بزرگ دیدم که بتوان جهانی را به من بسپاری و امیدوارم که از پس چنین مسئولیت بزرگی برآیم و آنی باشم که تو از زن ساختی...
نویسنده برای اینکه بتواند «آنت» را به عنوان یک زن کشف کند میبایستی اول او را بالنده میآفریید و بایستی اورا به آمیزش با مردم وامیداشت و دوم با عطا نمودن کودکی به وی اورا مادر و به کمال میرساند. تا آنت با مادر شدن تولدی دوباره به عنوان یک زن بیابد ، آنزمان بود که نویسنده توانست آن همه سختی را پیش پای او بگذارد تا «آنت» همه ی آن سختی هارا به جان بخرد و دوباره خود را بیابد که هم زاده رفاه بود و هم زاده ی درد و به این ترتیب نسل او منقرض نگردد. آنت میداند زمین و زمان زاده اوست و او میبایست برای تمام زاده های خویش دل بسوزاند و در همان حال خودرا نیز برای حفظ جهان قوی و سالم نگه دارد. او خود را نه تنها برای زیستن که برای زایش و حفظ آن میخواست. آنت میدانست اندیشیدن یعنی سلب آسایش و راحتی از خود و او آگاهانه مسیر اندیشه ورزی را انتخاب کرد تا بتواند ماندگار شود و میدانست در این راستا تا جسم و جانی در هم شکسته نشود ، آن اندیشه ایی که باید جهانی را متحول کند از کالبد جان بیرون نخواهد آمد و آنجاست که نویسنده میگوید:
« و او این شب را با برق اندیشه چراغانی میکرد، اندیشه ایی که حقیقت خود و زیبایی خود و نیکی خود را میآفرید و او این سه را قدرتمندانه حس میکرد و خود را عاشقانه بدان در می پیچید.» و در جایی دیگر: «این گوشه نشین بزرگ که دلاورانه اندیشه ی خود را میزاد بی آنکه بدان بیاندیشد آینده را میساخت.»
رمون رولان در هر شرایطی نقطه قوت آدمی را کشف کرده و روی آن سرمایه گذاری میکند و نه تنها مشکلات را غیر قابل تحمل جلوه نمیدهد بلکه آنرا مایه ی رشد انسانی تلقی میکند و جایگاه هرکسی را در نوع خود با همه ابعادش چه خوب و چه بد باز می یابد و تا آنجا که توانسته واقعیت شخص و زمان را به خواننده القا مینماید، نویسنده در این اثر خود نیز همانند «ژان کریستف» پرداختن به خود و مطالعه ی خودرا وسیله ی رسیدن به همه چیز میداند. چون به وضوح و آشکارا مینویسد که «آنت» مطالعه و کتاب را کنار زد و وارد میدان عمل و اندیشه میشود و آنوقت توانست خود و زندگی را بشناسد و از پس آنهمه سختی که به نظر ما سخت و طاقت فرساست بر بیاید. اما در جوامع ما فرهنگ و ادیان چنان شخصیت ما زنان کشورهای جهان سوم را در هم پیچیده که گمان نمیکنم به این زودی ها این کتابها و برداشتها بتوانند رخنه ایی در افکار ما ایجاد کرده تا بلکه این شخصیتهای واهی ما در هم ریخته و واقعیت وجودی ما آشکار گردد و ما به ۀن چیزی برسیم که از دست داده ایم . براستی ما از چه چیزی میترسیم و چه چیزی داریم که از دست بدهیم که هیچ واکنشی به این زندگی نداریم و آیا نباید این دظم بی دظم را در هم شکست تا بر ویرانه های آن نظمی نوین ساخت که مطمئنا هر چیزی ساخته شود بهتر از وضع موجود خواهد بود. ولی فعلا به سان خواب کابوسی ناخوشایند که نمیتوان از آن بیدار شد در خوابیم و به امید روزی که ما نیز از این خواب و کابوس سنگین بیدار شده و به خود آییم.
به نظر من نویسنده یک مبحث جالب و قوی فمنیستی را نیز در این کتاب باز کرده است که میخواهد در ان به زنان بگوید شما جایگاه از دست رفته ی خویش را باز نمی یابید و نم توانید هیچ ادعایی داشته باشید مگر اینکه وارد میدان عمل و کار نشوید و استقلال شخصی خود را در همه ی زمینه های مالی و فکری و... باز نیابید. و در این رابطه چنین مینویسد:
«کسی سربرنمیگرداند تا آنهایی را که از پای افتاده بودند را از زمین بلند کند ، زندگی تازه اش را بر پایه ی سخت گیری سالمی تنظیم میکند.»
«همینکه به اردوگاه فقر پیوست زندگی را کشف کرد.»
«یک سرشت سالم اگر نتواند از وجود خویش گرسنگان را غذا دهد میمیرد...»
«جهان را اگر از بالا بدان بنگری غیر از آن است که در پایین میبینی.»
«پول دلواپسی مردم بی پول است.»
«یکی کردن زندگی هایمان به این معنی نیست که این یا آن دیگری را حذف کنیم.»
«فیلیپ، مردی که آنچه را دوست میداشت در هم میکوبید.»
آنت آن همه سختی را برای پسری کشیده بود که فعلا علاقه ایی به او نداشت، پسرک هیچوقت سردتر و بی اعتناتر از این زمان نبود و حالا آنت بود که از خود و زمان و جهان میکشید. حتی «مارک» مادرش را قابل درددل کردن با او نمیدانست – فرزند بهترین وسیله برای عدم آسایش و آرامش است و چون انسان برای آسایش خلق نشده باید فرزند این بهترین وسیله ی سلب آرامش آفریده میشد.- وقتی زنی مانند آنت ساختارشکنی میکند باید عواقب آنرا نیز پیش بینی کند و هرچه در این بین بر سر راهش می آید بپذیرد به همین دلیل او دستهایش را بالا زد و همه مشکلات را به جان خرید و با تمام مشکلات زندگی کرد و زیست. آنت را میتوان به قایق خوبی تشبیه کرد که چنان پرتوان و کارآمد روی دریای ناآرام و طوفانی زندگی، با تمام آن امواج سهمگین و بزرگ و بالا و پایین رفتنهای آن خود را تطبیق داده و بودن با امواج را خود زندگی میدانست و آنرا ارج مینهاد. و با تمام تجارب تلخ و شیرین به زندگی عشق می ورزید. او ساخته شده بود که از او سوء استفاده کنند. خدا باید جنگ را نیز می آفرید تا هر انسانی با هر فکر و اندیشه ایی عواقب و زیان آنرا ببیند : سوختن تر و خشک را با هم و ویرانی های شهرها و آشفتگی های روحی و معلولیتهای جسمی و سالها دست و پنجه نرم کردن جهان با چنین عواقبی. تا نهایتا انتخاب کند جنگ یا صلح را. رومن رولان در دو اثر جاودانه اش «ژان کریستف» و «جان شیفته» بحث جنگ را آگاهانه پیش میکشد و رویدادهای پشت جبهه را و تماما با این انگیزه که به نفی آن بپردازد. وقتی جنگ آلمان و فرانسه شروع میشود خویشتن داری آنت همه را به تعجب وامیدارد که همه ی این برخوردهای آنت نشان از رشد و تعالی شخصیت وی بود. وی از مرگ دشمن به اندازه ی کشته شدن سربازان خودی ناراحت میشد و هردو را فاجعه ی دردناک بشری میدانست چون او به کشوری بزرکتر می اندیشید که جهان نام داشت. نکته ی جالب این بود که برای آنت یکسان بود که دیگران مانند او بیاندیشند یا نه؟ و این یعنی وسعت دید آنت که حق قضاوت را در مورد مردم و افکار آنها به خود نمیداد و این جاست که رومن رولان میگوید:
«هر کسی اگر در محدوده ی قلمرو خویش همین کار را میکرد این بزرگترین انقلاب بشریت بود.»
نویسنده سختی کار آنت را به عنوان یک زن خیلی خوب به رشته ی تحریر درآورده است چون میداند جامعه ، زنان را خیلی دیرتر و سخت تر میپذیرد. و همانگونه که «هه ژار» شاعر نام آور کرد مردن برای زیستن را سرلوحه ی کار خود قرار داده بود نه زیستن برای مردن را! و زیستن را آنقدر ارج مینهاد که اگر لازم شد برای آن نیز بمیرد. و بسان گاندی که آرامش آنقدر ارج مینهاد که برایش خشن ترین باشد. من به عنوان یک خواننده برای آنت متاسف و غمگین نیستم چون این را را آگاهانه انتخاب کرد اگر چه ممکن است همه ی سختی ها را در ابتدای راه پیش بینی نکرده باشد ولی میدانست این راه تازه است و غیر قابل پیش بینی و همه نوع مسایل ناشناخته پیش خواهد آمد. برعکس احترام به او و آرمانهای بزرگش که بسان انقلاب بزرگی در رفتار زنان بود جای ترحم و دلسوزی را نسبت به او تمام وجودم را فرا گرفته است و موفقیت و یا عدم موفقیت او چندان مهم نیست بگذریم از اینکه هر مسیر هدفداری جز موفقیت انجام دیگری ندارد. پس من اورا به سان سربازی میبینم که جانش را آگاهانه در راه هدف خود بخت میکند که هدف او از این همه سختی این بود که عملا پسرش «مارک» را برای زندگی آماده کند و از او یک انسان بسازد و به همین دلیل وقتی دوست مسیحی اش از او میپرسد که آیا مسیحی هستید در جواب میگوید : من یک انسان هستم.
رومن رولان در کتاب ژان کریستف موسیقی را خوراک روح انسان کرد تا اورا با چنین تغذیه ایی پردازش کند و به خود بشناساند ولی در جان شیفته به زن پرداخته تا اورا به خود بشناساند همچنانکه سیمون دوبوار به عنوان یکی از بنیانگذاران جنبش فمنیستی میگوید: «زن تا کار کردن در بیرون از خانه را نیازماید و مسئولیت خویش را بر عهده نگیرد کاری از پیش نخواهد برد و جایگاه واقعی خویش را نمی یابد. » و این همان کاریست که رومن رولان با آنت به عنوان یک زن انجام داد: «آنت عادت کرده بود به تنهایی نبرد کند، پیروز شود، شکست بخورد، راه خود را به تنهایی ادامه دهد...»
آیا به نظر خواننده اگر آنت با پدر مارک میماند و خواسته های خود را زیر پا مینهاد بهتر بود یا این که با قدرت تمام این همه سختی را به جان بخرد و به فکر و نگرش خود احترام بگذارد و آنطور زندگی کند که خود میخواست؟ و در اینجا به خوبی روشن میشود که تربیت مستقیم آنت گه پایه اش بر اساس صداقت و ارزشگذاری به خواسته های منطقی خویش بود عملا در رفتار مارک نمایان میشود در واقع آنت با رفتارهای عملی خویش به مارک نشان داده بود که چگونه به مثابه یک انسان باید زیست؟ و به این ترتیب او نیز تبدیل به مبارزی راستین بر علیه دروغ و شر میشود و بزودی متوجه دروغین بودن سخنان پدر شده و هنگامی که وارد سالن سخنرانی پدر میشود میگوید:
«قسم میخورم ای توده ی زذل که هرگز سزاوار کف زدنهای شما نشوم!»
مارک از محل سرخوردگی خویش میگریخت ولی گویی این سرخوردگی پا به پای او میآمد. مارک لبهای خود را پاک میکرد گویی به لبهای او رسیده بود:
«اگر او خود را در من تکرار کند، اگر من اورا از نو آغاز کنم، خودم میکشم!»
آنت قبل از رفتن «مارک» به پیش پدرش گفت:
« ترکم کند یا نکند ، من خودم را ترک نخواهم کرد...» و وقتی مارک دوباره به نزد او برگشت به زانوهایش بوسه زد و گفت:
«پدر من و مادر من تویی!»
اینبار آنت بود که رفت تا پروسه ی تربیت فرزندش را کامل کند و به عنوان عضوی از جامعه بتواند بخشی از مشکلات جامعه را بدوش بکشد ، تا سربار جامعه ی خویش نگردد و این بهترین کاری بود که میتوانست برای وی انجام دهد. میخواست مارک با لمس مسائل موجود هم خود را باز یابد ،هم جامعه اش را ، چون میدانست که جامعه همان مربی بزرگیست که آموزگاری را در حق پسرش تمام خواهد کرد و باز این دردی بود سنگین بر شانه های آنت که عزیز کرده ی خویش را در جایی رها کند که با تمام مشکلات آن دست و پدجه نرم کرده بود و در تنوره ی آن مشکلات آبدیده و کامل شده بود. او میدانست که پسرش تا وارد اجتماع نشود بزرگ نخواهد شد و کار تربیتی او کامل نمیگردید مگر اینگه او هم همه چیز را نیازماید. به این ترتیب کاری که یک مادر باید انجام دهد را به انجام رساند و مادری را در حق پسرش تمام کرد . او باز هم احساسات خود را و در واقع خود را به نفع پسرش زیر پا نهاد. درود بر چنین زنانی که جامعه رشد خود را مرهون آنان است. آنت اورا ترک کرد زیرا میدانست تاب دیدن سنگ اندازیهای جامعه بر پای پسرش را ندارد چون میدانست تا آبدیده شدن او مانند یک فولاد باید سوزشهای زیادی را تحمل کند. تنها بائ گفت:
«تا زنده ایی مبادا بمیری!»
«آنت بیکاری را در لجن فرو رفتن میدانست ، سپس فهمید تجمل او را از مردم دور نگه میدارد او پاهایش در آرزوی آن میسوخت که پابرهنه بر پوست زمین بوسه بزند.»
« به رغم ناملایمات از زندگی در رنج نبود . نه به راستی! همچنانکه سال فزون عمرش فزونتر میشد، دلبستگی آش به زندگی بیشتر میشد. چنین غذایی سخت اشتها آور تر از غذاهای لذیذ ولی بی مزه ی جوانیش بود، دورانی که ظاهرا در رفاه بود.»
« این فعالیت بی قفه ی هوش گوش به زنگ، برایش ورزشی بود که زنگ پیچ و مهره هایش را میزدود و با حاک گرفتگی مغز که ناشی از بالا رفتن سن بود مبارزه میکرد.»
در اینجا نویسنده آنت را با خواهرش«سیلوی» مقایسه میکند و نشان میدهد که علیرغم در رفاه بودن «سیلوی» و زدنگی پر فراز و نشیب آنت، باز هم او از «سیلوی» جوانتر و شادابتر بود. زیرا آنت در هر شرایط به دظریات خویش ارج نهاده بود و هیچوقت زیر بار حرف زور نرفته بود و به این همه بی مهابایی خویش میبالید.
«اگر چه آن بچه پرستو هم بود ، مارک، ولی مارک از زیر پر خود او بدر آمده بود و مانند خود او رفتار میکرد.»
آنت وقتی مسایل شخصی خویش را به عنوان یک مادر با مارک در میان میگذاشت ، پسرش به خود میبالید و او را مانند بهترین دوست خود حس میکرد ، از اعتمادی که مادرش به او میکرد خوشحال بودو میدانست که این صمیمیت از روی بی شرمی نیست بلکه نشان از وفاداریست و این اعتماد و وفاداری بار دیگر پسر و مادر را به هم میرساند که بزرگترین ثروتی بود که با هم داشتند و باعث شد بهترین شرایطی را که آنزمان مارک به آن نیاز داشت برای او فراهم آورد و به این ترتیب مارک هم چنان به مادرش نزدیک شد که توانست تمام آن درددلهایی که هیچکس به آن گوش فرا نداده بود برای مادرش بازگو کند و بنویسد و با نوشتن آنها تسکین بیابد. مادرش در جواب او گفت:
« تو در لبه پرتگاه زندگی کرده ایی و تا ته آنرا دیده ایی ، خوب است دیگر غافلگیر نخواهی شد. من مارک خودم را برای آن درست کرده ام که خطر کند ولی برای آنهم درستش کرده ام که مقاومت هم بکند. چون من نیز خطر کرده ام!»
این همدلی شگرف به بیان نمی آمد و رزمنده ی جوان را بی آنکه غرق شود از آبهای سیاه و یخزده ی این ماههای تنهایی و تنگدستی میگذراند ولی چه سرمایی در پاهایش حس میکرد:
«من سوزش آنرا در کمر احساس میکنم، یا میمیرم یا دانه می پاشم! حتی اگر بمیرم خواهمش پاشید، از من به در خواهد جست!»
و منظورش از مارک فکر و اندیشه بود. خانم همسایه ی مارک روسی و نامش «آسیا» بود، و بسی من های فرسوده و آلوده ی سربریده ی خودرا پشت سر رها کرده بود! من تازه اش روی آن همه گام برمیداشت که همسر مارک شد و ثمره ی این ازدواج یک پسر بود. در همین رابطه نویسنده مینویسد:
« گوش بده غرش دریا را در این قطره خواهی شنید. تمامی دریا درون هر قطره است .بیا سر فرود آر گوش خود را بر صیف آبچکانی که بر ساحل پیدا کرده ام بگذار، جهانی در آن میگریدف جهانی در آن میمیرد. ولی از هم اکنون فریادنوزادی را در آن میشنوم...»
ور رابطه عروسش با مارک ، آنت چنین به او گفت:
«ما مادرها همیشه نیمه کاره درستشان میکنیم حالا نوبت توست که کاملش بکنی ، آسیا عروس من!»
خیلی دفعات پیش میآمد که مادر حتی زمانی کودک جنینی بیش نیست اورا به مبارزه میخواند و محبتهای مادری را تبدیل میکرد تا از همان اول اورا به تنهایی وارد جامعه کند، تا از پس جامعه ی خود برآید و این مبارزه ایی دیگر است با خود تا ببیند تا چه اندازه میتواند بر احساسات خود غلبه کند ؟
«بیرون از عمل چیزی نیست جز دروغ! تنها عمل است که دروغ نمی گوید. »
« هیچ جامعه ایی به درستی بنا نمیشود مگربر ویرانه های آن جامعه ایی که پیش از آن بوده است و این ویرانه ها سنگ نیستند پیکرهایی هستند که خون در انها روان است.»
«آنچه زن بخواهد خدا خواسته است!»
و خدا وجود زن را آنقدر پررنگ آفرید که در جایی که زن وجود نداشته باشد مانند آن است که با پاک کن آنجا را پاک کرده باشند. پس یعنی همه چیز و همه رنگ. «ژولین» آن شخصی بود که آنت سالها روی افکار وی کار کرده بود و ادیشه ی اورا بیدار کرده بود که بعد از سالها چنان قوی و خود یافته ظاهر شده بود که آنت اورا تولد دوباره ی خویش میپنداشت. عشق کهن پستانهای اورا پربار نمود. او نیز آن کسی را که دوست داشت زاییده بود ولی اگر گربه بود پلنگ زاییده بود. و چگونه با چنین اوصافی از زن بودن خود سرشار و راضی نباشد؟ که او خود زندگی را زاییده بود. و در این رابطه نویسنده مینویسد:
« بی اعتنا به زیبایی ، زیباتر از خود زیبایی شادی از او می تراوید .»
«هرچه میخواستم به دست آوردم ،خودم را به دست آوردم!»
«بدبختی گناه کسی است که نمیداند چگونه رفتار کند.»
«آنچه هست ،هست پس زیباست. زیرا بودن خود زیباست!»
«شاه میلیند از ناگاسنا پرسید: از این دو تن کدامیک گناهکاری برزگتر است؟ آنکس که ندانسته گناه میورزد یا آنکه ندانسته؟ در جواب گفت: آنکه ندانسته زیرا از دو تن که میله ی آهنی گداخته ایی را در دست میگیرند کدامیک بیشتر میسوزد؟ آنکه میداند یا آنکه نمیداند؟ آنکه بیشتر میسوزد آن کسی است که کمتر میداند.»
«سادگی که نام دیگرش حماقت است بدتر از جنایت است!»
آنت سعی کرد دنیا را برای مارک آنچنانکه هست و خود میدانست معرفی کند و میدانست که اگر اورا با این افکار بزرگ در این دنیای ددمنش بزرگ کند نم تواند اورا فقط برای خود و خانواده اش بخواهد و او این روز را برای پسرش پیش بینی کرده بود ولی درد جانسوز مرگ فرزند را هرگز برای خود پیش بینی نکرده بود. آیا آنت با این درد بزرگ چگونه کنار می آمد و باز هم قوی تر میشد؟ آنت تمام قوای بدست آمده از آنهمه فراز و نشیب که در گذر زمان بدست آورده بود به یکباره و یک شبه از دست داد. تمام توان خود را به دست این عزیز سپرد و دیگر توانی لازم نداشت. آیا نویسنده نمی دانست که هیچ مادری آنقدر قوی نمی شود که بتواند مرگ چنین فرزندی را تحمل کند. رومن رولان ، آنت را تا چه اندازه قوی یافته بود که چنین بار گرانی را بر دوش او نهاد:
«روز باز آمد. مبداء تازه ایی برای تاریخ...پس از مرگ...یک آفتاب بیگانه که چشمان او نشناخته بود. آنت اکنون به قرن دیگری تعلق داشت.»
شاید اگر رومن رولان یک زن بود آنت را با چنین عملی امتحان نمی کرد. و خداوند که با مادر شدن زن را به اوج و کمال میرساند با گرفتن فرزند از او میخواهد چه مراحل دیگری را به وی طی کند؟ آیا میخواهد با گرفتن زمین و زمان و انسان از او دوباره اورا به خود بازگرداند؟ در حالیکه قبلا با مادر بودن به گفته ی پیامبرش زمین را زیر پایش نهاده بود و اورا چنان بلند کرده بود که چند پله بالاتر از جهان به همه چیز مینگریست. و آیا خداوندا این بدان معنی بود که هرکس که به اوج فراز رسید با قعر نشیب را نیز تجربه کند؟ و آیا زن را آنچنان قوی آفریده ایی که بتواند همه ی فراز و نشیبها را تحمل کند؟ این را تو که خالق هستی میدانی و بس!
پس از مرگ ناگهانی مارک ، آنت با رابطه ی درستی که با عروسش برقرار کرد دوباره دم از آزادگی و زندگی زد و به همه ی کارها و علیق عروسش ارزش قائل شد و اورا همراهی کرد تا بتواند آزادانه تصمیم بگیرد و زندگی دیگری را از نو شروع کند و بسازن چون آنت در هر شرایط و هر سنی حود زندگی بود. چه جالب بود کسی که قبلا عروس او بود بتواند تا این حد آزادنه تمام افکار خویش را با تمام معایبش در اختیار او قرار دهد و بداند او آنرا میگیرد ، میشنود و پس نمی زند. او را دلداری میدهد و اگر لازم بود راهنمایی کند تا او هم آنقدر قوی باشد که بتواند خوشی و ناخوشی های زندگی را تحمل کند و آنت وار برای زمانه ی خود مادر و همسر و زنی شایسته باشد ولی به خوبی هم دریافته بود که هر انسانی به شیوه ی خود انسان است و همه ی شیوه های انسانی را که در جهت تعالی و شکوفایی وی باشد ارج می نهاد و باز دریافته بود که قبول تنوع شخصیتهاست که جهان ساز است. وقتی از درون عروسش آسیا باخبر شد دریافت که تب و تیرگیهای نهفته و وحشیانه ایی در درون او وجود دارد اما باز هم اورا محترم شمرد و از با او بودن آرامش عمیقی به او دست میداد. آنت از دنیای تازه آسیا درسهای بزرگی آموخت و دنیای آسیا توانست اورا در حمل اندوه بزرگ مرگ مارک همراهی کند و راه پسرش را ادامه دهد و این به معنای زیستنی دوباره بود برای آنت:
«برای او تنها یک آواز بود اما این سراسر هستی بود که سخن میگفت. آنهم نه با واژه های کارکرده ی زبان بلکه با لرزشهایی در بیان نیامده ی همه ی شاخه های درختان بزرگ که سیلاب زندگی را در میان دیوارهای خاموشی خود دربر میگیرد و چه کسی سخن می گفت؟ این هستی بود – من-!»
« وقتی انسان به چنین دقطه ی وارستگی رسیده اسن یعنی آخرین پیوندها دیگر چندان دوام نخواهد آورد.»
« پرچم سفید عدم توسل به زور که از خون مارک رنگید گشت اکنون مانند پرچم میلیونها قربانی سرخ بود. آنت در تردید نماند؛ پرچم را برداشت او دیگر نمیتوانست در بیرون از نبرد باقی بماند.»
«زندگی آنجاست که درد و ردج آدمیان و نبردشان آنجاست . زیر آفتاب و بادهای تند.»
« فراموشی بیرحم است و دلسوز که باعث میشود انسان بمیرد و از نو زنده شود.»
نمیدانستند که بیماری چیست و فقر را و بیرحمی پیکار برای زندگی را به تجربه ی خویش نمیشناختند. نه به اندازه ی کافی و این کمبود زندگیست.»
« به سان اقیانوس که آبها بدان روی آورند و همچنانکه پر میشود تعادل را بی کم و کاست نگه میدارد، چنین است آن کسی که همه ی آرزوها بدو روی میآورد بی آنکه ارزو بر او چیره گردد و این شخص فرمانروای آرامش است...»
«بدبختی چاره ناپذیر آن است که شکست پذیرفته شود و من –آنت- شکست نخواهم پذیرفت.»
«کاش از آن سنگها باشم که شهر خدا روی آن بنا خواهد شد.»
« جان شیفته و جوجه هایش مانند ققنوس وقف آتش بودند آفرین بر آتش باد که از خاکسترش این چنین بشری والا زاده شد.»
جان و تن و مقصود، برای یکبار هرسه به هم پیوستند این است آنچه پیرزوی نام مینهند و پیروزی نمرده است.»
و آنت به پاس ارزشی که تو بر زندگی نهادی من نیز زندگی را با تمام سختی ها و غمها و دردها و ردجهایش ارج مینهم ،برتمام آنها لبخند میزنم و لحظه به لحظه ی آنرا ارج مینهم . تو همانا خلقتی هستی که خداوند پس از خلق کردنت برخود تبارک الله گفت. چون میدانست خلقت تو ثبات وجود خودش میباشد تو «آنت » همان پیامبری هستی که زندگی را برای من معنی کردی وجود خودم و خدا را به من شناساندی . پیام تو این بود: ضمن تلاش از تمام لحظات زندگی لذت ببرم از تمام مسیرهای ناشناخته و نامشخص آن همانند خودت که تمام عمرت پیکار و نبرد و جنگیدن بود و آنرا به فرزندت مارک نیز تفهیم کردی. تو با قربانی کردن پسرت برای صلح کاری را کردی که ابراهیم با اسماعیل نکرد. تو صلح را تا چه اندازه ارج نهادی بودی که تنها سرمایه ات را به پای ان گذاشتی ؟ امیدوارم جهان این قربانی ارزشمند را از تو تو پذیرا باشد و صلح در جهان حکمفرما شود.
من نیز این برداشت کوچک و ساده ی خود را به مادرم تقدیم میکنم که او نیز آگاهانه فرزند خویش را قربانی آرمانهای انسانی خویش و جامعه اش کردو تقدیم به تمام مادران جهان که بسان مادرم جهان و زندگی و صلح را چنان ارج نهادند که عزیزان خودرا وقف آن نمایند و اگر آنها گرانقدر ترین سرمایه ی خود را ارزانی بشریت نمودند ما نیز باید مسئولیت سنگینتر حفظ آنرا به دست فرزندانمان بسپاریم. امیدوارم من نیز فرزندی چنان شایسته تربیت کنم که بتوانم این امانت بزرگ را به او بسپارم. به ارزش والای خود به مانند یک زن پی ببرم ، نه فقط یک انسان که انسانیت را بزایم. بعد از خواندن این کتاب بود که از اینکه زن هستم به خود بالیدم و به همین علت خود را مدیون رومن رولان میدانم.
«ده سال پیکار با خویشتن
باید با خود پیکار کرد تا از خور برتر رفت
ده سال صلحی که دختر جنگ است و مادر جنگ.
گله مند نباش! صلح در پایان راه است
به پیشواز آن برویم!
دوست من زن من ، زخمهایم را به تو پیشکش میکنم
این بهترین چیزیست که زندگی به من داده است
زیرا هرکدام از آنها نشانه ی گامی به پیش است.»